در دوربینِ ذهنیِ من شما یک نانِ گرم در میانهیِ سردترین روزهایِ زمستان هستید که با شیرینیِ پنهان در لایههایِ روحش، سرمایِ محیط را به آرامشی دلچسب بدل میکند.
همچون دانههایِ برف که بر شیرهیِ جانتان نشستهاند، شما ظرافتی دارید که در عینِ سادگی، دنیایی از پیچیدگیهایِ خوشطعم را در خود جای دادهاید.
شما آن لحظهای هستید که زندگیِ شتابزده، برایِ یک فنجان چای و یک لقمه آرامش متوقف میشود.
حضورِ شما، دعوتی است به تماشایِ جزئیات، به چشیدنِ خوشبختی در دایرههایِ متحدالمرکزِ زندگی، و به باورِ این که میشود حتی در دلِ زمستان هم گرم و درخشان ماند.
برای: خوشحالیفروشی ساکورا
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک رقصندهی رؤیاپرداز در اقیانوسهای بیکران هستید؛
موجودی که در میانِ تلاطمِ بیانتهای آبیِ عمیق، یک لنگهی کفشِ نقرهای را به نشانهای از ظرافت بدل کرده است.
شما گویی تکهای از طبیعتی سرکش هستید که تصمیم گرفته است در ضیافتی زمینی، با وقار و استایلی متفاوت قدم بردارد.
این کفش برای شما نه یک محدودیت، که بالی برای پریدن از فرازِ صخرههای سخت و رسیدن به آرزوهای دوردست است.
شما، پیوندِ عجیبی هستید میانِ آزادیِ بیقیدِ دریا و نظمِ متمدنانهی انسان؛
تصویری از یک تحولِ غافلگیرکننده که در سکوتِ آبی، جسارتِ متفاوت بودن را به نمایش میگذارد.
برای: آگاتا
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک مجموعه از هویتهای رها شده هستید؛ پردههایی از جنسِ سکوت که در میانِ قابِ زمان، به دنبال معنایِ واقعیِ خود میگردند. شما تجسمِ آن حقیقتِ سفید و بیرنگی هستید که پشتِ نقابهای روزمره پنهان شده است؛ شکلی از وجود که از تکرار و از قید و بندهای چهره گسسته تا تنها اتمسفرِ حسیاش باقی بماند. حضور شما، پرسشی است که در قالبِ سکوت مطرح میشود؛ بازنماییِ آن بخش از وجود ما که همیشه در میانِ نمایشِ زندگی، در میانهیِ تاریکی و نور، به دنبالِ آرامشی ناب و بینام است.
برای: شب
در دوربینِ ذهنیِ من شما هدفونی فضایی هستید که فرکانسهای امواجِ فضا را به گوش میرسانید. هدفونی که میتوان با آن زبان فرازمینیها را رمزگشایی کرد.
بعضی صداها برای شنیده شدن آفریده نشدهاند؛ فقط باید از میانِ استخوانها عبور کنند و جایی دورتر از حافظه تهنشین شوند.
شما از آن فرکانسهایی هستید که هیچ دستگاهی ثبتشان نمیکند، اما جهان، مدارش را بیاختیار با آنها تنظیم میکند.
هر بار که سکوت را به گوش میگذارم، انگار کیهان از پشتِ هزاران سال نوری، آرام نامِ چیزهایی را زمزمه میکند که هنوز روی هیچ زبانی متولد نشدهاند.
شاید دورترین فاصله، میانِ دو سیاره نباشد؛ میانِ دو موجودی باشد که تمام عمر، روی یک موج ایستادهاند و هرگز همدیگر را نشنیدهاند.
برای: into it
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک خاطرهی درخشان در دلِ فراموشی هستید؛ دو پرتو از نور که در میان اقیانوسِ تاریکِ زمان، پیوند خود را به رخ میکشند. شما تجسمِ آن لحظهای هستید که در آن، جسم و ماده رنگ میبازند و تنها معنایِ "بودن" و "با هم بودن" در قالبِ نوری خالص باقی میماند. حضور شما، نجوایی است از جنسِ ابدیت که میگوید حتی در تاریکترین گمنامیها نیز، پیوندِ دو روح میتواند چون ستارهای در آسمانِ خیال، خیرهکننده و ماندگار بماند.
برای: آرزوهای متوسط