به هر حال، سمیه و شاهرخ میخواستن مادر سمیه رو هم بکشن ولی اون از دستشون فرار میکنه و در اخر باعث میشه که این جنایت فاش بشه.
بیاین از دید مادر سمیه به این داستان نگاه کنیم
خب الان شما مادر سمیهاین و وارد خونه شدین. از اینکه همه برقا خاموشن هم حس بدی گرفتین. به هر حال خونه به اون بزرگی، چرا باید همه لامپا خاموش باشن. فکر کنین دست دختر کوچیکتون، سوین رو گرفتین و دارین با احتیاط به دور و بر نگاه میکنین، تا اینکه سمیه از طبقه بالا شمارو صدا میزنه و میگه بدون سوین به طبقه بالا بیاین.
شما میرین بالا و میبینین طبقه بالا هم خاموش خاموشه. وقتی به داخل اتاق پا میذارید سمیه رو میبینین که پشت به شما، رو به پنجره اونم توی تاریکی ایستاده. خب شما مثلا مادر چهارتا بچهاین، حتما براتون سوال میشه که سپیده و محمدرضا کجان. مادر سمیه هم اینو ازش پرسید ولی سمیه به جای اینکه جواب بده فقط برگشت و به مادرش توهین کرد.
حالا بگذریم، اینجا مادر سمیه برمیگرده چراغا رو روشن کنه تا اینکه یهو شاهرخ از پشت ستون در میاد و گردن این خانم رو میگیره. شاهرخ الان مسلح بوده و چند بار با چاقو به پهلوی این خانم میزنه. تا الان، وزن این خانم کلا روی شاهرخ بوده و وقتی شاهرخ ولش میکنه ایشون روی زمین میوفته. بعدش شاهرخ و سمیه هردوشون این خانم رو کتک میزنن. این خانم هم که از درد داشت میمرد بهشون گفت اگه ولش کنن قسم میخوره که به هیچکس هیچی نمیگه. همزمان، سوین توی طبقه پایین داشته گریه میکرده که سمیه رفت تا اونو آروم کنه.
همین که سمیه رفت پایین، شاهرخ کنار این خانم نشست و شروع کرد به گریه. اون به ایشون گفت بچهها رو کشتن و چاقوی خونی رو داد دست این خانم(دیدین گفتم شاهرخ از خودش اختیار نداره☝️🏻). بعدش این زن از خونه فرار کرد و توی کوچه داد زد تا همسایهها درخواست کمکشو بشنون. البته این زن فقط گفت دزد به خونشون زده و بچههاشو کشته.
بعد از مدتی پلیس به خونه اومد و رازا برملا شدن. پلیس متوجه شد که دزدی در کار نیست چون چیزی از خونه کم نشده بود، علاوه بر این یه دزد وقتشو صرف امپول زدن به دوتا بچه نمیکنه. سمیه و شاهرخ هم که میفهمن پلیس فهمیده داستان چیه و راه فراری در کار نیست، به جرمشون اعتراف میکنن.
حالا این بین پلیس اومده گفته دلیل این قتلا چهارتا چیز بوده؛ افسردگی شدید سمیه، بی توجهی پدرش به اون، فقر اخلاقی و مخالفت خانواده با ازدواجشون بوده. سمیه هم خیلی علاقه داشته که ناراحتیشو بروز بده، اون اتاقشو کلااا سیاه کرده بوده و خیلی منزوی بوده. سمیه و شاهرخ اعتراف کردن که کاراشون تحت تاثیر فیلم قاتلین بالفطره (فیلم باحالیه) و هوی متال بوده☝️🏻
بابا هوی متال همچین بد هم نیست.
هفدهم بهمن سال 1375 دادگاهشون تشکیل شد و حتی اونجا هم دست از عشقشون برنداشتن. حکم اونا در ابتدا قصاص بود
شاهرخ توی دادگاه گفت که مشکلی با قصاص نداره فقط باید یک روز قبل از اجرای حکم با سمیه عقد کنه تا به عنوان شوهر اون از دنیا بره. سمیه هم گفت نیازی به قصاص نیست، اگه بذارن با شاهرخ ازدواج کنه دیگه از این کارا نمیکنه. بعد رو به پدرش کرد و ازش طلب بخشش کرد تا بذاره با شاهرخ ازدواج کنه.
ولی خب اخرش این دوتا به همدیگه نرسیدن. پدر سمیه گذشت کرد و شاهرخ به دوازده سال و سمیه به ده سال حبس محکوم شد. در اخر هم پدرش اون خونه رو فروخت.
بیاید براتون داستان هیولای فرانکشتاین یهودیت و یا همون موجود گلیای که فاطیما توی سریال from میساخت رو تعریف کنم.
#interesting
زیرزمین
داستان گولِم (Golem) یکی از معروفترین افسانههای عرفانی یهودیته که ریشه در (Kabbalah) که به معنی عرفان یهودیت هست داره.
در افسانهها، گولم معمولا هیولایی هست که از گل و خاک ساخته شده و با دانش عرفانی و نوشته شدن کلمات مقدس زنده میشه
توی قرن شانزدهم در شهر پراگ (در جمهوری چک امروزی)، جامعهی یهودیان تحت فشار و آزار زیادی از طرف بعضی گروهها قرار داشت. شایعاتی هم علیه یهودیان پخش میشد، مثل اتهامهای دروغین مذهبی.
رهبر روحانی یهودیان پراگ، ربی یهودا لو بن بزالل(Rabbi Judah Loew) بود که ماهارال پراگ هم خطاب میشد. طبق افسانه، ربی لو میخواست راهی پیدا کنه تا از مردمش محافظت کنه و دیگه جامعهی یهودیت تحت ازار و اذیت دیگران قرار نگیره. به همین دلیل یک شب با دو شاگردش به کنار رود ولتاوا رفت و از گل رودخانه، بدنی انسانمانند ساخت (دقیقا کاری که فاطیما توی سریال from انجام داد)
بدن با آیینهای عرفانی خاص آماده شد و نام خدا (Shem HaMephorash) یا کلمات خاص عبری درش به کار رفت
توی بعضی از افسانهها میگن که خاقان هر روز هفته میومد و روی پیشانی گولم کلمهی אמת (Emet) که در عبری به معنی حقیقت بود رو مینوشت تا در طول روز مراقب مردم باشه
در بعضی نسخههای دیگه هم کلمه مقدس روی یک کاغذ (شِم) نوشته میشد و داخل دهان گولم گذاشته میشد.
با انجام این آیینها، موجود گلی (گلوم) شروع به حرکت میکرد و به معنای واقعی، مثل هیولای فرانکشتاین زنده میشد. اما یکی از روزهای تعطیل، ربی لو فراموش میکنه که قبل از شبات (شنبه مقدس) کلمه رو از روی پیشونی هیولا پاک کنه (یا در برخی نسخه ها کاغذ رو از درون ده گلوم بیرون بیاره)
و همین اتفاق باعث میشه که گلوم رفتار خطرناکی از خودش نشون بده و شروع به کشتار و ویرانی بکنه.
وقتی خاقان متوجهی وضعیت وخیم پراگ میشه، سریعا برمیگرده و کلمهی حقیقت رو از روی پیشونی هیولا پاک میکنه. در اخر هیولا در زیر یکی از معبدهای مقدس یهودیت تا ابد قرار داده میشه تا دست هیچکس بهش نرسه و اینطوری، داستان گلوم به عنوان هیولای فرانکشتاینِ یهودیت توی داستانهای مقدس، به ثبت میرسه.
به همین خاطر فاطیما گلوم رو میسازه که احساس کنه هیولایی هست که مراقبش باشه خب بعید نیست در ادامهی سریال هیولای گلیش به هر روشی که ممکنه شروع به حرکت بکنه🤷
زیرزمین
داستان مربوط به این عکس
شاید براتون جالب باشه که بدونید تمام اشخاص در این نقاشی، واقعا در دنیای واقعی حضور داشتن.
ویلیام بوگرو، که یکی از نقاشهای موردعلاقهی منم هست قصد داشت قبل از این که از دنیا بره، یک اثر به یادماندنی از خودش به جا بذاره و به خاطر دو بار رد شدن در مسابقهی جایزهی رم، یک انتقام بزرگ داشته باشه، پس با تمام توانی که در بر داره، یک اثر از جنگ دو گناهکار متعلق به کمدی الهی دانته رو ثبت میکنه، داستان نقاشی داخل طبقهی هشتم اتفاق میفته، جایی که به افراد متقلب و حیلهگر اختصاص داده شده و دقیقا گناه این دو شخص در همین حیطه بوده.
نام مردی که گردنش گاز گرفته شده کاپوکیو هست، یک کیمیاگر ایتالیایی که از قضا همکلاسی دانته بوده و این دو شخصا در زندگی واقعی از هم شناخت داشتن، کاپوکیو در زندگیش سعی داشت با دستکاری فلزات، اونها رو تبدیل به طلا بکنه و همین هم منجر میشه که مردم اون رو یک جادوگر بدونن و قرون وسطی هم که به جادوگرکشی معروف بوده، حالا میرسیم به کسی که موهای قرمزی داره و با خشونت حیوانیای، درحال گاز گرفتن کاپوکیو هست، اسم این شخص جیانی شیچیه، یک نجیبزادهی فلورانسی که داستانش داخل کمدی الهه خیلی معروفه و حتی جاکومو پوچینی، آهنگساز معروف ایتالیایی داخل یکی از اپراهاش از چنین داستانی الهام میگیره و اسم اثرش رو اُپرای پوچینی میذاره
حالا داستان از چه قراره؟
مرد ثروتمند و زیرکی از دنیا میره و توی وصیتنامش ذکر میکنه که من میخوام تمام اموالم به کلیسا برسه، خانوادش خیلی ناراحت میشن و برای کمک پیش جیانی شیچی میان و جیانی شیچی خودش رو جای اون شخص زیرک اما مُرده جا میزنه، روی تخت دراز میکشه و صدای مرد رو تقلید میکنه و انگار به شیوهای داره با زبون مرد زیرک، وصیت نامه رو تغییر میده به طوری که به نفع خودش و خانوادهی اون شخص باشه
اما اصلا چرا این دو شخص اینطوری به تصویر کشیده شدن؟
بوگرو که به اثار این چنینی خیلی شهرت داره، این لحظه رو انتخاب کرده چون لحظهی اوج عدالت دوزخی هست، توی کمدی دانته مجازات معمولا نمادین هستن یعنی فرد باید همون زجری رو بکشه که توی زندگی دیگران تحمیل کرده، جیانی شیچی که هویت کسی رو دزدیده بود حالا در جهنم محکوم به دعوا و حملات خشن و حیوانی به دیگرانه، این گاز گرفتن تمثیلی از زندگی و خوی حیوانی هست که در دنیای واقعی با دروغ و فریب پنهان کرده بود.
#Divina_Commedia