نبودنِ تو فقط یه نبودنِ ساده نیست؛
نبودنِ تو یعنی یه منِ بدونِ تو! منِ بدونِ تو میدونی مثل چیه؟! مثل حسِ تنهایی بچهای که یادشون رفته بیان دنبالش… مثل حسِ کلافگی بلند شدن تو یه عصر پاییزی که همه جا تاریکه... مثل حسِ خستگی بعد کابوس دیدن... مثل حسِ غریبی روز اول مدرسه...
مثل حسِ کافی نبودن تو دوست داشتن یه طرفه…
منِ بدون تو مثل یه پازلِ که یه تیکش گم شده
و دیگه به هیچ دردی نمیخوره :)
آندیا!
قَلبِسیاه: اونجا که محمود دولت آبادی میگه: آدمی به مرور آرام میگیرد بزرگ میشود بالغ میشود و
گرچه او هرگز نمیگیرد ز حال ما خبر
درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما..!
-صائبتبریزی
گفت حس الانتو توصیف کن
بهش گفتم انگار زانوم روی فرش ساییده شده.
کف دستم روی آسفالت کشیده شده
انگار چون شلوار بلند نپوشیدم، موقع سُر خوردن از قلعه بادی، پاهام زخم شده
مثل وقتایی که میرفتیم پارک و به زور میخواستم از بارفیکس آویزون شم و بعدش دستام پینه میزد.
شایدم مثل بریده شدن پوست با کاغذ.
اره. عمیق نیستن، اما کلافم میکنن
اگه دورم، اگه کمم، اگه نیستم، چون تنهاترین روزامو دارم میگذرونم؛
نبودنم برای همهی کسایی که دوستشون دارم بهتره .
حتی اگه دیگه هیچوقت دوباره با هم حرف نزنیم ولی طُ همیشه برام مهم میمونی ،و همیشه یه جا توی قلبم داری چون عشق من به طُ واقعی بود(:
این دنیا یه قانون داره که خیلی سادهست:
اگه قدرشو ندونی،
دنبالش میگردی،
لحظه به لحظه،
آدم به آدم.
"منو نمیخواد"
غریب ترین جملهی تاریخه !
سالها میگذره و هنوز دردِ نخواستن ، بزرگترین خلأ روحت میشه ..
آندیا!
گرچه او هرگز نمیگیرد ز حال ما خبر درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما..! -صائبتبریزی
غمگینترین داستان کوتاهو نیما یوشیج گفته؛
دیدمش
گفتم منم!
نشناخت او:)