یه دیالوگی رو شنیدم که از دختره پرسید "چرا اینقدر سخت تلاش میکنی؟" و اونم گفت:
«ترجیح میدم بترسم، بجنگم، و بعد شکست بخورم تا که بترسم، فرار کنم و بعد حسرت بخورم.»
و این بزرگترین دلیلیه که دارم ادامه میدم.
من به دردی به نام نفهمیده شدن مبتلایم !
احساس میکنم کسی مرا نمیفهمد ، کسی نمیداند به دنبال چه هستم ، کسی نمیداند دلیل این رودخانه ای که ساختم چیست !
شاید بعضی آدما هیچوقت واقعی نباشن اما رنجی که از هم میبرن واقعیه. و به همون اندازه علاقه و مهری که نسبت به هم دارن..
داشتم فکر میکردم که من همیشه کنارت بودم؛
تو غمات، تو خوشیات، لابهلای مشکلات زندگی...
همیشه بودم!
هیچوقت ازت توقع نداشتم، حتی توقعِ یه شاخه گُلِ ساده..! چون تو برام کافی بودی :)
و حالا که نیستی فقط ازت یه سوال دارم؛
اینکه بازم کسی هست که «تو» براش کافی باشی؟
بعضی وقتا خیلی راحت میشه آدما رو کنار گذاشت،
فقط کافیه یادت بیاد؛
حرفایی که فکر نمیکردی هیچوقت بشنوی و شنیدی و چیزایی که فکر نمیکردی ببینی و دیدی.