eitaa logo
🇮🇷رمان مذهبی امنیتی🇵🇸
5هزار دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
239 ویدیو
37 فایل
💚 #به‌دماءشهدائنااللهم‌عجل‌لولیک‌الفرج🥹🤲 . . 🤍ن‍اشناس‌بم‍ون🫠 https://harfeto.timefriend.net/17350393203337 . ‌. ❤️نذرظهورامام‌غریبمان‌مهدی‌موعود‌عجل‌الله‌تعالی‌ فرجه‌الشریف🫡 . ✍️رمان‌شماره ♡۱۴۵♡ درحال‌بارگذاری😍...
مشاهده در ایتا
دانلود
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۲۵ و ۲۶ شیخ احمد، لااله الا اللهی گفت و با ناراحتی به دسته گلی که در دستان سید بود نگاه کرد. چهره اش کمی باز شد و به کنایه گفت: _گل هم که آورده ای! . سید به دسته گل نگاهی کرد. گل ها را او نیاورده بود؛ ولی اگر این را می گفت، باز هم حاجی برزخی می شد. سرش را پایین انداخت و گفت: _شرمنده تان هستم حاج آقا، خیلی عجله ای اومدم. دستِ خالی هستم. این دسته گل برای فرد دیگری است که روی کارتش، نوشته شده. بفرمایید. و دست گل را به دست شیخ احمد داد و کمی عقب رفت. حاج احمد که از خیط و کنف شدن بیراز بود، خشمگین شد. گل را گرفت و نگاه عتاب انگیزش را روی چهره سید جواد سنگین کرد: _آخر این چه مصیبتی بود که روز اول ماه، ما را گرفتار کرد. مسجد را چه کنم حالا؟چرا شما جوان ها اینقدر بی فکر هستید؟ معلوم نیست کی بتوانم سرپا شوم. سکوتی سنگین، بین سید و حاج احمد و آقا مسعود، قصاب محله، حکمفرما شد. آقا مسعود رو به حاج احمد که پایش را تازه عمل کرد بود و درد در چهره اش دور دور می زد کرد و گفت: _دیشب را مسجد نبودید حاج آقا. بلبشویی بود. صورت حاج احمد، برافروخته تر شد. لب هایش خشک خشک شده بود. سید کمپوت آناناسی از یخچال برداشت و گفت: _آناناس میل بفرمایید. برای زخم خیلی خوب است. جریان خون را در بدن سریع تر می کند و مواد مغذی زودتر به زخم می رسد. التهاب ها را هم کم می کند. همان طور که کمپوت را به دست حاج آقا داد گفت: _البته ویتامین سی داخل آناناس، سیستم ایمنی بدن تان را هم تقویت می کند. بفرمایید. حتما خیلی درد دارید. می روم به پرستار بگویم که درد دارید. با اجازه تان بنده مرخص می شوم. خدانگهدارتان آقا مسعود نتوانست تعجب خودش را از نکاتِ آناناسیِ سید پنهان کند. حاج احمد بی توجه به سید گفت: _مسعود آقا، دیشب مسجد چه خبر بوده؟ اوضاع مسجد، دیدنی بود. موقع افطار زن و مرد، پیر و جوان، همه آمده بودند بلکه در این گرانی بتوانند خرمایی بخورند. مسجد حسابی شلوغ بود. جیغ و داد بچه ها قاتی همهمه بزرگ تر، واضح بود. کم و بیش به گوش همه خورده بود که روحانی مسجدشان، در جریان تصادفی روانه بیمارستان شده است. خادم مسجد، به سفارش هیات امنا، شیر گرم و رطب های پرشیره ای را آماده کرده بود. صف های جماعت تشکیل شده بود اما خبری از امام جماعت نبود. حاج عباس سینی های شیر و خرما را جلوی نمازگذاران گرفت و یکی یکی التماس دعا گفت. برخی ها تشکر کردند و به خوردن مشغول شدند و برخی دیگر، معترض که پس نماز جماعت چه؟ برای حاج عباس خیلی سخت بود ، که تک به تک توضیح دهد؛ همان طور که سینی را پایین تر برد، در جواب آن ها گفت: _عرض خواهم کرد. میل بفرمایید. هر چه باشد، حاج احمد سی سال بود که چراغ نماز جماعت را در "مسجد قدس" روشن نگه داشته بود. در این همهمه و شلوغی، سید جواد وارد مسجد شد. چشمان حاج عباس که به سید افتاد، گل از گلش شکفت. با خود گفت: " بالاخره یک روحانی است. نماز جماعت که می تواند بخواند." سید، همان طور که وارد مسجد می شد، از همان دمِ در، به همه، کوچک و بزرگ سلام داد و لبخند و دعا را هدیه شان می کرد: "زنده باشید سلام علیکم ، نماز روزه تان قبول باشد.. سلام علیکم طاعاتتان قبول.. به به .. سلام علیکم.. جوانان رعنا.. قبول باشد نماز و روزه هایتان.. سلام پسرم. شما هم روزه بودی؟ ماشاالله. ماشاالله. چقدر خدا شما نوجوانان را دوست دارد.. ماشاالله. موفق باشید الهی همیشه.. سلام علیکم پدر جان.. ما را هم از دعایتان محروم نکنید.. سلام گلم عزیزدلم.. شما چقدر خوشگلی آقا.. اسم شما چیه؟ به به.. بهروز. خدا حفظت کند آقا بهروز گل.. چند سالت است عزیزم؟ ماشالله.. ماشاالله.. بفرما این شکلات مال شما.. " همین طور خوش و بش و احوالپرسی و دعا تا رسید به یک جای خالی در وسط های مسجد. همه نگاه ها روی سید بود. روحانی لاغر اندام ، با صورتی گندمگون، عبا و قبای تمیز و مرتب. سید جواد، کنار یکی از جوان های محل، در صف جماعت نشست. صورتش از درد پر شده بود. نیازی نبود بپرسد چه شده...... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۲۷ و ۲۸ نیازی نبود بپرسد چه شده. برخی ها بلند بلند طوری که بشنود به دیگران می گفتند که همین آقا بوده که با امام جماعتشان تصادف کرده و عامل این بلوا، هموست. جو بدی حاکم شده بود. از طرفی، تاخیر نماز هم به صلاح نبود. سید هم قصد نداشت برود خودش را در جایگاهی که مخصوص حاج احمد، کچ کاری شده بود جا کند. یاالله آرامی گفت و برخاست. حاج عباس با سینی خرما و لیوان شیر، به سمت سید آمد. سید سرش پایین بود و او را ندید. عبایش را مرتب کرد. تحت الحنک عمامه اش را باز کرد و روی شانه انداخت. ذکر گفت دیگر صدای همهمه ها را نشنید. در محضر خدا ایستاده بود و با خدا مناجات کرد: " خدایا، برای رضای تو، برای نزدیک تر شدن به تو، برای اطاعت از امرت، برای اینکه نماز خواندن را تو دوست می‌ داری، سه رکعت نماز می خوانم: الله اکبر.. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین. الرحمن الرحیم.... " همهمه ها کم شد. افراد صف های جلویی یکی یکی سرهایشان را به عقب چرخاندند و سید جوان را نگاه کردند. جوان کنار دست سید، همان طور که دست برد و مُهرش را برداشت، برخاست. رفت صف عقبی و پشت سر سید، قامت بست. الله اکبر. حاج آقا مرتضوی، یکی از هیات امنای مسجد، متوجه نماز سید شده بود. از صف اول برخاست و آمد رفت پشت سر سید که در میانه صف ها ایستاده بود و خود را به رکوعش رساند. حاج عباس مانده بود چه کند. سینی به دست، ایستاده بود و جمعیت حیران داخل مسجد را نگاه می کرد. کم کم صف های جلو خلوت تر شد و صف های پشت سر سید، شلوغ و پیوسته تر.. گوشه کنار مسجد و در صف های جلو، هنوز بودند کسانی که نماز فرادی خواندند و دلشان با سید نبود. صدای همهمه و درگیری، از سمت خانم ها بلند شد. هرکسی چیزی می گفت. یکی می گفت: "ببین شب اول ماه مبارک چطور مسجد بهم ریخته"، دیگری می گفت: "این سید را خدا رساند. چه به موقع هم آمد." دیگری می گفت: " اینطور که نمی شود، بالاخره تکلیف مسجد و نمازجماعت هایش چه می شود؟ " خانمی فریاد زد : " مگر این مسجد مسوول ندارد که انقدر بی برنامه ست. الان تکلیف ما خانم ها چیست که برای نماز جماعت آمدیم و شب ماه مبارکی با این اوضاع نابسامان روبرو شدیم. " خانمی گفت: "من اصلا به او اقتدا نمی کنم، عمری پشت سرحاج احمد نماز خواندم و هیچکس را جز او قبول ندارم و خودش به صورت فرادی نمازش راشروع کرد. " برخی صف نمازش را عقب تر بردند که بتوانند از صف های پشت سر سید، اتصال بگیرند و قامت ببندند. بعضی خانم ها که بلاتکلیف بودند تصمیم گرفتند نمازشان را فرادی بخوانند که نکند یک وقت روزه ی شک دار گرفته باشند و از خیر ثواب نماز جماعت گذشتند. دیگری گفت: " هیچکس حاج احمد نمی شود اما چاره چیست. نیامده ام مسجد که فرادی بخوانم و قامت بست. " بعضی از مردم مسجد ، طوری حاج احمد را می خواستند که گویی تنها روحانی عادل شهر است و کسی نیست که بتواند جای او را بگیرد سید، نماز را با طمانینه و بی توجه به همهمه به پایان رساند. متوجه جمعیت پشت سرش نشده بود. سربلند کرد و جلویش را خالی دید. به عقب برگشت دید اکثر جمعیت به او اقتدا کردند. مشغول ذکر تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها شد. سر و صدای خانم ها مجدد بالا گرفت. حاج مرتضی بلندگوی مسجد را برداشت و گفت:...... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۲۹ و ۳۰ حاج مرتضی بلندگوی مسجد را برداشت و گفت: _خانم ها لطفا سکوت کنید. ما ازهمان شبی که حاج احمد روحانی مسجد تصادف کرد، درخواست اعزام یک روحانی جدید برای مسجد کردیم. راست می گفت. همان ساعات اولیه تصادف و رفتن حاج احمد به اتاق عمل، هیات امنا جلسه گذاشته بودند و بحث که ماه مبارک رمضان را چه کنند. در نهایت به این نتیجه رسیده بودند ، که از طریق واسطه ها درخواست روحانی از دفتر تبلیغات بکنند و کرده بودند. خانم ها که تازه گوشی شنوا پیدا کرده بودند سفره دلشان راباز کردند. دراین گرمی هوا یه کولر درست وحسابی داخل مسجد نیست. یه جای درست و حسابی به خانم ها ندادید.پرده راتاجایی که جا داشته عقب کشیدید وما خانم ها هیچی جا نداریم .حالا هم که مشکل نبودن امام جماعت . حاج مرتضی مرتضوی، یکی از اعضا هیات امنا که دغدغه ی بیشتری نسبت به مردم و مسائل مسجد داشت، با زبان نرم مخصوصی که داشت، گفت: _فعلا یک روز تحمل کنید تا روحانی جدید اعزام شود. مسجد خانه ی خداست احترام دارد. نماز مسجد به امامت سید برگزار شد. بعد از نماز، حاج مرتضی دعاهای مخصوص ماه مبارک را خواند . بعد از خواندن دعای اللهم ادخل علی اهل قبورالسرور از سید خواست صحبت کوتاهی کند. سید، بلندگو را که به او تعارف شده بود دست گرفت. تشکر کرد. بسم اللهی گفت و همان جا، وسط مسجد، رو به جمعیت ایستاد. به همه سلام کرد و گفت: _ اللهم ادخل علی اهل قبور السرور. از این دنیا که برویم، دستمان کوتاه می شود. خیلی کوتاه. دیگر هیچ چیز، هیچ کاری که جایگاهمان را بهتر کند، نمی توانیم بکنیم. الان هنوز نفس می کشیم. زنده ایم. از فرصت ها استفاده کنیم.... همه ی صداها خوابیده بود. چشم ها به دهان سید دوخته شده بود . سید دستش را رو به آسمان گرفت و گفت: _خدایا، سرور و شادی را بر همه مان بفرست. همه آن هایی که دستشان از دنیا کوتاه شده است را از خوان سفره پر نعمتت، روزی ده. در ماه مبارک رمضان سفارش شده این دعا را زیاد بخوانید که گناهان با خواندن آن، آمرزیده می شود. دست راستش را رو به آسمان کرد و مجدد، دعا را خواند: _ " ادخل علی اهل القبور السرور..." اشک، از گوشه چشمان حاج عباس سرازیر بود. با تک تک فرازهای دعا، اشک ریخت و روحش به پرواز در آمده بود. حالتی که او را به سالها قبل برده بود ، که پشت سر نماز خوانده بود و دعایش، او را اینطور کرده بود. همه اتفاقات شب قبل را، مسعود آقا، برای حاج احمد گفت. حس غریبی به او دست داده بود. بالاخره یک روحانی، رفتار روحانی دیگر را بهتر می فهمد و او، احترام سید را به خودش فهمیده بود. سید جواد تازه سوار یکی از اتوبوس های پارک شده جلوی بیمارستان شده بود با تلفن زهرا، پیاده شد ، تا هم راحت تر بتواند با عزیز دلش حرف بزند..... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎊🎊🎉🎉🎉🎊🎊 🎁عاشقان اهلبیت عید مبارک🎁 🎊 روز بسته شدن زبان مدعیان است..... 🎊 روز اثبات حقانیت اسلام است..... 🎊 روز اثبات فضائل اهلبیت علیهم‌السلام است.... 🎊 عید فضیلت است..... 🎊 روز بیان صریح آیه قرآن در مورد مباهله است..... 🎊 روز نشان دادن فضیلت علیه‌السلام است.... 🎈 خوشا به حال ما شیعیان که چنین روزی را داریم 🎁 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5
😍پیام‌هایی ک واقعه برای ما شیعیان داشت؛ ۱)اگر انسان ایمان به هدف داشته باشه، حاضره خودش و نزدیک‌ ترین بستگانش رو در معرض خطر قرار بده. «من بعد ما جاءک من العلمِ» ۲)آخرین برگ برنده و سلاح برنده مؤمن، دعاست.«فقل تعاوا ندع» ۳)در مجالس دعا، کودکان رو هم با خودمون ببریم. «أَبناءنا» ۴)استمداد از غیب، پس از بکارگیرى توانایى‌هاى عادّیه.«نبتهِل» ۵)در دعا، حالات اهل دعا مهمه، نه تعداد اونها. گروه مباهله کننده پنج نفر بیشتر نبودن.«أَبْناءَنا»، «نِساءَنا»، «أَنْفُسَنا». ۶)زن و مرد در صحنه‌هاى مختلف دینى، در کنار همدیگر مطرحن.«نساءنا» ۷) بن ابى طالب، جان رسول اللَّه است.«أَنفسنا» ۸)اهل بیت پیامبر، مستجاب الدعوة هستن.«أَبناءنا»، «نساءنا»، «أَنفسنا» ۹)فرزند دخترى، همچون فرزند پسرى، فرزند خود انسانه.«أَبنائنا»... بنابراین امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام فرزندان پیامبرن.  🌴 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5🌴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بِسْمـِ الرَّبِّ الحَڪــــێمـ●🌿❤️
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۳۱ و ۳۲ با تلفن زهرا، پیاده شد تا هم راحت تر بتواند با عزیز دلش حرف بزند و هم اگر چیزی نیاز دارد، بخرد: _به به . سلام زهرا خانم گل.. احوال شما؟ شما کجا اینجا کجا؟.. ما زمینی ها خیلی دلمان برای شما آسمانی ها می‌تپدها. زهرا از سلام کشدارِ پر انرژی سید و جمله محبت آمیزش چنان سر ذوق آمد که هر چه نگرانی و دلشوره داشت، فراموشش شد و گفت: _سلام جواد جان. خوبیم خداروشکر. ما که همیشه طرف شماییم. الان کجایید؟ _الان صد متری بیمارستان بقیه الله هستم. جایت خالی بانو رفته بودم ملاقات یکی از همقطاران که در بوستانی پر گل، استراحت می کرد. بنده خدا خیلی درد داشت. برایش دعا کن. + ان شاالله که زودتر شفا پیدا کنند. کدام همقطار؟ به کدام سمت و سو؟ خیر باشد. چیز خاصی که نشده؟ سید از خوش صحبتی زهرا لبخند به لب هایش نشسته بود و خیال رفتن هم نداشت: - الحمدلله حالشان بهتر است. نگران بیهوشی اتاق عمل بودم که شکرخدا، به خیر گذشت. روحانی مسجد محله مان است زهراجانم. دیروز بعدازظهر با هم تصادف کردیم. سپر موتور گوشت و پوست زیر زانوی راستشان را بریده بود. صحنه دردناکی بود. بنده خدا خیلی اذیت شد. خدا ما را ببخشد. نگرانی ای که از دیروز مدام دل زهرا را آشوب کرده بود، مجدد به دلش سرک کشید. با خود گفت: "پس تصادف کرده بود که آنطور خاکی و آشفته به خانه آمده و عمامه اش را مچاله شده زیر بغل گرفته بود." سعی کرد آرامشش را حفظ کند. شکر صدایش را با مزاح و گلایه و خنده مخلوط کرد و گفت: _آقا سید؟! حالا به من میگویی؟ آخ اگر قهر کردن بلد بودم تا سه روز قهر می کردم قهرکردنی. حالا حالِ خودت چطور است؟ خوب هستی؟ سردرد دیشبت هم مال همین بود؟ سید تو را به جدت قسم دکتر نرفته نیا خانه ها. اینجا از دست من و بچه ها جز دکتربازی کاری برنمی‌آیدها. " سید، نگرانی زهرا را با تمام وجود حس کرد و سعی کرد آرامش کند. چشم کِشداری گفت و ادامه داد: _نگران نباش. همین الان خودم را داخل یک مطب دکتر می اندازم و می گویم از فرق سر تا نوک شصت پایم را چک کند که ناقصی ای چیزی ایجاد نشده باشد. صدای زهرا به خنده در گوش سید پیچد: _نترس. بادمجان بمی که آمده و با ما ازدواج کرده، آفت ندارد که هیچ، برکت هم دارد. به دکتر بگو چک کند ببیند چیزی اضافه ات نشده باشد، ناقصی پیشکش. دوباره زنگ می زنم ببینم دکتر چه گفته. هر آزمایشی لازم هست بدی ها. فعلا خدانگهدارت. زهرا می دانست تا او خداحافظی نکند، سید مکالمه را قطع نخواهد کرد و آنقدر ادامه می دهد که از خنده روده بُر شود. زینب، به صورت مادر نگاهی پر خنده کرد و گفت: _بابا کی می آید؟ زهرا همان طور که دستش را به نرمی، روی لپ های دختر زیبایش کشید گفت: _می آید مامان جان. حالا برویم سراغ ادامه ی ماجرا. دست زهرا را گرفت و پر هیجان، به حیاط رفتند. علی اصغر گوشه دیوار چمپاتمه زده ، و حرکت مورچه ای که گیرش افتاده بود را نگاه می کرد. زهرا، پارچه سفیدرنگی که با چسب به دیوار وصل کرده بود را نشان زینب داد و گفت: _غیر از آبی آسمانی، دیگر چه رنگی بزنیم دختر نقاش من؟ زینب که عاشق رنگ صورتی بود بلافاصه گفت: _صورتی کهنه پارچه‌ی مچاله شده‌ی کوچکی را برداشت. داخل آب حوض کرد. آبش را چلاند. آن را بین انگشتان کوچکش بیشتر فشرد و روی رنگ صورتی آبرنگی که زن عمو تازه برایش خریده بود چند بار کشید. خیسی پارچه، دستش را صورتی کرده بود. سمت راست پارچه سفید آویزان شده را با حرکت های پیچ واپیچ صورتی کرد. علی اصغر هم که با آمدن مادر و زینب،.... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫
💫🌺💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫 🌺💫 💫رمان آموزنده، عاشقانه و عارفانه 🌱قسمت ۳۳ و ۳۴ علی اصغر هم که با آمدن مادر و زینب، دست از سر مورچه برداشته بود، به تقلید از زینب، پارچه کوچکی را در آب حوض خیس کرد و با کمک مادر، آبش را چلاند و آن را در رنگ سبز، حرکت داد. قسمت پایینی پارچه نیم متری سفید را هم او، سبز کرد. به به و چه چه های مادر، بچه ها را پر انرژی کرده بود: _عجب چمن های خوش آب و رنگی. نگاه نگاه این رد انگشت های خوشگل کدام پسر خوشگل است که چمن ها را چیده؟ علی اصغر از حرفهای مادر کیف کرده و به خنده افتاده بود. چشمان مشتاق زینب، دهان مادر را نشانه گرفت: _عجب پیچ های هیپنوتیزم کننده ای. ماشاالله زینب خانم. چه حساب و کتابی کرده و این خطوط را کشیده. بدون هیچ برخوردی. انگار که قطاری رو به آسمان در حال حرکت است. به به. چقدر زیبا. باباجواد وقتی ببیند، حتما شوکه می شود که این هنر دست کدام هنرمند است. چشم ها به سمت در ، راه کج کرد که بابا کی خواهد آمد. علی اصغر در را روی پدر باز کرد. در آغوش پدر پرید و گفت: _بابا ببین امروز چی کشیدیم. ببین قشنگ شده؟ پدر درحالیکه لبخندی بر لب داشت و در آغوش گرفتن بچه ها خستگی روزش را از تنش درآورده بود، دست در دست بچه ها، همان طور که نیم نگاهی به زهرا داشت، به سمت پارچه ی نصب شده روی دیوار رفت. زینب با صدای دخترانه ای که سعی داشت از پدر دلبری کند گفت: _بابا ببین آن طرح صورتی را من کشیده ام. قشنگ شده؟ سید جواد نیم خیز شد ، تا زینب را در آغوش بگیرد. هم زمان زهرا هم عبا را از دوش سید گرفت و عمامه اش را برداشت تا از گرمایی که صورت سید را برافروخته کرده بود، کم کند. نگاه قدرشناسانه سید روی زهرا بود و خطاب به زینب که به همراه علی اصغر در آغوش پدر جای گرفته بودند؛ گفت: _تو دختر هنرمند منی. خیلی زیبا شده احسنت به این دستان پر قوت. خدا برکت بدهد به دستانت زینب بانوجانم. دست در جیب کرد و شکلات توت فرنگی که زینب عاشقش بود به او داد. زینب مشغول بازکردن شکلات شد و علی اصغر فرصت یافت که دل بابا را ببرد. با آن دهان کوچک و صدای ناز کودکانه اش گفت: _بابایی منم نقاشی کشیدم. ببین این قسمت نقاشی منه. سید جواد نگاه به پارچه کرد و خط های درهم سبزی را دید و پرسید: _خب بگو ببینم شما چی کشیدی؟ علی اصغر، با نوک انگشتش اشاره کرد و گفت: _این یک قطار سریع السیر است که روی ریل حرکت می کند. سیدجواد، نگاه تحسین امیزی به علی اصغر کرد و گفت: _ماشالله چه پیچیده نقاشی کرده بودی من نفهمیدم ها. خیلی خوب توضیح دادی. آفرین. شما هم هنرمندی ها، خودمونیم. چشمکی به علی اصغر زد و قند در دلش آب شد. شکلاتی با طعم پرتقال هم به علی اصغر داد. بچه ها شاد و خندان و راضی، ملچ مولوچ کنان، کنار بابا نشستند. زهرا که بالاخره فرصت کرد غباری از دل سید بگیرد، خداقوتی گفت. کنار سید نشست و گفت :...... 🌱ادامه دارد..... 💫نام مستعار نویسنده؛ سیاه مشق 🌺 https://eitaa.com/joinchat/2738487298C9a237a25d5 💫🌺💫 🌺💫🌺💫 💫🌺💫🌺💫