عاشقانه های حلال C᭄
•𓆩⚜𓆪• . . •• #عشقینه •• #رمان_ضحی #قسمت_دویستوچهلوهفتم نگاهی به چهره متفکر و بغض آلود حنانه ک
•𓆩⚜𓆪•
.
.
•• #عشقینه ••
#رمان_ضحی
#قسمت_دویستوچهلوهشتم
خندیدم: چرا نشه
مغازشونو آوردن اینجا دیگه
فقط فرقش اینه که اینجا همه چی رایگانه
متفکر پرسید: واقعا اینهمه زحمت و خرج برای چی؟!
_شنیدی که خودش گفت
للحسین...
_مگه حسین چی بهشون میده که اونها براش این کارا رو میکنن؟
_حسین تماما برکته
از اسمش تا رسمش
بزرگترین برکتش هدایته
بزرگترین هدیه ش عشقه
محبت محبت میاره
حسین دوستشون داره که اونها هم حسین رو دوست دارن...
رضوان هم در تایید حرفم به حرف اومد:
واقعا همینطوره
وگرنه این همه محبت برای کسی که نه دیدنش و نه صداش رو شنیدن از کجا میاد؟
این مردم، چه زائر و چه میزبان، برای حسین از بذل هیچی ابایی ندارن
خب به نظرت چرا؟!
حتما یه چیزی دیدن دیگه!
رابطه بین امام و مردم وصف نشدنیه فقط باید واردش بشی و درکش کنی
مثل چشیدن طعم شیرینی...
صدای اذان از بلندگوی موکبی چند قدم دور تر بلند شد
چشم چرخوندم و زودتر از من رضوان به زبون اومد:
گرم حرف شدیم یه عمود اضافی اومدیم
باید برگردیم
...
بعد از نماز باز به حرکت ادامه دادیم و باز هم حرف زدیم
درباره شان تک تک شهدای کربلا
درباره شرایط اجتماعی و دلایل وقوع حادثه عاشورا
درباره نقش توطئه یهود در وقوع این واقعه و...*
کلی سخن جسته و گریخته ی دیگه
از خاطرات رضوان از سالهای قبل
یا از بحث درباره موکبها و مسیر...
گاهی هم چای یا خوراکی میخوردیم
ولی گوشه ای از ذهنم درگیر مسیر بود
کاش یکبار تمام این مسیر رو تنها می اومدم و فقط به تو فکر میکردم
فقط به تو...
...
ساعت تقریبا ۹ و نیم بود که مقابل موکب بزرگی که ساختمان کاشی سفید چند طبقه ای داشت ایستادیم و توی حیاط شام خوردیم و داخل رفتیم
از پله ها بالا رفتیم و از ورودی گذر کردیم تا وارد سالن خیلی بزرگی شدیم که با تشک و بالش فرش شده بود!
ژانت با دیدن این منظره با لبخند بانمکی گفت: کاش میشد از اینجا عکس گرفت
رضوان زیر لب گفت: دیگه چی!
خوب شد کسی زبون تو رو نمیفهمه
عکس بگیری از زن و بچه ی مردم؟!
ژانت مظلومانه گفت: گفتم کاش میشد
حالا که نمیشه
آخه ببین چه بانمکه تمام زمین پر شده از رختخواب
رضوان_بله
حتی زحمت پهن کردنشم به زائر نمیدن
به نظرم بریم اون گوشه ببین هم پریز هست هم پنکه نزدیکه فقط نمیدونم چطور تا حالا پر نشده!
گفتم: احتمالا تا الان چند نفر اونجا خوابیده بودن الان پا شدن رفتن
فوری کوله هامون رو زمین روی رختخواب ها فرود آوردیم و کتایون انگار تازه یادش اومده باشه آه از نهادش بلند شد:
وای چمدونم!
رضوان_چی میخوای ازش؟!
_مسواک خمیردندون
رضوان دست کرد توی کیفش:
بیا این مسواک نو
خمیر دندونم من دارم
البته میدونم به پای مسواک خمیر دندون شما نمیرسه ولی برای رفع حاجت خوبه
از من میپرسی اصلا تا آخر سفر سراغ اون چمدون پت و پهنو نگیر!
کتایون اخم همراه با لبخندی روی صورت نشوند: نه بابا دستتم درد نکنه
تو چرا انقد از همه چی دو تا داری!
کلافه گفتم: دو تا نه و ده تا
این کلا معروفه به زاپاس!
بارکشه دیگه
_خب بد میکنم جانب احتیاط رو رعایت میکنم؟! میبینی که لازمم شد!
...
با تکان دست رضوان بیدار شدم: خوابی؟
با اخم نگاهش کردم: نه بیدارم! بیدارم کردی دیگه
چیه وقت رفتنه؟
_آره
پاشو رفیقاتم بیدار کن
اول کتایون و بعد ژانت رو بیدار کردم و حاضر شدیم
همین که از پله ها پایین رفتیم خنکای نسیم سحر خواب از سرمون پروند و با آقایون یک جا جمع شدیم
رضا رو به ما گفت:
تا قبل از طلوع آفتاب از هم جدا نمیشیم با هم حرکت میکنیم
نگاهش یکم بالا اومد و رو به من گفت: برای دوستتم ترجمه کن
و من تازه حواسم به ژانت که با چشمهای گرد نگاهش میکرد جمع شد
تا من به ژانت توضیح بدم موضوع چیه رضا و احسان با دو دست دو چای از موکب پشت سری برداشتن و نزدیک اومدن
رضا چای ها رو جلو گرفت و من و ژانت که نزدیکتر بودیم از دستش گرفتیم
چای های احسان هم قسمت رضوان و کتایون شد
کتایون همونطور که چای رو میگرفت گفت:
ممنون
ببخشید من اگر بخوام از چمدونم وسیله بردارم چکار باید بکنم؟
احسان دستی به پشت گردنش کشید و کوتاه جواب داد:
هرجا برای ناهار و نماز ایستادیم تشریف بیارید چمدونو میارم براتون
و بعد یک قدم به رضا نزدیکتر شد: بریم داداش؟
رضا رو به من گفت: بریم؟
چشم چرخوندم: ا پس حنانه و..
رضا_اونا با هم رفتن
قرار شد واسه نماز صبح عمود 370 باشیم
بریم؟
سری تکون دادم: پس بریم
همونطور که توی جاده قدم میزدیم کتایون آهسته زیر گوشم گفت: این موکبا شبا هم بازن؟
_اکثرا
یعنی تو طول مسیر خلوتی نمیبینی
_چقدر عجیبه!
_چی؟
_اینکه انقدر سختی میدن به خودشون
_درسته شب بیداری سخته ولی چون محبت پشتشه واقعا لذتش رو هم میبرن
قسمت اول رمان ضحی👇
https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/71020
.
.
•🖌• بہقلم: #شین_الف
.
.
𓆩مرجعبهروزترینرمانها𓆪
Eitaa.com/asheghaneh_halal
•𓆩⚜𓆪•