عاشقانه های حلال C᭄
🎀🍃 🍃 #عشقینه #عقیق♥️ #قسمت_پنجاه ♡﷽♡ تلفنش زنگ خورد و همانطور که انتظار میرفت پریناز پشت خط بود: _
🎀🍃
🍃
#عشقینه
#عقیق♥️
#قسمت_پنجاه_ویک
♡﷽♡
همه جا پزتو بدن ...
بعدشم داداشے همه چے دست خداست پس دیگه نشونوم از این چرت و پرتا
بگیا...
ابوذر هیچ نگفت و تنها خیره شد به آویز یاعلے پایین آیینه راست میگفت آیه او که بود که احتمال دهد؟ او که بود بخواهد و بشود و نخواهد و نشود؟ اعتراف کرد که وجودش مایه ننگ حاج رضا علے است...
گردو هایش را کنار گذاشت به نظرش رسید هرچه تا به حال گردو بازے کرده بس است!
با احتیاط درب مغازه قدیمے اما با صفاے فرش فروشی آقای صادقے را گشود مغازه تقریبا بزرگے بود و حال و هواے سنتے که تناسب زیبایے با این هنر قدیمے داشت
تنها مشترے مغازه در حال حاضر خودش بود. پسر تقریبا جوانے را دید که حواسش به ورود او نبود و داشت حساب کتاب میکرد
بے حرف و آرام فرشها و نقشهاے زیبایشان را از نظر گذراند! و زیر لب ذکر میگفت تا آرامشے پیدا کند و مثل همیشه سوتے ندهد.
تابلو فرشے که طرح یکے از کارهای استاد فرشچیان روی آن نقش بسته بود توجهش را جلب کرد! باورش نمیشد انسانے بتواند با دستناش آنهمه ظرافت را از نو خلق کند اینبار با زبان گره ها!
چند لحظه به آن خیره ماند که صداے بم مردے را پشت سرش شنید:
_سلام خوش اومدید کمکے از من بر میاد خانم؟
آیه فهمید صدا متعلق به مرد جوانے است که مشغول حساب و کتاب بود بدون نگاه کردن به صاحب صدا با انگشتانش تابلو را نشان داد و پرسید:
این تابلو فرش چه قیمتیه؟
مرد نزدیک تر شد و و آیه توانست چهره اش را ببیند...یک آن بهت زده شد از این همه شباهت بین این مرد و زهرا... حدس زدن اینکه این مرد برادر زهرا باشد اصلا کار سختے نبود به خودش آمد و دو باره به تابلویے که برادر زهرا داشت در مورد طرح و قیمتش صحبت میکرد جلب شد...با شنیدن قیمت این تابلو نیم در نیم مخش سوتے کشید
بہ قلم🖊
" #نیل_۲ "✨
#ڪپےبدونذڪرنامنویسندهومنبعمجازنیسد☺️
هرشب از ڪانال😌👇
🍃 @asheghaneh_halal
🎀🍃
عاشقانه های حلال C᭄
🍃🍒 #عشقینه #هــاد💚 #قسمت_پنجاه -راستی ترم چند بودی؟ شروین گفت: -ترم 5 و نفسی از سر درد کشید. -بو
🍃🍒
#عشقینه
#هــاد💚
#قسمت_پنجاه_ویک
•فصل پنجم•
دم در دانشکده استاد را دید. سلام کرد.
-سلام آقای کسرایی. خوبید؟
با هم دست دادند.
- فکر کنم امروز با شما کلاس دارم
شروین سری به نشانه تائید تکان داد.
- ساعت ده و نیم
سعید از راه رسید، با چرب زبانی سلام کرد و کنار شروین راه افتاد و درحالی که سعی می کرد مهدوی متوجه نشود به شروین ایما و اشاره می کرد. شروین در عین حال که زیر چشمی حواسش به شاهرخ بود سعی می کرد سعید را آرام کند. شاهرخ که نگاهش به جلو بود گفت:
-مزاحمتون نباشم. نیازی نیست منو همراهی کنید. راحت باشید
بعد رو به شروین گفت:
- سرکلاس می بینمتون. فعلا خداحافظ
وقتی شاهرخ رفت رو به سعید توپید:
-تو چه مرگته؟ چرا اینقدر وول می خوری؟
سعید با چشم هایش به مهدوی اشاره کرد:
-خبریه؟ اگه نمره میدن بگو ما هم هستیم
- دم در دیدمش. مجبور شدم سلام کنم
-میری سر کلاسش؟
- آره
-پس انصراف روبی خیال شدی؟
-مگه نگفتی یه مدت بی خیال شم؟
-با این برگه انصراف هایی که تو گرفتی یه دانشکده می تونست انصراف بده
شروین نشست.
-دیشب بابات رو دیدی؟
- آره. وقتی رفتم تازه اومد
-فهمید؟ چیزی نگفت؟
-بابای من؟! اگر بمیرم هم کاری نداره.می گفت رفیق باحالی داری
-خوش به حالت. من که مجبور شدم اول بپرم تو دستشویی یه آبی به سر و صورتم بزنم که نفهمه. یه بسته آدامس تموم کردم!
شروین که به دوردست خیره شده بود گفت:
-حوصله سر و صدا نداشتم. خوشحالم که گیر نداد اما اگه یه چیزی گفت، حتی اگه می زد توی گوشم لااقل می تونستم فکر کنم یه کم براش اهمیت دارم
سعید گفت:
-دیوانه! تو انگار یه چیزیت می شه
بعد همانظور که با چشم هایش یک نفر را دنبال می کرد گفت:
- من برم. استاد اومد. می دونی که اگه پشت سرش برم کلاس بیچارم می کنه. پیرخرفت
سرکلاس از ترس شاهرخ راست نشسته بود. استاد با حوصله به سوال دانشجوها پاسخ می داد. شروین دستش را بلند کرد تا سوالی بپرسد اما پشیمان شد. کلاس که تمام شد داشت از در بیرون می رفت که شاهرخ صدایش زد. همانجا دم در ایستاد. استاد جلو آمد و با دست اشاره کرد که راه بروند.
-فکر کنم شما سوال داشتید ولی نپرسیدید، چرا؟
بہ قلــم🖊:
ز.جامعے(میم.مشــڪات)
#ڪپےبدونذڪرنامنویسندهومنبع
#شرعاحــــراماست☺️
•• @asheghaneh_halal ••
🍃🍒