eitaa logo
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
14.3هزار دنبال‌کننده
21.3هزار عکس
2.2هزار ویدیو
86 فایل
ˇ﷽ براے تماشاے یڪ عشق ماندگار، در محفلے مهمان شدیم ڪھ از محبّت میان عـلے'ع و زهـرا'س میگفت؛ از عشقے حـلال...💓 •هدیهٔ ما به پاس همراهےِ شما• @Heiyat_Majazi ˼ @Rasad_Nama ˼ 🛤˹ پل ارتباطے @Khadem_Daricheh ˼ 💌˹ تبادلات و تبلیغ @Daricheh_Ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
🥲 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ . ╮❥ اسم دلبر و همدمت رو اینجوری سیو کن🥹🤭👇🏻 ╟🤍 «Sareng» °یعنی؛ •حس خواستن و اشتیاقِ بودن با کسی تا زمان مرگ🤪 :) 𐚁 خوش‌اَست‌اَزهَمه‌باهَرزَبان‌رَوایَتِ‌عِشق ╰─ @Asheghaneh_Halal . 🥲 ⏝
💑 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ . می‌خوام بدونی که روزایی که نیستی😢 روزایی که سرت شلوغه 🤯 شبایی که خسته ای و زودتر میخوابی من از تهِ تهِ دلم احساس تنهایی میکنم ☹️ چون👇 فقط تویی که حواست به من هست ولی وقتی نیستی .. انگار حتی خدا هم نگام نمیکنه🥺 ⧉💌 ⧉🤫 𐚁 مارابِهشتِ‌نَقد،تَماشاۍدِلبَراَست ╰─ @Asheghaneh_Halal . 💑 ⏝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🐹 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ . یه نماز با اخلاص 😍🤲 سجده و رکوع رو یکی کرد 😃😅 𐚁 نازُڪ‌تَراَزگُل‌وخوش‌بوتَراَزگُلاب ╰─ @Asheghaneh_Halal . 🐹 ⏝
👑 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ دوستم داری... مهربانی با من... دل من حق دارد که از این صحن و رواق جای دیگر نرود... . 𐚁 سَررِشته‌‌ۍشادےست‌خیال‌ِخوش‌ِتو ╰─ @Asheghaneh_Halal . 👑 ⏝
9.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📱 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ . خوشا صبرے ڪه پایانش تو باشے😍💚 . 𐚁 مَنبَعِ‌اِستورےهاۍ‌عاشِقونه ╰─ @Asheghaneh_Halal . 📱 ⏝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
عاشقانه‌‌ های‌ حلال C᭄
📚 ⏝ ֢ ֢ #عشقینه ֢ ֢ . #مسیحای_عشق #قسمت_پانصدوشصت‌وهشت عمق فاجعه.... یعنی تمام مدت را باید درگی
📚 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ . اصلا گوشش به این حرفا بدهکار نیست.مانی رم برد پیش خودش دانیال پوزخندی می زند و با نگاهی تحقیرآمیز رو به من می گوید: اخالق هیچ وقت عوض نمی شه..مسیح خان هم از اول اینجوری بود:کله شق،مغرور و خودخواه... می خواه چیزی بگویم،اما قبل از من نیکی با آرامش و شمرده شمرده می گوید:استقلال طلبی،یه خصوصیت مثبت به شمار میآد، و هیچ ربطی به مغرور و خودخواه بودن نداره... متعجب به نیکی زل می زم. اصلا انتظار نداشتم در حمایت از من چیزی بگوید. هنوز شوکه ام. در حیرت از رفتار های گاها ضد و نقیض نیکی... عمومسعود می گوید:من واقعا از این اخلاق مسیح خوشم می آد و به این خصوصیتش افتخار می کنم. با قدردانی نگاهش می کنم و لبخند می زنم. این بار نوبت مامان است. رو به دانیال می کند و می پرسد:تو چی دانیال جون؟یادمه زمان دبیرستان و دانشگاه یه رقیب جدی برا مسیح بودی... الآن چی؟ دانیال در حالی که با غذایش بازی می کند می گوید:من پیش بابا هستم،نقشه کشی نمی کنم. مانی پوزخندی می زند و با لحن خنده می گوید:عه...معماری رو چه به نساجی،مهندس؟ "مهندس" را آشکارا با تحقیر میگوید. دانیال با اخم به طرف مانی برمی گردد:ولی من به این شغل علاقه دارم.. نگاهم می کند و ادامه می دهد:هرچی نباشه یه کارخونه زیر دستمه و صبح تا شب تو شهرداری التماس این و اون رو نمی کنم و تو یه شرکت خاک خورده،واسه دو تا هزار تومنی اتود دستم نمی گیرم و نقشه بکشم واسه... خون به مغزم نمی رسد. تا به حال اینقدر زیر بار توهین نبوده ام. میان کلامش می دوم و بی اعتنا به او رو به مانی می گویم:مانی جان..همه مثل من و تو خودساخته نیستن... 🔖لینڪ قسمت اول👇 https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012 ¤📄به قلم: 𐚁 سِپُردن‌ِاِحساسات‌به‌ڪاغَذِسِپید ╰─ @Asheghaneh_Halal . 📚 ⏝
📚 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ . بعضیا واسه زیردست و زیر منت بودن آفریده شدن..دوست دارن مدام چشمشون به دست یکی دیگه باشه.. دانیال با هر دو دست روی میز می کوبد و بلند می شود. من هم.. مثل دو شیر در کمین... او آماده ی تهاجم و من حاضر به دفاع از قلمروام. شهره،همسر رادان،بلند و با لحن ملامت باری می گوید:دانیال...بسه لطفا... دانیال نگاهی به جمع می اندازد،زیرلب "ببخشید" می گوید و به سرعت از میز فاصله می گیرد. رادان لبخندی تصنعی می زند و به سختی لب هایش از هم فاصله می گیرند:من از طرف دانیال از شما معذرت می خوام،ببخشید و هم زمان با شهره،از جا بلند می شوند و به طرف دانیال می روند. لبخندی ناخودآگاه روی صورتم می نشیند. خیالم نسبتا راحت شد. عدم حضور دانیال با نگاه های گاه و بی گاهش،امنیت را بر میزمان حاکم می کند. مانی با لبخندی به استقبال جشن پیروزی ام می آید: اشتهام باز شد.. تو چی مسیح؟ رو به نیکی می گویم:نیکی جان چی می خوری برات بریزم؟ نیکی ملامت بار نگاهم می کند. چیزی در چشم هایش جریان دارد که من نمی شناسمش. چیزی مثل ناراحتی مثل غصه.. مثل غم.... آرام می گوید:میل ندارم..می رم یه کم هوا بخورم.. و سریع از جا بلند می شود. قبل از اینکه بتوانم جلویش را بگیرم به طرف باغ می رود. میخواهم بلند شوم که مانی می گوید: مسیح...بذار راحت باشه،یه کم اجازه بده تنها بمونه... ناچار سرجایم می نشینم. 🔖لینڪ قسمت اول👇 https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012 ¤📄به قلم: 𐚁 سِپُردن‌ِاِحساسات‌به‌ڪاغَذِسِپید ╰─ @Asheghaneh_Halal . 📚 ⏝
📚 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ . مامان ملامت بار می گوید:مسیح این چه رفتاری بود؟ نمی دانم..نمی دانم چه مرگم شده... نمی فهمم علت رفتار های نیکی را. کاش اصلا نمی آمدیم... *نیکی* دو طرف کتم را بهم نزدیک می کنم. بودن در این فضا اصلا دوست داشتنی نیست... قبلا هم در این باغ بوده ام. آه سردی می کشم. چه بازی های عجیبی دارد این روزگار.. پارسال که اینجا آمدیم،هیچ نمی دانستم سالی پر از دغدغه و دلشوره خواهم داشت.. فکر نمی کردم چالش های بزرگی برابرم پنجره بگشایند... پوزخند محوی می زنم. اصلا فکر نمی کردم عاشق شوم. آن هم عاشق کسی که اصلا از جنس من نیست... کاش اصلا نمی آمدیم. کاش به مسیح می گفتم و نمی آمدیم. کاش می شد همین حالا به خانه برمی گشتیم. خانه؟! کدام خانه؟ خانه ای که قرار بود ظرف یک ماه ترکش کنم؟؟ راستی چند روز از انقضای قرار یک ماهه مان گذشته؟ نزدیک یک هفته! آرام قدم برمی دارم و دست هایم را داخل جیب هایم فرو می کنم. پاهایم سنگین شده اند. بوی بهار می آید.. بوی بهار و تنهایی... 🔖لینڪ قسمت اول👇 https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012 ¤📄به قلم: 𐚁 سِپُردن‌ِاِحساسات‌به‌ڪاغَذِسِپید ╰─ @Asheghaneh_Halal . 📚 ⏝
📚 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ . نفس عمیقی می کشم تا تلخی فکرهایم بیش از این آزارم ندهد. یک هفته است که مسیح را خیلی کم می بینم. نه به خاطر او.. بلکه به خاطر قلبم،به خاطر عقل و منطقم... من چطور می توانم کنارش باشم و با او حرف بزنم،در حالی که هنوز با خودم درگیرم.. در حالی که هنوز فکر و خیال رهایم نکرده است. من شاهد یک جنگ بزرگ هستم.. یک طوفان ویرانگر درونی.. جنگ عقلم برابر قلبم.. صف آرایی احساسم مقابل لشکرکشی منطقم... جنگ سرنوشت سازی است.. حال آنکه طرف پیروز هم تقریبا مشخص شده است.. سنگینی ترازوی قدرت به طرف..ِ :_چرا؟؟ صدای دانیال،ابر فکر و خیال را بالای سرم پاره می کند. برمی گردم. بدون اینکه چیزی بگویم،سوالش را واضح تر تکرار می کند :_چرا مسیح؟چرا من نه؟کاش حداقل روز خواستگاری بهم می گفتی که دوست مسیحی و دوسش داری... رگه های عصبانیت را به وضوح درون سفیدی چشمانش می بینم. مردمک هایش دودو می زنند و صدایش از شدت خشم می لرزد. می خواهم از کنارش بگذرم که جلویم را می گیرد. :_نیکی...گفتی اعتقادات برات مهمه..اصرار کردم،گفتی می خوای وارد خونواده ای بشی که شبیه تو باشن.. یادت میاد؟ سرم را پایین می اندازم. راست می گوید،مگر جز این است؟ 🔖لینڪ قسمت اول👇 https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012 ¤📄به قلم: 𐚁 سِپُردن‌ِاِحساسات‌به‌ڪاغَذِسِپید ╰─ @Asheghaneh_Halal . 📚 ⏝