eitaa logo
کانال آسیابسر
1.2هزار دنبال‌کننده
28هزار عکس
9.7هزار ویدیو
34 فایل
مجله ی اجتماعی، فرهنگی که در آن آداب و رسوم مردم با صفای روستای آسیابسر را معرفی می نماید. روستای شهیدپرور و توریستی آسیابسر در مازندران(بهشهر)قرار دارد. همه #آسیابسری ها اعضای یک #خانواده اند از خانواده ات باخبر باش 🔻ارتباط با ادمین @Mehdi_hoseyni63
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔻برشی از زندگی 🔸آذر ماه سال ۱۳۳۵ کودکی  شیرین به دنیاآمد که او را نام نهادند 🔹 آقا محمد تقی در دامن پاک مادر و لقمه حلال پدر با بازیهای کودکانه در محله های  آسیابسر رشد یافت 🔸محمد تقی جوانی مومن  و عاشق اهل بیت بود در جوانی درکارخانه چیت سازی مشغول به کار شد ایشان در اموال دولتی و غیر دولتی مشهور بود 🔸کم کم شور جبهه رفتن به دلش افتاد بدلیل داشتن دو فرزند و حضور برادرش در جبهه فرمانده پایگاه گفت: امضا نمیکنم ! محمد تقی گفت :چه امضا بکنی و چه امضا نکنی من به جبهه میروم .در نهایت از طریق هلال احمر به جبهه اعزام شد . 🔹در فعالیت خوبی داشت درجشن های ۲۲ بهمن و مراسمات دیگر درنقش هایش چنان بازی میکرد که  آنان نیز مشتاق رفتن به جبهه می شدن در جبهه بود.گاهی پرچمش را دست پسر خردسالش می داد.دلش میخواست بعد شهادتش پرچمش به زمین نیفتد. 🔹بعد از چند مرحله رفتن به جبهه و ایثارگری ها سرانجام در منطقه عراق در به شهادت رسید @asiabsar
💠 برشی کوتاه بر زندگی 🔸️در کوچه  پس کوچه های روستای با صفای آسیابسر  به دنیا آمد 🔸️از همان  کودکی در فعالیت های انقلابی شرکت می کرد و نوار صحبت های حضرت امام را به خانه می آورد 🔸️در نوجوانی به باشگاه جودو در بهشهر میرفت تا بدنی ورزیده داشته باشد 🔸️پدرش محافظ آیت الله جباری بود  وقتی پدرش خبر شهادت بچه های محل را به مادرانشان می داد  محمداسماعیل خجالت را در چهره پدر می دید   به دوستانش میگفت:  دعا کنید پام به جبهه باز بشه  اینقدر می مونم  تا بشم  من باید پدرم را پدر شهید کنم 🔸️وقتی مجروح شدچون با عصا بود  به  دوستش  جبرئیل گفت دوست ندارم محلی ها ببینند که من مجروح شده ام لب جاده صبر کردند تا شب شد و در تاریکی شب  به خانه رفت 🔸️سرانجام در تاریخ ۱۷ اردیبهشت سال ۶۶  در منطقه عملیاتی ماووت عراق در عملیات والفجر ده به آرزویش رسید 🔸️وقتی پیکر پاکش را آوردند  بدنش سوخته بود  پدرش می گفت : در راه اسلام و انقلاب و امام باید خون ریخته شود ▫️روحش شاد و یادش گرامی @asiabsar
پیام 🌷 هیچ قطره ای در مقیاس خداوند از قطره خونی که در راه خدا ریخته می شود بهتر نیست و من میخواهم  با این قطره ی خون به عشقم که خداوند است برسم 🦋از روزی که جبهه رفت دلش شده بود .. طوری که  وقتی از جبهه به خانه می آمد آن حال و هوا  را به خانواده  القا میکرد. خانواده اش را برای شهادت آماده کرده بود برخورد پدر و مادرش مثال زدنی بود ، تا جایی که پدر بزرگوارش با صلابت تمام گفت : خودم فرزندم را در قبر میگذارم و همین  کار را کرد ▫️شادی روحش @asiabsar
برشی از زندگی🔻 ♦️چند سالی بود خدا به آنها نداده بود... ناراحت بود رفت حرم نذر کرد،که اگر خداوند به ما اولاد دهد یک سال و آقا شوم. همان سال خدا به آنها اولاد دادو همان سال نذرش را ادا کرد. هدیه امام رضا (ع) بود 🔹از شاخصه های او بصیرت و دید وسیع او بود ... در وصیت نامه اش از( آیه لا تنفقوا الا مما تحبون )یاد کرد. بخشش نکنید مگر آنچه  که دوست دارید .. 💢 همرزم شهید می گوید: در عملیات مجروح شده بود. در منطقه با کمبود آب مواجه شدیم. قرار بودعملیات انجام دهیم و بر گردیم. ولی اکثر فرماندهان گردان و گروهان شهید شدند و متاسفانه برای برگشت راه را گم کردیم و کسی را نداشتیم که به عقب برگردیم. جز   کسی نداشت یکی از رزمندگان به نام سید مصطفی مجروح شد و او قمقمه آب خود را به این مجروح داد در صورتی که خود بود. مجروح را به عقب رساند و در حین برگشت گلوله ای به او برخورد کرد و مجروح و سپس به ❤️ رسید. شادی روحش @asiabsar
🔻برشی از زندگی 🔸️شهید علیرضا معصومی  در ۲۵ آبان سال ۴۳ به دنیا آمد تحصیلات ابتدایی را در همین روستا گذراند  سپس همراه خانواده به اقتضای  شغل پدر به شهر ری روستای سعد آباد رفت  🔸️در سال ۵۷ به همراه برادرش محمد علی در تظاهرات شرکت می کرد  و عکس امام  را به دیوارها می چسباندند که توسط ماموران شاه تحت تعقیب قرار گرفتند و زخمی شده بودند 🔸️مادر شهید همیشه می گفت: از خصوصیات منحصر به فرد فرزندش  دستگیری از خانواده های بی بضاعت به صورت مخفیانه بود 🔸️شهید علیرضا معصومی میگفت : جبهه نیرو میخواد باید با جوانان حرف بزنیم 🔸️سرباز ارتش بود ۳ مرحله به جبهه اعزام شد و ۲۳ ماه در جبهه بود  سرانجام در منطقه حاج عمران در حمله القدر در اثر ترکش خمپاره به زیر کتفش به شهادت رسید ▫️روحش شاد یادش گرامی 🌷 ▫️شادی روحش @asiabsar
🔻اواخر دی ماه سال ۱۳۴۵ به دنیا آمد 🔸️دوره ابتدایی مدرسه صفوی و دوره راهنمایی را در مدرسه امیر کبیر گرجی محله خواند . 🔸️وقتی جبهه بود پدرش خواب دید صدام خانه شان را بمباران کرده  برای بار دوم که می‌خواست به جبهه برود پدرش جلوآمد و گفت : پسرم نرو جبهه ، من نگرانم . روح اله پوتینش را بسته بود و آماده رفتن بود به دیوار تکیه زد و اشک می ریخت. پدر بند پوتین های او را باز میکرد ، دلش آشوب بود و شوق رفتن داشت ولی روی حرف پدرش حرف نزد و فقط اشک می ریخت . فردای آن روز وقتی پدرش سر زمین بود  او به جبهه رفت تا پدرش را نبیند و شرمنده اش نشود برادران بسیج در پیاده نمودن مفاهیم اسلام‌ بکوشید که این راه شماست و احساس مسئوليت بکنید  تا جامعه اسلامی زودتر و بهتر ساخته شود 🔸️در مناطق عملیاتی فاو و والفجر هشت ، مهران کربلای یک و بالاخره در کربلای چهار شرکت کرد سرانجام در هشتم دی ماه سال شصت و پنج در شلمچه عملیات کربلای چهار با اثبات مینی کاتیوشا به سنگر او مجروح شد و در بیمارستان مشهد شربت شهادت را نوشید شادی روحش @asiabsar
🔻برشی از  زندگی 🔸️در یازده خرداد سال ۱۳۴۰ به دنیا آمد 🔸️پدرش نظامی بود . بعد از مدت کوتاهی زندگی، پدر و مادرش از هم جدا شده و او از کودکی با پدرش زندگی می کرد زندگی بدون" مادر" برایش سخت بود مادرش بعلت شغل همسرش به شهریار رفته بودند. بعد اتمام دوره راهنمایی تصمیم گرفت با مادرش زندگی کند.این بود که او هم به شهریار رفت 🔸️او  و داداشش علیرضا؛ قبل از انقلاب اعلامیه پخش میکردند و در راهپیمایی ها حضور داشتند و بر روی دیوار با کلیشه و رنگ تصاویر امام رو میکشیدند او و علیرضا همه جا باهم بودند. 🔸️انقلاب پیروز شد و جنگ تحمیلی شروع شد     از بس عاشق جبهه بود داوطلبانه به سربازی          رفت .یک بار از ناحیه کتف و پا مجروح شد. با این وجود سنگر را رها نکرد و تا آخر  ماند 🔸️سر انجام ۱۳ مهرماه سال ۶۱  در منطقه سومار عملیات مسلم بن عقیل  با ترکش خمپاره از ناحیه دست و شکم مجروح شد و به شهادت رسید 🌷 شادی روحش @asiabsar
🔻برشی کوتاه از زندگی آخرین بار محمد ابراهیم که خواست به جبهه برود از شهادت خودش خبر داشت  با ابوالحسن بود هر دو  روی ترازو رفتن تا خودشان را وزن کنند  بهم لبخندی زدند و گفتند : الان  داریم میریم جبهه ۷۰ کیلو هستیم ببینیم موقع برگشت چند کیلو هستیم ؟  وقتی برگشتن وزنی نداشتند 💔 روحش @asiabsar
🔻برشی از زندگی 👈  از زبان مادرش پسر منم مثل همه جوونا بود. چند تا داشت. 🔻یکیش این بود: وضعیت اقتصادی مردم خوب نبود ؛ پدرش بهش پول میداد برای کرایه تا بهشهر پسرم پیاده میرفت تا بهشهر و پول هاشو جمع می کرد و آخر سر به پدرش میداد. از یک طرف در فعالیت میکرد و از یک طرف بما کمک میکرد. و در کنار اینها به داد مردم هم می رسید. آخه شورای محل هم بود . نفت توزیع میکرد و... خیلی بی ریا و پرتلاش بود 🔸برای پشتیبانی به جبهه شب و روز نداشت کمکهای مردمی اهالی رو جمع میکرد بیشتر وقتها شب می موندن و خونه نمی اومد. جوانی بود که خسته نمی شد. و در پایان کارش مزدش را گرفت: ❤️ میگفت : مادر جان!!میدونی چی دوست دارم ؟ گفتم : نه پسرجان گفت:دوست دارم تو رو مکه بفرستم . با 😊 ◽️ اومده بود مرخصی با دوستش رضا رفت حمام محل ، در حمام میخندید میگفت : میخوام کنم... رضا گفت: این دفعه اومدی حتما زن بگیر.ازدواج کن. لبخند زد و گفت :  من در سنگر هاست @asiabsar
برشی کوتاه از زندگی 🔸️شوخ طبعی اش زبانزد بود موقع خداحافظی مادربزرگ خواست او را ببوسد ولی ابوالحسن جا خالی می داد بار دوم هم تکرار کرد  دفعه سوم خودش مادربزرگ را در آغوش  گرفت و او را غرق بوسه کرد و همان وداع آخر شد 🔸️یا امام به فرمان تو تا آخرین قطره خون که در بدن ماست و تا آخرین فشنگ که در سلاحهای است خواهیم جنگید و از اسلام دفاع خواهم کرد شادی روحش @asiabsar