هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
🔴ترک ودرمان اعتیاد
✅بدون دردوخماری در۳تا۵روز
🔴ترک سیگاردر۳روز
🔴دیابت
🔴کبدچرب
🔴مشکلات آقایان
✴️کاملا گیاهی و بدون عوارض
🍏سیب سلامت سازمان غذاودارو
📞 09113904742 سجادگلی✅
یافرم زیراپربفرماییداولویت باپرکنندگان فرم هست.
https://formafzar.com/form/zspsz
19.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادر به تپشهای دل حیدر
به جوونی علیاکبر
پر قنداق علیاصغر
مارو تنها نزاری محشر
#نماهنگ📺
#ایام_فاطمیه🏴
#محمدحسین_پویانفر🎙
•💛🕊•
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
بعد از اتفاق وحشتناکی برام افتاد ❌❌😱
موهام مُشت مُشت شروع به ریزش کرد😭
خیلیی ریزش مو داشتم هرکی منو میدید فکر میکرد سرطان دارم😓
کف سرم خیلی خالی شده بود ابروهام مژه هام خیلی ریخته بود 🤕
تا اینکه کانال این مشاور پیدا کردم با کلی ناامیدی پیام دادم ولی الان بعد چندماه استفاده موهام ابروهام مژه هام در اومده و خیلی خوب شده حتی بهتر از قبل😍😍😍
تو هم اگه مشکل ریزش مو ویا کم پشتی مو داری اقدام کن کانال 😃👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/4091085813C9a80d1e99d
#روح_سارا 🕸
#پارت_101
تا خواستم بغلش کنم و ببرمش،در زدن.
هرسه مون با بهت برگشتی سمت در.
یعنی کی تونسته بیاد اینجا؟
آراد زودتر به خودش اومد و آروم آروم رفت سمت در.
گوشه ی پرده رو داد بالا.
برگشت و گفت:
یه پیرمرده.
نفس:
یا خدا.
چه جوری تونسته بیاد اینجا؟
گفتم:چه شکلیه؟
_ریش سفید بلند،قد کوتاه.
لباس یه دست قهوه ای.
مشخصاتی که می گفت مربود به شمسی بود.
خودم رفتم جلوی در.
پرده رو دادم کنار.
خودش بود.
اما چه جوری اومده بود؟
درو باز کردم.
_سلام جوون.
_سلام شمسی خان.
شما کجا اینجا کجا؟
_اومدم بهار رو ببینم.
_بهار؟!
غش کرده حالش خوب نیست.
_واسه همین اومدم ببینمش.
منو کنار زد و اومد داخل.
مستقیم رفت سمت بهار...
🔻به نیت لبان تشنه حضرت علیاصغر به تهیه شیرخشک نوزادان لبنانی کمک کنید
🔹30 هزار نوزاد لبنانی در شرایط جنگی از شیر مادر محروماند وچشم انتظار کمک ما هستند؛فعالیت های مجموعه شبابالمقاومة با هماهنگی دفاتر رسمی حزبالله لبنان در قم و بیروت انجام میشود.
جهت کمک به تامین شیرخشک نوزدان و امور اجتماعی مربوطه کمکهای خود را به بنام «جبهه جهانی شباب المقاومة» به این شماره کارت واریز نمایید.👇👇
6037997750004344🔸 کانال رسمی شباب المقاومة👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3545694224Ccf85b685fb
اسیـرِاستـٰاد -
#روح_سارا 🕸 #پارت_101 تا خواستم بغلش کنم و ببرمش،در زدن. هرسه مون با بهت برگشتی سمت در. یعنی
#پارت101
#روح_سارا
بخش دوم
از از توی کیسه ای که دستش بود یه کاغذ در آورد.
رفتم نزدیک تر تا ببینم چی کار می کنه.
صدا از هیچ کدوممون در نیومد.
کاغذ رو گرفت جلوی صورتش.
چشماش رو بست و شروع کرد به خوندن یه چیزی.
هیچی از حرفاش نمی فهمیدم.
چند دقیقه بعد،برگه رو تا کرد و گذاشت زیر سرش و رفت سمت در.
_نیازی به دکتر نداره.
تا فردا صبح بهوش میاد.شب بخیر.
دنبالش رفتم و گفتم:
مشکلی که واسش پیش نیومده؟
چرا اینجوری شده؟
_اذیتش کردن.
خودش واست تعریف می کنه.خدا نگهدار.
_بذارین برسونمتون.
دست تکون داد و بدون هیچ حرفی رفت.
پشت در وایسادم و نگاهش کردم.
هرکس می دیدش،فکر می کرد یه پیر مرد ناتوانه که هیچی نداره.
اما زیر این چهره ی مظلوم،یه موجود عجیب زندگی می کرد...
#پارت101
بخش سوم
#روح_سارا
رفتم بالا سر بهار.
مثل فرشته ها خوابیده بود.
موهای حالت دارش که دورش ریخته بود، از همیشه جذاب تر و زیبا ترش می کرد.
آراد:
کی بود این؟
شمسی؟
_آره.
همون جادوگری که با بهار پیشش می رفتیم.
نفس:
چه جوری اومد اینجا؟!
_نمی دونم.
واسه خودمم سواله.
نفس با بغض گفت:
بیچاره بهار.
داره نابود میشه.
آراد:نگران نباش.
بهار قوی تر از این حرفاس
تو دلم گفتم:
آره.
این دختر حتی از منم قوی تره..
دستم رو انداختم زیر پاها و گردنش و بلندش کردم.
به نفس گفتم اون کاغذ رو بیاره تو اتاق.
نفس سریع تشک بغل اتاق رو باز کرد.
منم بهارو خوابوندم روش.
بوی تنش داشت دیوونم می کرد.
نمی تونستم بیشتر از این اونجا بمونم.
هدایت شده از رمانِ حامی 🤍
من سارا هستم قبلا کارمند شرکت بودم مدام با شوهرم دعوا داشتیم که چرا خونه نیستی از شرکت ناامید زدم بیرون😭😭
بعد مدتی با یه شغل داخل خونه با گوشیم آشنا شدم الان درآمدم دو برابر شرکته...😃
خدایا شکرت من را با این کانال آشنا کردی... 🤲
شما هم اگر دنبال یه شغل بی دردسر و پر درآمدهستید این کانال خوب را سریع عضو بشید... 🥳🤗
https://eitaa.com/joinchat/187040235C9a9c1df652
طعم استقلال مالی خیلی شیرینه😌