اسیـرِاستـٰاد -
#روح_سارا 🕸 #پارت_101 تا خواستم بغلش کنم و ببرمش،در زدن. هرسه مون با بهت برگشتی سمت در. یعنی
#پارت101
#روح_سارا
بخش دوم
از از توی کیسه ای که دستش بود یه کاغذ در آورد.
رفتم نزدیک تر تا ببینم چی کار می کنه.
صدا از هیچ کدوممون در نیومد.
کاغذ رو گرفت جلوی صورتش.
چشماش رو بست و شروع کرد به خوندن یه چیزی.
هیچی از حرفاش نمی فهمیدم.
چند دقیقه بعد،برگه رو تا کرد و گذاشت زیر سرش و رفت سمت در.
_نیازی به دکتر نداره.
تا فردا صبح بهوش میاد.شب بخیر.
دنبالش رفتم و گفتم:
مشکلی که واسش پیش نیومده؟
چرا اینجوری شده؟
_اذیتش کردن.
خودش واست تعریف می کنه.خدا نگهدار.
_بذارین برسونمتون.
دست تکون داد و بدون هیچ حرفی رفت.
پشت در وایسادم و نگاهش کردم.
هرکس می دیدش،فکر می کرد یه پیر مرد ناتوانه که هیچی نداره.
اما زیر این چهره ی مظلوم،یه موجود عجیب زندگی می کرد...
#پارت101
بخش سوم
#روح_سارا
رفتم بالا سر بهار.
مثل فرشته ها خوابیده بود.
موهای حالت دارش که دورش ریخته بود، از همیشه جذاب تر و زیبا ترش می کرد.
آراد:
کی بود این؟
شمسی؟
_آره.
همون جادوگری که با بهار پیشش می رفتیم.
نفس:
چه جوری اومد اینجا؟!
_نمی دونم.
واسه خودمم سواله.
نفس با بغض گفت:
بیچاره بهار.
داره نابود میشه.
آراد:نگران نباش.
بهار قوی تر از این حرفاس
تو دلم گفتم:
آره.
این دختر حتی از منم قوی تره..
دستم رو انداختم زیر پاها و گردنش و بلندش کردم.
به نفس گفتم اون کاغذ رو بیاره تو اتاق.
نفس سریع تشک بغل اتاق رو باز کرد.
منم بهارو خوابوندم روش.
بوی تنش داشت دیوونم می کرد.
نمی تونستم بیشتر از این اونجا بمونم.
#پارت101
#روح_سارا
بخش چهارم
نمی دونم چه مرگم شده بود.
کاغذ رو از نفس گرفتم.
گذاشتم بالا سرش.
به نفس گفتم حواسش بهش باشه .
خودمم سریع از اتاق زدم بیرون.........
از زبان #بهار
آروم چشمام رو باز کردم.
پلکام خیلی سنگین شده بود.
همه چی رو دو تا می دیدم.
همه ی اتفاقاتی که افتاده بود جلوی چشام رژه رفت..
هیراد...
تبر....
اون موجود...
نیلوفر....
با وحشت بلند شدم نشستم.
از ترس به خودم می لرزیدم.
تو اتاق پایین بودم و کسی پیشم نبود.
بدنم کم کم شروع کرد به لرزیدن.
سردم شده بود.
پتو رو گرفتم دورم و گوشه ی دیوار کز کردم.
#پارت101
بخش پنجم
#روح_سارا
حالم دست خودم نبود.انگار اصلا رو زمین نبود.
مدام اون صحنه ها میومد جلوم.
چهره ی هیراد تو اون حالت یه لحظه هم از جلوی چشام کنار نمی رفت.
هرکار هم می کردم بلند شم برم بیرون نمی تونستم.
نمی دونستم جرئتش رو نداشتم یا چی.
زمان از دستم در رفته بود.
نمی دونم چقدر از بلند شدنم گذشته بود که در باز شد و نفس اومد داخل.
تا منو دید با خوشحالی اومد پیشم و گفت:
وای بهوش اومدی؟
خدایا شکرت.
اومد پیشم و بغلم کرد.
نمی دونم چرا نمی تونستم هیچی بگم.
انگار زبونم بند اومده بود.
می خواستم از هیراد بپرسم.
می خواستم بهم بگه هرچی که دیدم حقیقت نداشته اما نمی تونستم.
اصلا زبونم تو دهنم نمی چرخید.
ازم جدا شد و گفت:
خوبی؟
سر درد و سرگیجه نداری؟
گرسنت نیس؟
سرم رو به علامت منفی تکون دادم.
نفس:خداروشکر.
چرا حرف نمی زنی؟