محکوم به زندگی;
کمی که می گذرد درد ِ غم هایم کم می شود . گویی پوست کلفت شده ام . دگر هرچه تیغ زنی بر قلب من اثر ندارد ، غم دکتر شده و بی حسی برایم تجویز کرده .
حتی دیگر شب که می شود اشک نمی ریزم .
آن قدر بی حس و سبکم که زل می زنم به گوشه ای و ساعت ها همانطور می مانم .
نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده اما می دانم اصلا باب ِ میلم نیست .
محکوم به زندگی;
...
شاعر میگه؛
چنان روزي رسان، روزی رساند
که صد عاقل از آن حیران بماند
سعدی
محکوم به زندگی;
به غیر از چشم هایت در جهان چیزی نمیبینم ،
به غیر از چشمهایت این جهان چیزی مگر دارد .