eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
269 دنبال‌کننده
242 عکس
7 ویدیو
4 فایل
- دلم می‌خواد بنویسم؛ ولی انگار کلمه‌ها از دستم فرار می‌کنن. امیدوارم لای کتابای خاک‌خورده‌ی اینجا پیداشون کنم. تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/31644679988
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
pov: روی یکی از اون صندلی تاب‌تابیا*ی کنار پنجره نشستم؛ تو نور اون چراغ قرمزه* دارم نامه‌های قبلتون
از پشت صحنه می‌گن ظاهرا اسم این صندلی تاب‌تابیا*، صندلی گهواره‌ایه. خواستم بگم که خیر، تکذیب می‌کنم، نیست. دیگه نیست.✨
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید من مرده‌ام. نگاه کن تو را خدا چرا چشم‌هایتان درشت شده؟ چرا دهانتان باز مانده؟ بله! متوجه شدم. من هم تا الان ندیدم که مرده حرف بزند، اما روحش که می‌تواند حرف بزند. چی می‌خواستم بگویم؟ آهان! بابت حواس‌پرتی‌ام معذرت می‌خواهم. قرار امشب برایتان داستان قتلم را تعریف کنم. سه ساعت قبل... سوت زنان کلید نقره‌ای را از جیبم برداشتم. آرام چترم را بسته‌ام و کفش‌های قهوه‌ایم را که لکه‌های باران رویش خودنمایی می‌کردند، در آوردم. در را باز کردم و در تاریکی سالن قدم گذاشتم. آب دهانم را قورت دادم و دستم را روی دیوار کشیدم. لامپ روشن و خاموش شد؛ سرانجام روشن شد. نور ضعیف به اشیای بی‌جان خورد. نگاهم را به دختر مقابلم دوختم. قطرات اشک مثل تکه‌ای شیشه روی صورتش می‌درخشید. -«دوباره آبغوره گرفتی؟»
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید صدای نفس‌هایش در گوشم پیچید. از جایش بلند شد. موهای صافش را کنار زد و سمتم قدم برداشت. قرمز جای سفیدی چشم‌هایش را گرفت. قدمی به عقب برداشتم. نزدیک‌تر شد و انگشتانش را مانند حلقه‌ای دور گردنم پیچاند. دست‌هایم را بالا آوردم و با تمام توانم دستش را پس زدم، اما فایده نداشت. نفسم بند آمد. جیغ خفیفی کشیدم. فریاد زد:«خسته‌ام کردی. بسه از تحقیرهات، از این که خوبی‌هام رو نمی‌بینی، از این که زبانت به یک خسته نباشید نمی‌چرخه... از این که هر موقع مشکل نداشتم، نبودی، خسته‌ام» چشم‌هایم را به چشم‌های طوسی‌اش کشیدم و آخرین باری را به یاد آوردم که در ایستگاه مترو برایم دست تکان داد... آن روز هم بارانی بود.
تموم ش-؟ یکم نفهمیدم داستان چیه [بله عزیزان، اگه نمی‌دونستید باید بهتون بگم که احمقم.] ولی جزئیاتش رو قشنگ توصیف کرده بودی.✨
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/1832 امروز بالاخره تونستم کمی وقت آزاد پیدا کنم، ماموریت را بی خیال شوم و برای تجدید دارد و خاطره ها باز به همان کلبه زیر شیروونیمان بر گردم تا هم قاتل ارشد را دیده باشم و هم گزارشاتی مبنی بر کارم را به او بدهم . در هوای سرد و پاییزی از درختان کوتاه و بلند جنگل می گذرم و سعی میکنم خود را سریعتر به پناهگاه برسانم . به انتهای راه میرسم جایی که از آنجا می‌توان کلبه را دید ولی به سختی. نفس زنان چند قدمی جلوتر میروم روی تکه سنگی می‌نشینم ولی بلافاصله از نشستن پشیمان میشم آخر هوا اگر سرد است، سنگ مانند یخبندان است . بالاخره بعد از چند دقیقه به نزدیکی کلبه میرسم میخواهم داد بزنم و بگویم قاتل ارشد من آمدم . ولی با دیدن شال و کلاه و پالتوی فردی مشکوک،
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید صدایم را در گلویم خفه میکنم، آهسته و طوری که صدای پایم توجه شخص را جلب نکند آنطرف تر و پشت سنگی بزرگ پنهان میشوم . چشمانم را تنگ میکنم تا صورت شخص را خوب ببینم آشنا نمی‌آید و طرز لباس پوشیدنش نیز مانند قاتل ها نیست. با دقت حرکات را زیر نظر میگیرم به پنجره ای که سمت دفتر کار قاتل ارشد است خیره شده، قاتل ارشد نیز با نامه ها و کتاب هایی در دست به پنجره زل زده. البته به گانم او آن شخص را نمی‌بیند .زیرا پنجره به قدری از داخل کثیف است که حتی اکر چشمان عقاب را هم داشته باشی به زور میتوانی پشتش را ببینی ولی اینطرف و از بیرون ، آن طرف پنجره نه به وضوح ، ولی با کمی تلاش و پشتکار قابل دید است. یکساعت میگذرد فرد مشکوک که اسمش را عقاب چشم می گذارم از کلبه دور میشود. تصمیم دارم این موضوع را ادامه دار
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید فعلا به صوزت راز نگه دارم و چیزی از آن به کسی نگویم. ته و توی قضیه را در بیاورم و بعد به قاتل ارشد خبر دهم. اما مثل این که قاتل ارشد فهمیده استتتتتت* ادبی طور شد یه ذره چون همین الآن انشا نوشتم برا مدرسه.
عه به به.✨ منتظر گزارشت هستم پس*
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/1838 بهت حق میدم. هر از گاهی مبهم می‌نویسم و این دست خودم نیست اما داستان براین اساس شروع شد که یک نفر بهم گفت اگه روزی با کسی دعوا کنید به خاطر این که تو صدت رو توی رابطه گذاشتی و اون قدردان نیست. ممنونم
می‌دونی، یه‌جورایی مثل این بود که یهو صفحه ۱۶۹ جلد دوم یه کتابو برداری بخونی:))😂✨ معلوم بود که چه اتفاقی داره میوفته، ولی به صورت کلی معلوم نبود ماجرا چیه.
چند روز پیشا یکی از بچه‌های کلاسمون رو دیدم که داشت خدمتکار رو می‌خوند؛ خوشحال شدم رفتم جلو، ازش نظرشو درباره‌ی کتاب و کلا باقی نوشته‌های مک فادن پرسیدم. اون هم نه گذاشت نه برداشت و بدون تعارف ازم پرسید که این کتابایی که می‌گم رو دارم یا نه. و الان هم قرار شده جلد ۲.۵ و ۳ خدمتکار و همین‌طور بخش دی نازنینم رو براش ببرم. بله. نتونستم بگم نه. چی‌کار کنم الان. به جز اینکه بکشمش*
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
چند روز پیشا یکی از بچه‌های کلاسمون رو دیدم که داشت خدمتکار رو می‌خوند؛ خوشحال شدم رفتم جلو، ازش نظر
جدا از این حرفا، خواستم بگم خواهشاً شما از این کارا نکنید.😭 [می‌دونم نمی‌کنید.] من اصلا اولین بارم بود با این بشر حرف می‌زدم. چه دلیلی داره بخوام کتابای نازنینمو که n تومن هم بخاطرشون دادم بدم بهش؟ خب این سوءاستفاده نیست آخه؟ چرا آدم رو می‌ذارید تو رودروایسی؟ من خودم این‌جوری‌‌ام که حتی وقتی رمانم رو می‌گیرم دستم، زیاد صفحه‌هاش رو از هم باز نمی‌کنم [۹۰ درجه می‌گیرم. امیدوارم بفهمید😭.] که خراب نشه. شاید تو از اونایی باشی که همزمان با کتاب خوندن غذا هم می‌خورن. خب من رو چه حسابی باید بچه‌هامو بسپارم دست تو؟😭