eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
269 دنبال‌کننده
242 عکس
7 ویدیو
4 فایل
- دلم می‌خواد بنویسم؛ ولی انگار کلمه‌ها از دستم فرار می‌کنن. امیدوارم لای کتابای خاک‌خورده‌ی اینجا پیداشون کنم. تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/31644679988
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/2493 نه نه شعبه جدید نیست، من خودمم هنوز برنامه دقیق و کاملی ندارم، میخوام حالت دیلی باشه اما تجربه ای هم ندارم که چطور شروع کنم اصلا، خلاصه مشاوره ای جیزی داشتید خوشحال میشم بشنوم
Detective training✨
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید بنظرتون یه معلم فارسی تو مخ که بلد نیست درس بده رو چجوری بکشم؟
تو یه اتاق کوچیک و تماما سفید، با نور سفید شدید زندونیش کن. یه شاهنامه، بوستان یا همچین چیزی بذار جلوش. ازش بخواه تو یه ساعت معینی یه تعداد ابیات زیادی رو حفظ کنه. بعد از اون ساعت، برو و ازش بخواه شعرها رو برات بخونه. به ‌ازای هر بیتی که کمتر حفظ کرده بود، یه مجازاتی براش در نظر بگیر.✨ می‌تونه یه خراش با چاقو باشه، یه ضربه با چکش، یا همچین چیزی.
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/2499 مجازاته میتونه سرد تر شدن دمای اون اتاقه باشه، هربار یکم دما رو ببری پایین تر آخرش دیگه خود به خود یخ بزنه
بعد مثلا وسطاش می‌تونی به عنوان جایزه یکی دو درجه دما رو بیشتر کنی، که الکی امیدوارش کنی، و بعد هی امیدش رو ازش بگیری که از لحاظ روانی هم نابود شه.✨
هدایت شده از نامه‌ها.
📪 پیام جدید دوسِتان، یک یادآوری مجدد میکنم. برای قتل های نو آورانه و خلاقانه و قطعا قاتلانه و در شان این جمعیت قاتل های سریالی، بنده در خدمت هستم. سوالی در رابطه با چگونگی قتل هر شخص داشتید از مشاور ارشد دریغ نکنید.
عه به به.✨
هدایت شده از 🕷 Rhamis
او همیشه حس می‌کرد چیزی درونش ناتمام است. نه از نوع غم یا تنهایی، بلکه چیزی شبیه صدایی که در سکوت زمزمه می‌کند. در شب هالووین، وقتی شهر در هیاهوی جشن و نقاب‌ها غرق شده بود، او تصمیم گرفت به خانه‌ی قدیمی پدربزرگش برود ، جایی که سال‌ها متروکه مانده بود و کسی جرأت ورود نداشت. در اتاق زیرشیروانی، میان گرد و خاک و خاطرات فراموش‌شده، آیینه‌ای پیدا کرد. آیینه‌ای با قاب چوبی سیاه و طرح‌هایی شبیه چشم. وقتی در آن نگاه کرد، تصویر خودش را ندید ، بلکه نسخه‌ای دیگر از خودش را دید . با لبخندی سرد، چشمانی بی‌احساس، و دستی که به آرامی به سمتش دراز شده بود. از آن شب به بعد، او شروع به شنیدن صداهایی کرد. صداهایی که راهنمایی‌اش می‌کردند: «اونا سزاوارش هستن…" در ابتدا، فقط تماشا می‌کرد. آدم‌هایی که دروغ می‌گفتند، خیانت می‌کردند، یا بی‌رحمانه رفتار می‌کردند. اما کم‌کم، وسوسه‌ی اصلاح آن‌ها در ذهنش ریشه دواند. اولین قربانی، مردی بود که در محله کودکان را آزار می‌داد. او فقط کاری کرد که دیگر نتواند کسی را آزار دهد بدون ردپا، همراه با خون اما آیینه هر شب روشن‌تر می‌شد. تصویر آن نسخه‌ی دیگر، حالا با لباس او ، در حال لبخند زدن بود. دیگر نمی‌دانست کدام نسخه واقعی است. آیا خودش بود که تصمیم می‌گرفت؟ یا آن تصویر در آیینه؟ در شب هالووین بعدی، دیگر نقاب نمی‌زد. چون خودش نقاب شده بود. در میان جمعیت، کسی نمی‌توانست تشخیص دهد که قاتل کیست چون او حالا درون همه‌ی آیینه‌ها زندگی می‌کرد.