7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#قاب_فیروزه_ای
#ریلز🎥
خدا کند که گذارت فتد به منظر چشمم
که سجده گاه نمازم،جای پای تو باشد...
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
دوستانی که به آخر پیام رسیدید، اول از همه خسته نباشید! 😄 📖 قرار بود جلسه دوم کوتاهتر باشه، ولی ظاه
🌱 روز سوم | گاهی مشکل ما این نیست که حرف نمیزنیم؛ این است که بلد نیستیم حرف بزنیم
💭 تا اینجا درباره دو موضوع صحبت کردیم؛ اول اینکه اختلاف در زندگی مشترک طبیعی است و مهم، شیوه برخورد با آن است. بعد هم گفتیم که گاهی وقتی خوبیهای همسرمان را نمیبینیم، دلخوریها بزرگتر میشوند.
🗣️ اما امروز میخواهیم سراغ مرحلهای برویم که میتواند خیلی از همین دلخوریها را قبل از بزرگ شدن حل کند: گفتوگو.
💭 خیلی از زن و شوهرها با هم حرف میزنند؛ اما الزاماً با هم گفتوگو نمیکنند.
😅 یکی حرف میزند و دیگری در ذهنش مشغول آماده کردن جواب است!
🌱 یکی میگوید: «من فقط میخواستم دردم رو بگم.»
🌱 دیگری جواب میدهد: «خب منم هزار تا مشکل دارم!»
💭 و گفتوگو، بدون اینکه کسی متوجه شود، تبدیل میشود به مسابقهای برای اینکه چه کسی بیشتر حق دارد!
📖 قرآن در سوره اسراء میفرماید:
«وَقُلْ لِعِبَادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»
🌸 به بندگان من بگو سخنی را بگویند که بهترین باشد.
💭 دقت کنیم؛ قرآن نمیگوید فقط حرف درست بزنید؛ میگوید بهترین سخن را انتخاب کنید.
🌿 یعنی ممکن است حرف من درست باشد، اما روش گفتنش درست نباشد.
🗣️ مثلاً فرق زیادی است بین اینکه بگوییم:
«تو اصلاً به فکر من نیستی!»
و اینکه بگوییم:
«وقتی امروز بدون اینکه حرفم رو بشنوی رفتی، واقعاً احساس کردم حرفم برات مهم نیست.»
🌱 در جمله اول، ما به شخصیت طرف مقابل حمله کردهایم؛ اما در جمله دوم، درباره احساس و یک رفتار مشخص صحبت کردهایم.
💚 این تفاوت ساده میتواند فضای یک گفتوگو را کاملاً تغییر دهد.
👂 اما گفتوگو فقط خوب حرف زدن نیست؛ خوب شنیدن هم هست.
💭 گاهی همسرمان ساعتها منتظر است فرصتی پیدا کند و حرفش را بزند، اما وقتی شروع میکند، ما سریع میگوییم:
«نه، اصلاً اینطور نیست!»
🌱 قبل از اینکه بفهمیم چه گفته، شروع کردهایم به دفاع کردن.
🤍 در حالی که گاهی طرف مقابل قبل از اینکه دنبال راهحل باشد، فقط میخواهد مطمئن شود کسی دردش را فهمیده است.
🌿 همیشه لازم نیست وقتی همسرمان ناراحت است، فوراً مشکلش را حل کنیم.
گاهی کافی است بگوییم:
«میفهمم چرا ناراحت شدی.»
یا:
«اگر درست فهمیده باشم، چیزی که بیشتر ناراحتت کرده اینه که...»
💭 همین جمله ساده میتواند تنش را خیلی کمتر کند؛ چون آدم احساس میکند بالاخره شنیده شده است.
📖 قرآن در سوره آلعمران، درباره پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرماید:
«وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»
🌸 اگر تندخو و سختدل بودی، مردم از اطراف تو پراکنده میشدند.
💭 این آیه یک اصل مهم انسانی را به ما یاد میدهد:
🌱 آدمها با خشونت و تندی، به ما نزدیکتر نمیشوند؛ معمولاً فاصله میگیرند.
💔 حالا تصور کنیم این تندی در خانه، جایی که قرار است امنترین محیط زندگی باشد، دائماً تکرار شود.
🌿 ممکن است همسرمان هنوز در خانه باشد، اما از نظر عاطفی کمکم از ما فاصله بگیرد.
💭 و اینجاست که یک نکته مهم را باید یاد بگیریم:
سکوت همیشه آرامش نیست و حرف زدن هم همیشه گفتوگو نیست.
🌱 گاهی سکوت، قهر است.
🌱 گاهی حرف زدن، سرزنش است.
🌱 و گاهی یک گفتوگوی کوتاه و محترمانه میتواند کاری کند که ساعتها بحث و دعوا نمیتواند.
❤️ پس شاید لازم باشد در زندگی مشترک، یک مهارت ساده را تمرین کنیم:
قبل از جواب دادن، اول بفهمیم طرف مقابل دقیقاً چه میگوید.
🧠 برای این کار میتوانیم از خودمان سه سؤال بپرسیم:
🔹 دقیقاً از چه چیزی ناراحت شده؟
🔹 چه احساسی پشت حرفش وجود دارد؟
🔹 الان از من راهحل میخواهد یا فقط میخواهد شنیده شود؟
📌 تمرین امروز:
🌱 اگر امروز با همسرمان درباره موضوعی اختلاف پیدا کردیم، به جای اینکه بلافاصله جواب بدهیم، اجازه بدهیم حرفش تمام شود.
👂 بعد فقط یک جمله بگوییم:
«اگر درست فهمیده باشم، تو از این موضوع ناراحت شدی چون...»
💚 شاید همین یک جمله، گفتوگوی ما را از «دفاع و حمله» به سمت فهمیدن یکدیگر ببرد.
🤔 و سؤال امروز:
آخرین باری که همسرمان با ما حرف زد، واقعاً به حرفش گوش دادیم یا فقط منتظر بودیم نوبت ما برسد؟
🌸 شاید یکی از زیباترین هدیههایی که میتوانیم به همسرمان بدهیم، چیزی باشد که هزینهای هم ندارد:
اینکه وقتی حرف میزند، واقعاً حضور داشته باشیم.
🌱 چون گاهی آدم برای اینکه دوباره به همسرش نزدیک شود، دنبال کارهای خیلی بزرگ میگردد؛ در حالی که شاید شروعش فقط این باشد:
«بگو... دارم گوش میدم.» ❤️
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
هیچ داراییای
ارزشمندتر از دل آرام نیست...
الهی همیشه
حال دلتون خوب باشه
با بهترین آرزوها تقدیم
به دلهای مهربونتون
💜
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🙇♂ مثلا من میخوام برم مسافرت و قصد دارم ده روز یا بیشتر بمونم که نمازم رو کامل بخونم این ده روز رو چطوری باید حساب کنیم⁉️ شروع و پایان ده روز از چه موقع تا چه زمانی هست⁉️
❇️نظر مراجع ❇️
اگه شب به مقصد رسیدیم باید ده روز رو از اذان صبح روز بعد تا غروب یک روز حساب کنیم مثلا امشب میرسیم مشهد ده روز رو باید از اذان صبح فردا شروع کنیم فردا چهارشنبه میشه روز اول و پایان ده روز میشه غروب جمعه آینده ده روزشون کامل میشه از غروب جمعه اجازه داریم برگردیم وطنمون؛البته اگه بیشترم بخواهیم بمونیم دیگه لازم نیست دوباره قصد 10 کنیم بازم باید نمازمو کامل بخونم
حالا اگه وسط روز رسیدیم مقصد هر ساعتی رسیدیم تا همون ساعت از روز بعد میشه یک روز مثلا ساعت 10صبح امروز رسیدیم مشهد تا ساعت 10صبح فردا میشه یک روز و پایان ده روز میشه ساعت 10صبح روز جمعه آینده.یعنی از 10صبح جمعه آینده که ده روز کامل میشه اجازه داریم برگردیم وطنمون؛ البته بیشتر هم بخواهیم بمونیم لازم نیست دوباره قصد 10 روز کنیم بازم باید نمازمو کامل بخونم.
#احکام_رویش
┈┄┅═✾✧ااا❁ااا✧✾═┅┄┈
لینککانالِآوایرویش↓
「➛@AvayeRoyesh 」
🍃آوای رویش🍃
#رمان #ناحله #قسمت_پنجاه_و_هشتم چند دقیقه گذشت تا ورقه ها رو پخش کردن خودکارمو گرفتم و شروع کردم به
#رمان
#ناحله
#قسمت_پنجاه_و_نهم
"فاطمه "
فردا دهم تیر مهمترین روز زندگیم بود این همه سال درس خونده بودم تا برسم به اینجا.انقدر این مدت سختی کشیده بودم که از زندگی؛خوبی خوشی و شادی سیر شدم.واقعا دیگه چیزی برام اهمیت نداشت.مامان اینا بعد از افطار آوردنم بیرون تا به قول خودشون روحیه ام باز بشه.ولی نمیدونستن انقدر خسته ام که بیرون رفتن هم هیچ فایده ای نداره.شیشه رو آوردم پایین تا باد به صورتم بخوره خیلی وزن کم کرده بودم و زیر چشام گود افتاده بود اصرار میکردن روزه نگیرم ولی به حرفشون گوش نمیکردم یکم که دور زدیم خسته شدم بهشون گفتم برگردیم.
دیگه مطمئن شدم افسردگی گرفتم.رفتیم خونه تصمیم گرفتم تا فردا دیگه طرف کتابام نرم
چون هرچی که بلد بودمو یادم میرفت.کارت ورود به جلسه، سنجاق قفلی؛کارت ملی؛شناسنامه و چندتا مداد و پاکن برداشتم و گذاشتم رو میز
پسته وکشمش رو از تو کشوم برداشتم چندتاشو که خوردم.خوابیدم رو تختم هرچقدر پهلو عوض کردم و آیت الکرسی و حمد و توحید خوندم فایده ای نداشت.بدترین شب زندگیم بود انگار یکی داشت مچالم میکرد.سرم و با دستام فشردم
دلم میخواست از شدت کلافگی جیغ بزنم هرکاری کردم بخوابم نتونستم.
انقدر تو همون حالت موندم که صدای اذان به گوشم خورد پاشدم رفتم سمت دستشویی و بعد از اینکه وضو گرفتم نماز خوندم و دعا کردم لباسام رو از تو کمد برداشتم طول و عرض اتاقم رو با قدم هام شمردم تا هوا روشن شه.رفتم سمت آشپزخونه و کامل ترین صبحانه ی زندگیم رو خوردم.مامان واسم عدسی درست کرده بود
حس کردم انرژی گرفتم.مامان و بابا هم حاضر شدن و با توکل بر خدا حرکت کردیم سمت سالن آزمون.با نگاه مضطربم نوشته های تو خیابونو دونه دونه رد میکردم.حس میکردم نفسام منظم نیست.واقعا هم نبود.
ترس و اضطراب و بغض وجودمو گرفته بود.پشت هم نفسای عمیق میکشیدم تا جریان خونم عادی بشه.بالاخره این خیابون هولناک به پایان رسید.بابا نزدیک دانشگاه نگه داشت.پیاده شدم.برام آرزوی موفقیت کردن و رفتم داخل
جو واقعا استرس زا بود.مادر و پدرایی که به بچه هاشون انرژی میدادن به چشم میخوردن.کارت ورود به جلسه و کارت ملی ام رو گرفتم تو دستام.شماره صندلیم و با هر زوری که شد پیدا کردم و نشستم کارت ورود به جلسه رو متصل کردم به مقنعه ام.نفهمیدم چقدر گذشت که دفترچه سوالای عمومیوپخش کردن یه خورده گذشت یه چیزایی پشت میکروفون گفتن که با دقت گوش دادم
بعد چند دقیقه گفتن که میتونیم شروع کنیم
خم شدم و دفترچه رو از رو زمین برداشتم نگاه به ساعت انداختم و وقتم رو کنترل کردم یه آیت الکرسی خوندم و شروع کردم اضطرابم کمتر شده بود خداروشکر سوالای عمومی رو خیلی خوب زدم و ۶ دقیقه وقت اضافه هم آوردم براش یه بار دیگه چک کردم سوالایی رو که شک داشتم.دفترچه رو از ما گرفتن و دفترچه ی تخصصی رو پخش کردن.یه زمان کوچولو دادن برای تنفس.دوباره تنظیم وقت کردم.تا گفتن شروع کنید دفترچه رو برداشتم.خیلی از سوالا رو شک داشتم استرسم دوباره برگشت و دستام میلرزید به هزار زحمتی که بود سوالا رو زدم.
داشتم سکته میکردم از ترس و اضطراب
در گیر سوال هایی بودم که بی جواب مونده بودن نفهمیدم اصلا چیشد که گفتن تمام.با بهت سرمو آوردم بالا.آقایی که پاسخ نامه رو جمع میکرد هر لحظه بهم نزدیک تر میشد.گفتم تا به من برسه شاید بتونم یه سوال دیگه رو جواب بدم مشغولش شدم که چهره جدی و اخمالودش رو دیدم که با صدای مردونه ی بمی گفت:
وقت تمومه
به ذهنم هم خطور نمیکرد که انقدر زود وقتمون تموم شه.سرگیجه گرفته بودم.دستم رو روی صندلی ها گرفتم و رفتم بیرون مامان و بابا که منتظر ایستاده بودن با دیدنم اومدن سمتم
بدوناینکه چیزی بپرسن راجع به آزمون تا ماشین با لبخند همراهیم کردن.
نشستیم تو ماشین بی اراده گریم گرفت نمیدونستم دلیلشوخوشحال بودم یا ناراحت..!
فقط تا جایی که میتونستم اشک ریختم
احساس کردم بدنم میلرزه همینجور بی صدا اشکمیریختم.رسیدیم خونه از ماشین پیاده شدمو رفتم تو اتاقم. پتومو پیچیدم دور خودم
دندونام بهم میخوردحس میکردم دارم میسوزم
ولی نمیدونستم چرا سردمه.چشام سیاهی رفت و دیگه متوجه چیزی نشدم.با صداهای اطرافم چشمامو باز کردم تار میدید یه تصویر محوی از مامانم رو دیدم چند بار پلک زدم که شاید بهتر ببینم ولی فایده ای نداشت دوباره پلکای داغ و سنگینم رو روهم فشردم و باز کردم.به سقف سفید بالای سرم خیره شدم سرم و چرخوندم
دیگه چشمام تار نمیدیدیه سرم بالای سرم دیدم
وقتی با دقت بیشتری به اطراف نگاه کردم متوجه شدم که تو بیمارستانم یه پرستاری اومد تواتاقم و با سرنگ یه مایعی و تو سرمم خالی کرد.چشمای بازم رو که دید گفت: چه عجب بیدارشدی؟ شوهرت دق کرد که دختر جون..
ادامه دارد...
نویسندگان: #فاطمه_زهرا_درزی و #غزاله_میرزاپور