eitaa logo
| بیداری |
40 دنبال‌کننده
118 عکس
49 ویدیو
1 فایل
اولین قدم "یقظه" است... @fateme_hoorahttps://t.me/awaken_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز سالگرد ازدواج‌شان بود؛ شاید آن روز سفره عقدشان بوی سیب می‌داد. 🍎
خون پاکش که بر زمین ریخت، شش گوشه باغ وطن بوی سیب گرفت. @awaken_ir
💠 وَجَعَلْنَا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَة؛ ً أَتَصْبِرُونَ؟؟؟ 💠 برخى از شما را براى برخى ديگر [وسيله‌] آزمايش قرار داديم؛ آيا شكيبايى مى‌كنيد؟؟؟ [یا قراره به جای بخشش و بزرگواری هی نفرین و لعنت بفرستید، جنگ و دعوا راه بندازید و تا طرف رو بیچاره نکنید و سر جاش ننشونید هم کوتاه نیاید؟] خدای مهربونمون فرمودند؛ سوره فرقان؛ آیه ۲۰. ✅ @awaken_ir
💎 ‏«تو» که هستی دیوارهای دنیایم با رنگ بهار عجین می‌شوند و غم‌ها لابلای شکوفه‌های لبخندت گم می‌شوند. ✅ @awaken_ir
🔷 تجلی نور 🔹 دنیا جای ماندن نیست؛ انسان ناگزیر باید از گذرگاه های زندگی عبور کند و چگونه گذشتن موضوع اصلی زندگی است. کیفیت عبور از گذرگاه ها، و از آن مهمتر انتخاب راه نکته کلیدی زندگی هر انسانی است. اینکه گذر از راه های سالم و بی خطر را برگزیند یا فریفته ظواهر دنیایی شود و کوره راه های آلوده را در پیش گیرد و گم شود. یا راهی را برود که به ظاهر زیبا و خرم است اما پشت هر بوته آن حیوانی درنده در کمین نشسته تا انسانیتش را برباید و به خاک و خون کشد. گاهی هم پرتگاه‌هایی وجود دارد که جز با کمک یک همراهِ راه‌بلد نمیتوان از آن عبور کرد. 🔹در نگاه اول برای گذار از این راه سخت و پر فراز و نشیب افق روشنی نمی‌بینیم اما دقیق که‌ نگاه کنیم رد پای انسان‌های بزرگ را خواهیم دید که به ریسمانی چنگ زده، بالا و بالاتر رفته و به سلامت قله انسانیت و زندگی انسانی را فتح کرده اند. 🔹فلسفه چنین گذرگاه های صعب العبوری «رشد» است و رشد از نقطه فطرت شروع میشود. آنگاه که به ندای ألستُ بربکم لبیک گفتیم و بعد از آن نگاهمان را از آسمان برنداشتیم تا بالاخره ریسمان ولایتش را پیدا کردیم، آن را محکم گرفتیم و آماده گذار و رشد شدیم. آن ریسمان از جنس نور بود و باید با قلبمان می‌گرفتیمش. شاید روز ازل آن را نشانمان داده بودند و ما عاشق آن نور شده بودیم که در این دنیای وانفسای هزار رنگ و هزار داماد اینقدر زود و بی معطلی قلبمان آن را شناخت و در آن غرق شد و شد قلب مطمئن به «حب علی». همانجا بود که مرز فلسفه و عرفان درآمیخت، عقل‌ مجنون شد، شعله های دوزخ کم آورد و حب علی شد قسیم النار و الجنة. 🔹دقیقا در بود که آن نور روی دستان رسول الله(ص) تجلی کرد؛ همان موقعی که دست علی را گرفت و بالا برد؛ نورٌ علی نور شد و علی شد مولا و سرور و آقا و نور چشم و پدر و هم‌راز و همراه و چاره بیچارگی‌ها و مونس تنهایی و درمان درد و گشایش کار و خلاصه همه چیز و همه کس‌مان. 🔹 و ما غرق در نور علی داریم از «سبل السلام» و «صراط مستقیم» گذر می‌کنیم و بالا می‌رویم تا بالاخره یک روز با نوری که در بر روی دستان پیامبرمان تجلی کرد، در جاودانگی محض به نور آسمان‌ها ملحق ‌شویم. ✅ @awaken_ir
بیماری ها علاوه بر نفَس تن، جان قلم را هم می‌گیرند؛ اما همه چیز را می‌توان با دم مسیحایی امید دوباره زنده کرد... ✅ @awaken_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔹مادر نخل‌های خیابان، کم‌کم سایه‌شان را روی قالیچه‌های نماز گستراندند. زائران هم زیر سایه‌ها نشستند و هر کدام به کاری مشغول بودند. یکی غرق در حرم و یکی سوار بر کشتی نجات؛ یکی با ذکر تسبیح تربت به هوش می‌شد و دیگری با یاد روضه از هوش می‌رفت. کودکان، غرق در بازی از این سو به آن سو می‌دویدند. دل‌های زائران هم مانند کودکان می‌دویدند؛ گاهی به سمت حرم امام حسین (ع) و گاهی به سمت حرم ابالفضل (ع). پیرزنی در خنکای سایه نخل، نماز نشسته می‌خواند. بعد از سی و اندی سال چشم انتظاری به دنبال گمشده‌اش به کربلا آمده بود. بعد از سلامِ نمازش عکسی را از کیفش درآورد؛ یک جوان بلند قد با موهای پر پشت و چهره سبزه، لباس خاکی پوشیده، اسلحه‌ای روی دوشش انداخته بود و می‌خندید. پیرزن به عکس خیره شد؛ نفس عمیقی کشید و گفت:« دیدم نیومدی خودم اومدم مادر؛ هر شب جمعه نذر اومدنت روضه حضرت علی اکبر می‌گرفتم. حاج آقا رسولی توی روضه می‌گفت شهدا شب جمعه بین‌الحرمینن.» پاره‌های جگر پیرزن آب شد و از چشمانش روی چادر رنگی‌اش ریخت. خودش را جمع و جور کرد و زیر لب گفت:«فدای سر امام حسین» آن طرف‌تر مداحی دم گرفته بود؛ شبهای جمعه فاطمه با اضطراب و واهمه آید به دشت کربلا گوید حسین من چه شد؟ نور دو عین من چه شد؟ @awaken_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🏴 مکتب امام حسین(ع)، مکتب آزادگی و شهادت است و ... 🥀▪️🥀▪️🥀▪️🥀▪️🥀▪️🥀 ⚫️ کانون طلاب جامعه الزهرا (س) استان تهران https://eitaa.com/joinchat/1222312092Ca2d54a8b61
🔷 قول میدهم مهربان باشم موهایش بلوندِ زیتونی بود. شال مشکی‌اش با هر تکانی عقب تر میرفت. روی لاک سیاه انگشتانش با ظرافت، طرح‌هایی زده بود که آدم را یاد نقاشی کهکشان می‌انداخت. قبل از این‌که روضه تمام شود بلند شد، پرهای مانتویش را به هم نزدیک کرد و زاپ‌های روی شلوارش را پوشاند، اشک هایش را طوری که آرایش چشمش خراب نشود پاک کرد و شروع کرد به پخش کیک یزدی بین عزاداران. یکی از خادمان هیئت که چادر عربی‌اش، زیبنده قامت بلندش بود برای کمک نزدیک آمد؛ لبخندشان در هم گره خورد؛ موقع گرفتنِ جعبه‌ی کیک توسط خادم، متوجه شدم ساق دست مشکیِ خادم تناسب خاصی با لاک مشکی بانوی عزادار دارد! یک لحظه ذهنم معطوف عرفات شد که همه حجاج یک رنگ، یک صدا و با یک هدف آنجا جمع می‌شوند؛ همه یکی هستند و یکی را صدا می‌زنند. بله! فقط رنگ‌ها فرق میکنند و هدف یکی ست. ذهنم در همان نقطه متوقف شده بود؛ یک ملت، یک امام حسین (ع)، یک‌رنگ، یک‌قلب و یکی. یکی یعنی متفرق و جدا جدا نیست؛ یعنی یک نقطه‌ی پررنگ که از چند وجه می‌توان به آن نقطه رسید؛ از وجه توحید، انسانیت، وطن و عشق امام حسین(ع). مشاجرات اخیر جامعه سر حجاب، حالم را گرفته؛ نمی‌خواهم سر موعظه را باز کنم که قانون‌مدار باشیم یا امر به معروف با مشاجره فرسنگ‌ها فاصله دارد وجادِلْهُمْ بِالَّتي‏ هِيَ أَحْسَنُ و... ولی حالا که خیمه دوباره همه را دور هم جمع کرده و همه‌مان یک‌رنگ‌، یك‌قلب و یک‌صدا داریم یاحسین می‌گوییم، این یکدلی و یک رنگی را غنیمت بدانیم و رابطه‌ای که به برکت سفره عزای (ع) مستحکم می‌شود را با تحریک فلان نوکر و مواجب‌گیر خراب نکنیم؛ آن‌ها می‌خواهند ما را به جان هم بیندازند تا به هدف سیاسی‌شان برسند و دلارها را از اربابشان به جیب بزنند. خدا دُر گرانبهایی را در دست ما گذاشته؛ ؛ امام حسین(ع) به‌خاطر مبارزه با کفر و احیای دین شهید شد؛ اگر بخواهیم مانند ایشان آزاده باشیم و در مقابل کفر و نفاق، شمر و یزید، داعش و مجاهدین خلق، اربابان همان نوکرهایی که گفتم و آن‌هایی که حاج قاسم‌مان را شهید کردند بایستیم، باید به‌قول امام خمینی «وحدت کلمه» داشته باشیم. رضوان خدا بر که می‌گفت: «این بی حجابه، اون با حجابه، این چپه اون راسته... خب چه کسی رو میخواید حفظ کنید؟ جامعه ما خانواده ماست! این‌ها مردم ما هستند، بچه های ما هستند!» بیایید به خاطر عزیزمان که جانش را فدای امام حسین(ع) و راهش کرد قول بدهیم مثل اعضای یک خانواده «مهرورزی» و «وحدت» را پایه ارتباطات اجتماعی‌مان کنیم. ✅ @awaken_ir
من همان ذره بی وجودم که با ذکرت وجود می‌گیرم؛ حسین... @awaken_ir
🔹 جمعه‌ها ناهارمان را برمی‌داریم و می‌رویم بیرون. فرقی هم نمی‌کند کجا؛ جایی که ما را از سقف و دیوار محدود آپارتمان جدا کند و زیر سقف آسمان بگذارد. همه اعضای خانواده به یک تنفس نیاز دارند اما بچه‌ها بیشتر. در طول هفته از روزمرگی، کلاس و حتی تلویزیون و تبلت خسته می‌شوند و هر روز جمله‌ی «حوصله‌ام سر رفته» را از آنها می‌شنویم؛ این تفریح آخر هفته برای همه اعضای خانواده خوب است. فرد فردِ خانواده روحش تازه می‌شود و همه با هم احساس نزدیکی و همدلی می‌کنند. فکر کنم مهم‌ترین دستاورد تعطیلات آخر هفته همین باشد. @awaken_ir