ختم نهج البلاغه در ۱۹۲ روز(70).mp3
8.26M
🔈 ختم گویای #نهج_البلاغه در ۱۹۲ روز.
🌷 تقدیم به ارواح پاک و مطهر همه شهدا از صدر اسلام تا کنون
🔷 سهم روز نود و چهارم : ختم نهج البلاغه، نامه ۱۰ تا نامه ۹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استادعالی
خداارزان می خرد...
#به_عشق_مهدی
#جهاد_تبیین
#ظهور
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
#رمانی_از_عاشقانه_های_شهدا
#شهید_مدافع_حرم
#رمان_رویای_بیداری
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
💕💞💕💞💕💞💕💞
💞💕
#رؤیـــــــای_بیـــــدارے
#پارت_سی_ویک
🔶اواخر سال ۱۳۸۲بود که برای عروسی👰 ربابه دعوت شدیم. پدرم تکه زمینی فروخته بود و برای ربابه جهیزیۀ کاملی خریده بود. داماد هم عروسی مفصلی گرفته بود. قیافۀ من اصلا شبیه تازهعروسها 😔نبود. نه طلایی داشتم و نه لباس گرانقیمتی، اما هرگز افسوس زندگی ربابه را نخوردم چون احساس میکردم از همۀ دخترها خوشبختترم💞 یک برادر دیگر توی خانه داشتم. برای او هم زن عقد کرده بودند و داشتند خانه میساختند.
🔸نزدیک عید نوروز، لیلاخانم با بچههایش از زابل آمدند. خانه حسابی شلوغ بود🤓 من از آقامصطفی چیزی نمیخواستم. آقامصطفی وقتی دید من در جمع آنها تنها و دلگیرم گفت: «دینداری سخته زینب، سختیهاش رو باید تحمل کنیم🌷. خانوادهام راضی به ازدواجم نبودند. گفتن باید بری سرکار تا یکسری سختیها رو نکشی، ولی من دیدم اگه بخوام صبر کنم، آخرتم رو از دست میدم بالاخره چشمم به دختری میافتاد شاید ناز و عشوهاش روی من تأثیر میذاشت ممکن بود نتونم با نفسم مبارزه کنم و به گناه بیفتم.»😞😞
گفتم: «توی خانوادۀ ما هم کسی نبود که بگه حتماً چادر سرت کن یا مثلاً با پسرعموت صحبت نکن، توی عروسیهامون اگه مختلط میشد، کسی نمیگفت چرا مختلط شده😯، خودم دوست داشتم زودتر از اون فضا دربیام. من از همون اول که تو رو انتخاب کردم، میدونستم راه سختی در پیش داریم.»
🔸بعد از تعطیلات عید، لیلاخانم برگشت به زابل و خانه خلوتتر شد. من نشستم به درسخواندن📚، سال سوم علوم تجربی بودم. واحدهایم را غیرحضوری برداشته بودم. یکی دو ماه حسابی درس خواندم و خرداد رفتیم زابل. بعد از هر امتحان برگۀ سوالات را میآوردم، کتاب را باز میکردم و جوابهایم را مقایسه میکردم شیمی، فیزیک و زیستشناسی را با نمرههای ناپلئونی قبول شدم 🙃بعد از امتحانات برگشتیم مشهد. آخر شب بود که رسیدیم خانه ، دیدیم روی اُپن یک سبدگل 💐بود و توی یخچال یک جعبۀ بزرگ شیرینی، فهمیدیم برای سارا خواستگار آمده، آقامصطفی ایستاد و زمانی دراز به سبد گل خیره شد🙄 دستش را گرفتم و بردم داخل اتاق، گفتم: «از اینکه بهت نگفتن ناراحتی؟»🤔
گفت: «نه، از این ناراحتم که چرا کسی به من نگفت وقتی رفتی خواستگاری گل ببر؟»🌻
گفتم:«توی فیلمها که دیده بودی!»
گفت: «باورت میشه من اصلاً فیلم نگاه نمیکردم. موقع خواستگاری خواهر بزرگم هم سرباز بودم.»😎
گفتم: «بیخیال! حالا که گذشته!»
گفت: «آره گذشته، ولی شرمندگیاش برای من مونده!»😔😔😔
🔺بهروایتهمسرشهید
خانوم زهرا عارفی
🌷#شهید_مدافعحرم_مصطفی_عارفی
•┄┅══༻○༺══┅┄•
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
💕💞💕💞💕💞💕💞
💞💕
#رؤیـــــــای_بیـــــدارے
#پارت_سی_ودو
🔶مادر آقامصطفی کارمند فرمانداری بود هر روز وقتی از سرکار برمیگشت، خسته و عصبی بود😠. یک روز آقامصطفی به مادرش گفت: «شما راهتون دوره، کارتون سخته، دیگه نباید کار کنین هر روز که میاید خونه اعصابتون خورده محیط
اونجا با روحیۀ شما سازگار نیست.»🧐
مادرش گفت: «آره ، خودم هم به این نتیجه رسیده بودم که باید استعفا بدم.»
طولی نکشید که مادر آقامصطفی خودش را بازخرید کرد و نشست توی خانه، از پول بازخریدش برای آقامصطفی یک پیکان خرید.🚗 اوایل وقتی داخل ماشین با هم بودیم، آقامصطفی موسیقی سنتی 🎼🎼میگذاشت اما بعد از یک مدت گفت: «زینب! یک چیزی میگم بازم نظر خودت مهمه، من دلم نمیخواد وقتم رو با هر چیزی بگذرونم اگه قراره آهنگی گوش کنم، 🎧دوست دارم ذکر باشه، دوست دارم برام ثواب نوشته بشه برای همین دوست دارم بهجای این آهنگها مداحی گوش کنم.»
گفتم: «منم مداحی رو بیشتر دوست دارم.»😊
گفت: «من این آهنگها رو بهخاطر تو میذاشتم، نمیخواستم یک دفعه بگم آهنگها قطع، فقط مداحی!»☺️
از اون روز به بعد هر وقت داخل ماشین مینشستیم، مداحی گوش میکردیم. بعضیها میگفتند: «شما دائمالعزا هستین، یکسره مداحی! داغون نمیشید؟»🤔
گفتم: «روحیۀ ما رو ببینین، روحیۀ خودتون رو ببینین. شما که ترانه گوش میکنین هر روز افسردهاین، ما که مداحی گوش میکنیم یک لحظه لبخند☺️ از روی لبهامون نمیره. یک بار نشده دارویی مصرف کنیم، بگیم عصبی بودیم!»
🔸یک روز که به تربت جام رفته بودیم، دایی آقامصطفی و پسرداییهایشان هم آنجا بودند. دایی آقامصطفی گفت: «من توی روستای جوادیه، یک خانهباغ 🏡دارم قصد دارم تکمیلش کنم. میخوام یک سوله بسازم و یک گاوداری کوچیک راه بندازم، پایهای آقامصطفی؟»
آقامصطفی هم گفت: «آره دایی، فکر خوبیه کار تولیدی از کارای دیگه بهتره.»🌺🌺
🔸فردای آن روز رفتیم جوادیه، آنجا یک زمین بزرگ بود که داخلش اسکلت ساختمان ناتمامی دیده میشد. فقط دیوارها و سقف یک اتاق از این بنا ساخته شده بود🌸. زمینهای اطراف ساختمان خاکی و ناهموار بود. چیزی به نام آشپزخانه و سینک ظرفشویی وجود نداشت. باید ظرفها را زیر شیرِ یک بشکۀ فلزی میشستیم که پشت ساختمان قرار داشت.🌿🌿 دایی آقامصطفی یک چراغ علاءالدین، یک چلیک نفت و یک پیکنیک و کمی ظرف آورد. انگار در تونل زمان به چند دهه قبل برگشته بودیم😒. در محوطه هیچ درخت و سایهای وجود نداشت. قرار شد آقامصطفی همراه پسرداییها و پسرخالهاش آنجا ساکن شوند و کار کنند من گفتم: «من هم همینجا میمونم.»🌹
دایی آقامصطفی گفت: «نه! اینجا محیط مردونه است شما برید خونه قول میدم آقامصطفی رو روز درمیون بفرستم مشهد» ، قبول نکردم جای خالی پنجرۀ اتاق را پلاستیک زدیم به جای در، پرده آویختیم🌺🍃. یک پرده هم وسط اتاق زدیم. اغلب شبهایی که من آنجا میماندم پسرداییهایشان میرفتند روستا میخوابیدند. 🌷🌷🌷🌷
🔺بهروایتهمسرشهید
خانوم زهرا عارفی
🌷#شهید_مدافعحرم_مصطفی_عارفی
•┄┅══༻○༺══┅┄•
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
💕💞💕💞💕💞💕💞
💞💕
#رؤیـــــــای_بیـــــدارے
#پارت_سی_وسه
🔶چند روز بعد دایی آقامصطفی یک پمپ آب و یک تانکر کوچک خرید. پمپ را گذاشتند داخل چاه، مردها خودشان تانکر را آب میکردند و من برای شستن ظرفها یا آشپزی👩🍳 از آب تانکر استفاده میکردم. آقامصطفی از اینکه میدید من یکسره چادر سرم هست، برای ظرفشستن سایبانی ندارم، دلش میسوخت و میگفت: «زینب جارو نکن جارو کردن را نوبتی میکنیم، زینب غذا درست نکن، تعداد زیاده خسته میشی غذاهای حاضری میخوریم.»😊
اما من غذا درست میکردم آشپزی یاد گرفته بودم آقامصطفی همیشه از غذاهای من تعریف میکرد. فسنجانی را که من درست میکردم یا آبگوشت محلی را که مال شهر خودمان بود، خیلی دوست داشت☺️☺️، یک بار برنج را سوزاندم میخورد و میگفت: « بَهبَه داریم برنج دودی میخوریم.»
میگفتم: «اون دودی با این دودی فرق میکنه.»
🔸هر چند روز یک بار میآمدیم مشهد، حمام 🛁میرفتیم و لباسهایمان را میشستیم، یک روز مادرم سرزده آمد. وقتی فهمید ما رفتیم جوادیه، خیلی ناراحت شد. مادرشوهرم گفت: «مصطفی میتونست بهجای پدرش بره سرکار، کارمند فرمانداری بشه، خودش نخواست.»🌿
آقامصطفی گفت: «من موروثی سرکار رفتن رو دوست ندارم. خیلی خوبه بدون هیچ زحمتی بری پشت میز بشینی، ماه به ماه حقوق به حسابت واریز بشه، ولی این جوری حق اون بنده خدایی که رفته دانشگاه درس خونده ضایع میشه و من دوست ندارم😔 آه کسی دنبالم باشه. از اون گذشته مثلاً زینبخانم که هر دو ماه یک بار میخواد بره زابل و من دوست دارم برسونمش، اگه کارمند باشم که نمیتونم.»
مادرم گفت: «بیا بریم زابل یک مدت
بمون تا کار و بار آقامصطفی بگیره و بتونه یک خونهای اجاره کنه. ببین لیلاخانم عیدهای نوروز و سه ماه تابستون رو میاد اینجا میمونه!»🧐🧐
گفتم: «من نمیتونم از آقامصطفی دل بکنم💞، نمیتونم دوریش رو تحمل کنم.»
🔸مادرم به زابل برگشته و به پدرم گفته بود که زینب به جوادیه رفته است و پدرم زنگ زده بود به دایی آقامصطفی و گفته بود اجازه نده🧐 زینب به جوادیه بیاید. اما من لجبازتر از آن بودم که نصیحتهای پدر و مادرم را گوش کنم وقتی آقامصطفی نبود، احساس خوبی نداشتم، جوادیه را به تنها ماندن در شهر ترجیح میدادم.🙁 در جوادیه آقامصطفی بنایی میکرد. همیشه هنگام کار کلاه حصیری لبهپهنی روی سرش میگذاشت. دستکش دستش میکرد و به من هم سفارش میکرد زیر آفتاب🌞 بدون کلاه و دستکش نباشم. میگفت باید از بدنمان مراقبت کنیم. مدام از من به خاطر بودنم تشکر میکرد و اجازه نمیداد که زیاد خودم را خسته کنم. خیلی زود ساخت سوله به پایان رسید. دایی آقامصطفی سه رأس گاو🐂🐂 شیری خرید. آقامصطفی مثل یک دامدار کهنهکار از گاوها مراقبت میکرد، شیر میدوشید، کاه میشست، علوفه میریخت.🌷🌷🌷🌷
🔺بهروایتهمسرشهید
خانوم زهرا عارفی
🌷#شهید_مدافعحرم_مصطفی_عارفی
•┄┅══༻○༺══┅┄•
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
#سیره شهدایی🌷
درد و رنج مردم اذیتش میڪرد،
هرگز بی تفاوت نبود همیشه درحال جهیزیه دادن به یڪ خانواده بود مخصوصاً دخـــــتران شــــــــهدا...
به فقرا و مستمندان میرسید، به سـاخت مسجد ڪمڪ میڪرد، برای بچه های بی سرپرست مڪانی رو درست ڪرده بود ڪه مدتها بعد از شهادتش،ڪسی خبر نداشت اگرمیخواست پولشو جمع ڪنه یکی از ثرومتندترین افراد میشد؛ ولی همین ڪه انقلاب شد، مغـازه اش را ڪرد تعاونی وحــدت اسلامـی از جیبش میگذاشت تا اجناس ارزانتر به دست مردم برسد...
خوشا زبانی که شهدا را یاد کند با ذکر صلوات...
شهید سیدمجتبی هاشمی🌷
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
فرازی از وصیتنامه شهید حمید ایرانمنش (حمید چریک):
ای جوانان عزیز وای خواهران، مادران و پدران!
قرآن را جهت هدایت، نهجالبلاغه را جهت مردمداری و طریقه حکومت و صحیفه سجادیه را جهت آمرزش و طلب مغفرت و دعا به درگاه خدا از دست ندهید...
از شهدای #فتح_خرمشهر
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
•
•
#دمیباشھدا🕊
آسیدمجتبی خیلی حضرتزهرا«س» رو دوست داشت؛ یه شب دیدم صدای ناله از اتاقش بلند شد با نگرانی رفتم سراغشو دیدم پاهاش رو تو شکمش جمع کرده،دستش هم بھ پهلوش گذاشته و از درد دور خودش میپیچه بلند بلند هم داد میزد...
آخ پهلوم...چند دقیقه بعد آروم شد؛
گفتم چته مادر!چی شده؟
گفت: مادر جان !از خدا خواستم دردی کھ حضرت زهرا«س» بین در و دیوار کشید رو بھِم بچشونه...
الان بھم نشونداد؛خیلیدردداشتمادر ...
خیلی...💔
#شھیدآسیدمجتبیعلمدار
•🥀•
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
تو پلاکت رو دادی
که #گمنام بشی
من دوییدم که نامدار بشم
حالا من موندم ...
زیر خروارها فراموشی
و نام تو سر در کوچه ها
••
🕊🌷🕊🌷🕊
هر که شد #گمنام تر ،
#زهرا خریدارش شود
بر درِ این خانه از
نام و نشان باید گذشت!♥️
شفاعت شهدا نصیبتون باذکر صلوات
الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍ وَعَجِّلْفَرَجَهُمْ
التماس دعا
گمنامی آرزوست
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
📝🍃
🍃
•[ #نهضت_روشنگری_ثامن 🎤 ]•
🔥 موضوع:
امام خودش به ما توجه میکند، اگر...
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
🔻 مردم زیادی از من پرسیدهاند که چه کنیم
#امام_زمان را ببینیم؟ به آنها گفتهام: چشمت
#گناه نکند، لیاقت ملاقات پیدا میکنی. شما اگر
توی یک ظرفی حنا درست کردی، آن ظرف پس از
شستن هم بوی حنا میدهد. اگر چشمی گناه کرد،
آلوده میشود.
🔻 البته ما وظیفه نداریم که کارهایمان را
تعطیل کنیم، برویم دنبال دیدن امام زمان(عج)
همانطور که یاران #امام_صادق علیه السلام
وظیفه نداشتند بروند دنبال دیدن امام صادق
علیه السلام. آنچه مهم است، #شناخت و
#اطاعت است، گرچه زیارت و ملاقات هم یک
ارزش است؛ اما چنین تکلیفی نداریم. اگر #تقوا
داشته باشیم، امام، خودش، به ما توجه میکند.
👤 #حجت_الاسلام_قرائتی
📚 از کتاب #تمثیلات_مهدوی
📖 ص ۱۱۵
🙏 #خدایا_منجی_را_برسان
🔖 #مهدویت #وظایف_منتظران
🔖 #امام_زمان #انتظار
🔖 #جهاد_تبیین #تبیین
🖇 #بصیرت #روشنگری #ثامن
#به_عشق_مهدی
#جهاد_تبیین
#ظهور
https://eitaa.com/joinchat/3105030160C48eb92cb10
این عمار
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─