🔴سجده گناهان را میریزد
✍سجده گناهان را می ریزد. روایت است که انسان به سجده برود و مدتی در سجده باشد "شکراً لله و الهی العفو" بگوید ، مخصوصا در نماز شب ، ده دقیقه ، یک ربعی در سجده باشد ، حس می کند وقتی که به سجده می رود ، سبک می شود . آن حالت سبکی بر اثر ریخته شدن گناهان است. همانطور که باد در فصل پاییز برگ درختان را می ریزد ، سجده هم گناهان را می ریزد.
هدایت شده از خدایا 🕋 رهایم نکن🔗
🌷شوخی نگیرید!
امام علی علیه اسلام
به خدا سوگند که جدی است نه شوخی! و حقیقت است نه دروغ! مرگ را می گویم که صدای خود را به گوش همگان می رساند و همه را به سرعت می میراند. پس انبوه مردمان(زنده)، تو را به خود مغرور نسازد (که بپنداری مرگی در کار نیست)
📚نهج البلاغه از خطبه۱۳۲
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
#سلام_امام_زمانم💚
عمری است
پریشان و گرفتارِ تواَم من
در فکرِ تو
وُ دیدنِ رُخسارِ تواَم من
✨ای شمسِ نهانْ
در پَسِ غیبت ، توکجایی؟
✨بی تابم و
مشتاقِ به دیدارِ تواَم من
أللَّھُمَ؏َـجِّلْ لِوَلیِڪَ ألْفَرَج💚
💫✨🇮🇷✨💫
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
چرا رهبری مشکلات رو حل نمیکنه⁉️
چرا رهبری با فساد ها برخورد نمیکنه⁉️
#رائفی_پور
❌نشر حداکثری| در نشر این پست کوتاهی نکنید❌
#پاسخ_به_شبهات_رهبری
#رهبر
#جهاد_تبیین
#برایم_از_عشق_بگو
#قسمت۴۳۶
رفتار تو جوری بود که بعد از یک مدت دیگه کلا اون خواسته رو فراموش کردم. با اینکه ماهرخ دختر بزرگم بود ولی من همیشه روی تو حساب بیشتری باز می کردم.از اینکه توی این شهر یزرگ تنهایی زندگی کردی و گلیم خودتو از آب کشیدی به من ثابت کردی که درباره ات اشتباه نکردم.
مهتاب شوق و نیروی عجیبی توی دلش احساس می کرد. پدرش را خیلی دوست داشت. حدش معلوم نبود ولی شنیدن این حرف ها از زبان او برایش معنای دیگری داشت.
من اینقدر به تو ایمان دارم دخترم که می دونم حتی اگر منم نباشم می تونی از پس خودت و زندگیت بر بیای.
مهتاب احساس می کرد حالا می تواند یک کوه را هم به تنهایی جا به جا کند. محمد آقا بلند شد. مهتاب دلش می خواست جوری این محبت و مهربانی پدرش را جبران کند.
می خواین زنگ بزنم آقای اقبال بیاد دنبالتون.
نه مزاحمشون نشو خودم می رم.
فکر می کنم الان دیگه خونه باشه.
مهتاب خودش هم از پرویی خودش تعجب می کرد چه اصراری داشت به ماکان زنگ بزند. ولی انگار دلش راضی نمی شد پدرش را تنها توی این شهر غریب رها کند.دلیلش جز این چیزی دیگری نمی توانست باشد.
خوب زنگ می زنم اگر کار داشتن می گم نیاد.
محمد آقا قبول کرد.مهتاب موبایلش را برداشت و شماره ماکان را گرفت. در اخرین لحظه پشمان شد می خواست قطع کند ولی دیر شده بود. موبایل ماکان داشت زنگ می خورد.
**
ادامه دارد