eitaa logo
به دنبال ستاره ها...
3.8هزار دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
1.1هزار ویدیو
28 فایل
🌿 اینجا رمان های واقعی رو نه تنها بخونید که زندگی کنید #اعترافات_یک_زن_از_جهاد_نکاح... #ناخواسته_بود... #مثل_یک_مرد #چهارشنبه_ها... #رابطه #مزد_خون #پازل #سم_مهلک انتشار رمان ها بدون دستکاری متن بلامانع🌹🌹🌹 آیدی_ نویسنده🔻 @sadat_bahador
مشاهده در ایتا
دانلود
از یه طرف نگرانم بخاطر دانیال چون واقعا زندگیم بد نبود هر چند ایده آل نیست از یه طرف هم یه وابستگی بوجود اومده که نمیتونم رهاش کنم! بعد با بغض و مستاصل گفت: خانم دکتر بعضی وقتا به طلاق فکر می کنم بعضی وقتا هم به خودم میگم معلوم نیست آخر این رابطه چی میشه! من چکار باید کنم؟ دانیال شوهر ایده آلم نیست نمیگم بده، ولی خوب اونیم نیست که من می خوام بعد هم سکوت کرد... (ایجا وابستگی کاذب، فکر کردن به گزینه های واقعی برای فردی مجازی، احساس ناراحتی از رابطه بوجود اومده، تردید داشتن بین انتخاب درست و انتخاب احساسی) چند لحظه ای صبر کردم که مطمئن بشم حرفهاش تموم شده وقتش بود من شروع کنم بسم اللهی گفتم ومثل همیشه امید اولین تزریق بود اینکه نگران نباشید این مسئله کاملا قابل حله همین که اومدید مشاوره یعنی می خواهید تلاش کنید تا این مسئله حل بشه پس حالا که اولین قدم رو برداشتید همراه ما تا آخر این مسیر بیاید انشاالله درست میشه. با همون استرس گفت: الان من باید چکار کنم؟ نمیشه که هر دو تاشونا دوست داشته باشم آخه احساس میکنم اینجوری نامردیه! قلب آدم باید فقط برای یکی باشه ولی من بین دو راهی گیر کردم، دو راهی عشق... بعد هم اشکش از گوشه ی چشمم جاری شد همونطور که اشاره به دستمال کاغذی میکردم گفتم: آدم معمولا وقتی بین دو راهی قرار میگیره تنها راهش اینه که انتخاب کنه تا بتونه وارد یه مسیر بشه و از سردرگمی بیرون بیاد! سرش رو آورد بالا و گفت: خوب من نمیتونم بین دانیال که چندین سال باهاش زندگی میکنم با مبین که یک سال با هم حرف میزنیم یکی رو انتخاب کنم اصلا به خاطر همین اومدم پیش شما... لبخندی زدم و گفتم: خوب درست اومدید اما برای اینکه بتونید درست انتخاب کنید باید تمام کارهایی که میگم رو انجام بدید قبوله! گفت: من واقعا از این وضعیت خسته ام سعی خودم رو میکنم ولی از الان نگران حذف شدن هر کدومشون هستم؟ نگاهش کردم و گفتم: ببینید این نگرانی شما الان طبیعیه اما مطمئن باشید وقتی با اطمینان و خیال راحت انتخاب درستی داشته باشید از اینکه وارد مسیر درست شدید نگران نخواهید بود. برگه ای را به سمتش دادم و گفتم: حالا اولین قدم اینه که تا دفعه ی بعد این برگه را کامل برای من پر کنید حواستون باشه به همه ی رفتارها دقیق فکر کنید و بنویسید این برگه مثل یه ترازو به دوقسمت تقسیم شده هر کفه ی این ترازو بالاتر بره شناخت مسیر رو برای شما راحتتر میکنه. یک قسمت شما باید هر خوبی یا بدی، با تاکید میگم دقت کنید هر چی که فکر می کنید خوبی یا بدی حساب میشه از یه تلفن زدن تا خرید خونه تا جمله ای که مثلا خانم چیزی نیاز نداری هم جز این قسمت می نویسید. یک طرف خوبی ها و بدی های همسرتون، طرف دیگه هم خوبی ها و بدی های فرد ناشناس مجازی. با تعجب نگاهی به برگه کرد و نگاهی به من! بعد گفت: یعنی این برگه مشکل من رو حل میکنه؟! لبخندی زدم و گفتم: نه این برگه مشکلی رو حل نمیکنه اما میتونه در شناسایی مشکل خیلی بهمون کمک کنه! برای حل کردن یه مسئله اول باید مشکل رو پیدا کرد تا بعد براش بشه نسخه پیچید و حلش کرد. با عجله گفت: خوب من همین الان بهتون میگم هر کدومشون چه ویژگی های خوب یا بدی دارن واقعا نیازی به این برگه نیستاااا! نفس عمیقی کشیدم و با همون لبخند از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت تخته ی وایت برد، ماژیکی رو برداشتم و بعد یه محور روی تخته کشیدم که از عدد صفر تا صد روش نشون داده میشد ادامه دادم به نظر شما همسرتون از نظر بدی چه عددی روی این محور میگیره؟ نگاهم کرد و کمی ابروهاش بهم گره زد و گفت: شاید هشتاد و پنج! جلوی عدد هشتاد و پنج علامتی زدم و بعد پرسیدم: به نظر شما بدترین آدم روی کره ی زمین کیه! متعجبانه گفت: بدترین آدم روی زمین شاید شمر! گفتم: خوب چه عددی بهش میدی؟ گفت: خوب صد دیگه! لبخندی زدم و روی محور عدد صد رو علامت زدم گفتم یعنی تفاوت همسر شما با شمر ملعون فقط پانزده امتیاز! یعنی آقا دانیال اینقدر بده! خودشم خندش گرفت گفت: نه خدایش دیگه در این حدم نیست! دانیال رو بذارید شصت و پنج! گفتم: خوب شما بعد از شمر به هیتلر از نظر بد بودن چه عددی میدی؟ گفت: هیتلر! نمیدونم شاید هشتاد یا نود... گفتم: خوب یعنی آقا دانیال فقط بیست عدد از نظر بدی با هیتلری که بیش از چندین هزار آدم کشته تفاوت داره؟ لبهاش رو گزید و گفت: آخه نه! نه! به بدی هیتلرم نیست درسته یه عیبهایی داره اما این مدلی نیست آزار جمعی نداره! دانیال رو بذارید روی عدد چهل و پنج... گفتم: ببینید تفاوت فکر کردن و نوشتن چقدر زیاده!!! ادامه دارد... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
• . جورۍباش‌کهـ‌بگن‌این؛ازمکتبِـ‌حاج‌قاسمهـ꧇)🌿' . https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سری تکون داد و گفت: درسته! گفتم: پس برگه رو با دقت پر کنید چون خیلی اهمیت داره و نکته ی مهم اینکه اجازه ندی ذهنت متوقف بشه روی چند تا ویژگی کلی! هر چیزی که به نظرتون خوب یا بد هست رو با ریز جزئیات بنویسید! از تمام‌جذابیت های ذهنی که هر کدومشون برات دارن و همینطور ویژگی های غیر قابل تحمل! سعی کن از بارش فکری استفاده کنی... نگاهم کرد و گفت: بارش فکری یعنی چی؟ گفتم: یعنی اینکه اجازه بدی هر چیزی که به ذهنت اومد رو بنویسی حتی چیزهای خنده دار یا حتی چیزهایی که فکر می کنی خیلی مهم نیستن و شاید مسخره به نظر بیان به این نوع نوشتن میگن بارش فکری یعنی برای ذهنت مانع درست نکنی که بعضی چیزها رو ننویسی! این روش برای خیلی از مسائل زندگی کاربرد داره خیلی کمک کننده است تا انسان راحتتر مشکلش رو یا حتی گاهی راه حل رو شناسایی کنه! بعد هم با توضیح دادن یک سری نکات از در اتاق رفت بیرون... خانم امیری اومد داخل و گفت: خانم دکتر دوستتون ده دقیقه ای هست تشریف آوردن بگم بیان داخل؟ گفتم: آره حتما مریم با دیدنم چادرش رو کمی جمع و جور کرد و خیلی مودب نشست روی صندلی، پاهاش رو جفت کرده بود، احساس کردم خیلی یه جوری نشسته! گفتم: مریم چرا اینجوری نشستی؟! راحت باش! نگاهم کرد و خیلی رسمی اما سوالی گفت: خانم دکتر مگه شما نشنیدین؟! گفتم: چیو!!! گفت: بزرگان ما میگن جلوی دو گروه هم مودب بشینید هم ذکر یا ستار العیوب از دهنتون نیفته! متعجب داشتم نگاهش میکردم... خیلی جدی ادامه داد: یکی جلوی عرفا چون چشم برزخی دارن و میدونن شما چکاره ای، یکی هم جلوی روانشناس ها چون از رفتارت می فهمن چکاره ای! دیگه منم جانب احتیاط رو پیش گرفتم رایحه خانم خصوصا اینکه داخل فضای مطب هم هستیم... چشم هام رو ریز کردم و با خنده گفتم: دختره ی مجنون! ببین مریم تو هر کارم کنی هویتت فاش شده است خیلی خودت رو اذیت نکن! لبخندی زد و گفت: چه خبر حالا خانم دکتر؟ اوضاع و احوالت خوبه؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خدا رو شکر... یکدفعه مریم گفت: یا خدااااااا عمق این تنفس حکایت از طوفان شدید در اعماق دل داره! چیزی شده رایحه؟ خندم گرفت و گفتم: تو هم روانشناس خوبی میشیاااا... گفت: نفرمایید تاثیر همنشینی با دوستان مشاور هست وگرنه من همان خاکم که بودم... گفتم: نگو اینجوری مریم.... چیز خاصی نیست حقیقتا این چند وقت خیلی نوع مراجعه کنندهام متفاوت شده همش حرف از فضای مجازیه، حرف از رابطه است ذهنم درگیر شده... چشمهاش رو درشت کرد و با حالت دستش بهم اشاره کرد و گفت: پس بگو چرا مثل مرغابی پر کنده شدی! خانم دکتر زشته! شما دکتری! چرا به اصول مشاوره ای پایبند نیستی به قول خودت باید مرغابی باشی دیگه! وقتی میری زیر آب مشکلات مردم باید وقتی اومدی بیرون بخاطر پرهای چرب خیس نباشی! بعد با خنده گفت : فکر کنم رایحه چربی پرهای ذهنت اومده پایین! همینجوری که داشتم نگاهش میکردم! گفتم: مریم خانم اول اینکه درسته اصل مرغابی یه اصل مهم در مشاوره است! اما عزیزم منم انسانم نمی تونم که واقعا مرغابی باشم بالاخره این همه تغییر در مراجعه کننده هام ذهنم رو مشغول کرده ، دنبال راهکارم یعنی واقعا نمیشه کاری کرد؟! قیافه اش جدی شد و سرش رو با تاکید تکون داد گفت: آره متاسفانه درست میگی ولی به قول خودت نمیشه که نداریم! اصلا نظرت چیه یه حرکتی بزنیم یه کاری کنیم نمیدونم چی؟! ولی خوب بهش فکر کنیم... انگار یکدفعه چیزی در ذهنم جرقه زد و گفتم: آره مریم میشه! میشه یه کارایی کرد! فقط اینکه سه شنبه یه جلسه بذاریم بیشتر در این مورد فکر کنیم تا با یه برنامه ریزی دقیق بریم جلو... ادامه دارد... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
🌿موسی کودکی شیر خوار بود... او را از ترس فرعون به دریا انداختند... و او در نهایت ضعف و ناتوانی بود... اما غرق نشد... اما فرعون در همان دریا غرق شد؛ در حالی که در نهایت قدرتش بود.. پس هر کس باخدا باشد ضعفش ضرری نمی رساند و هر کس بی خدا باشد قدرتش نفعی نمی رساند https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
🌸 دنيا رنج است اگر اسيرش باشى... و سود است اگر اميرش باشى... https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286
سلام عزیزان همراه انشأالله حالتون خوب باشه🙏🌹 یه نکته اینکه ممنون میشم این داستان رو با دقت بخونید چون دقیقا وسط معرکه اش هستیم و اینکه از گفتن واقعیت های رمان رابطه واقعا عذر میخوام اما متاسفانه واقعیته! البته به جاهای خوبشم می رسیم با ما همراه باشید👌
راستی مریم به ثریا هم بگو حتما برای جلسه بیاد چپ چپ نگاهم کرد و گفت: ثریا!!! مطمئنی؟؟! سرم با تایید تکون دادم و گفتم: آره تجربه هاش حتما به درد میخوره... مردد گفت: باشه بالاخره تو بهتر بچه ها رو میشناسی... پس رایحه اگه قراره سه شنبه همدیگه رو ببینیم من دیگه مزاحمت نشم برم که تو هم به کارت برسی... گفتم: بودی حالا یه چای، نسکافه ای در خدمت بودیم! با لبخند بلند شد و گفت: انشاالله یه وقت دیگه! فقط مواظب پرهات باشیاااا، برای پرواز بهشون نیاز داری خانم دکتر! لبخندی زدم و خداحافظی کردیم... بعد از رفتن مریم سری به پرونده های هفته ی گذشته زدم تا دوباره بررسیشون کنم... پرونده ۲۴/ب سلام خانم دکتر من لیلا دختر ۱۷ ساله ام از ۱۵ سالگی وارد فضای مجازی شدم.و با پسرها دوست شدم اما تمام این دوستی ها بصورت مجازی بوده و تابحال از نزدیک پسری رو ملاقات نکردم چندبار خواستم دیگه ترک کنم این کارو اما نشد نتونستم... درحال حاضر با پسری در ارتباطم.بازهم مجازی.اما مامانمم مدتیه تاکید به ازدواج کردن من دارن و…. مدام با حرف زدن راجع به ازدواج کردن من عذابم میدن چون من قبلا هم که با تعدادی جنس مخالف ارتباط داشتم و الان هم با یه نفر در رابطه ام.من دیگه نمی کشم دارم دیونه میشم! توی تمام این دوستی هامم عکسم رو برای طرف مقابل فرستادم… توروخدا کمکم کنید. من چیکار کنم؟ همش نگرانم می ترسم آتیش اون دوستی های قبلیم دامن گیرم بشه؟؟ پرونده ۲۵/لام_ج نفیسه متاهل ۳۴ ساله هستم که حدود یک ساله با یه اقای متاهل از طریق مجازی رابطه ی دوستی دارم اوایل شاید برام شبیه یه شوخی و یا وقت گذرونی بود اما با گذشت زمان نسبت بهش احساس وابستگی پیدا کردم کم کم رابطه ی ما از یه چت و رد و بدل کردن عکس فراتر رفت تا اینکه همدیگرو ملاقات کردیم بعد از ملاقات دیگه وابستگی نبود من بهش دلبسته شدم... هر روز با همسرم مقایسش میکردم و هر بار توی این قیاس اون برنده بود تا جایی که از زندگیم سرد شدم... الان چند روزه به خاطر حفظ زندگیم و همسرم و بچم تصمیم گرفتم به این رابطه خاتمه بدم تلگرام و واتساپ رو دلیت زدم و شماره هایی که ازش داشتم مسدود کردم اما انگار یه حال شبیه دیوونگی و یا شاید افسردگی داره منو کلافه میکنه پرخاشگر شدم و با کوچکترین اتفاقی شروع به داد و هوار میکنم! اینقدر تو این مدت ازش محبت و خوبی دیدم که هر لحظه فکر کردن بهشون منو ترغیب میکنه برگردم سمتش اما از طرفی میخوام سر تصمیمم بمونم لطفا راهنماییم کنین خانم دکتر توی شرایط خیلی بدی هستم... پرونده۲۶/الف_ث سلام مهسا دختری 20 ساله هستم حدود 4 ماهه که با آقایی دوست شدم از طریق اینستاگرام این آقا29سالشه اوایل منو خیلی دوستم داشت و زود زود دلتنگ من میشد و همیشه دوست داشت باهام حرف بزنه پیام بده و زنگ بزنه اما الان در حال حاضر مثل قبل نیست و میگه کارش زیاده شده و حتی واسه خودش وقت نداره البته من خودم سر یه موضوعی باهاش قطع ارتباط کردم و بعد از 13 روز دوباره خودم برگشتم و ایشون هم قبول کرد که باهم باشیم بعد از همین جدایی و برگشتن احساس میکنم که مثل قبل نیست و من مثل قبل جز اولویت هاش نیستم؟ به نظر شما یعنی اشتباه کردم! پرونده۲۷/ش سلام وقت بخیر ستایش17 ساله هستم که با پسری همسن خودم در فضای مجازی آشنا شدم که از استانی هست که با من کیلومتر ها فاصله داره اما میگه عاشقتم و دوست دارم منم دوستش دارم و حتی از خواستگاری اومدن هم صحبت میکنه قبل از من با دختری بوده و به قول خودش اون رابطه اشتباه بوده میگه تا 5 سال دیگه نمیتونه بیادخواستگاریم اما میگه هیچ موقع تنهات نمیزارم، من خودم اهل دوستی نبودم و الانم متعجبم که ارتباط مجازی برقرار کردم اما عاشق شدم و از خانواده کاملا حسااااس برخوردارم که کاملا مخالف دوستی هستن و اگه متوجه بشن گوشیم رو ازم میگیرن اما من واقعا دوسش دارم الان ترسم ازاینه که عشقش واقعی نباشه و من ضربه بدی بخورم به نظرتون چیکار کنم؟ لطفا کمکم کنین از طرفی ترس نرسیدن رو دارم از طرف دیگه ترس رسیدن و ازدواج ناموفق رو دارم سردرگمم شدید خواهشا کمکم کنین.... نفس عمیقم رها میشه داخل فضای اتاق و با خودم میگم: مریم جان نیستی ببینی با این وضعیت پری هم برا آدم می مونه یا نه! هر چند که... ادامه دارد... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. ادامه ی داستان در کانال به دنبال ستاره ها 👇 https://eitaa.com/joinchat/1802108966Ce26d79d286