| بهارنارنج | فاطمه افضلی |
🪴 ما و قبیلهی «نمیگذارند کار کنیم»ها👇🏻 🔰 @baahaarnaranj
🪴
ما و قبیلهی «نمیگذارند کار کنیم»ها
۱۲ساعت بیشتر میگذرد از اعلام نتایج. صبح از گروه انتخاب اصلح آمدم بیرون. کاری نداشتم دیگر. خانم «میم» که توی شخصی پرسید «چی شد چرا رفتی خواهر؟» گفتم خستگی این چند روز هیچ، خستگی ۴سالِ پیش رو هوار شد رویم.
کار زمین مانده زیاد بود. از این به بعد زیادتر هم خواهد شد. هروقت قبیلهی «نمیگذارند کار کنیم»ها و «تا آمریکا اذن ندهد خورشید طلوع نمیکند»ها میآیند روی کار، فرمانِ آتش به اختیار صادر میشود برایمان و کار ما زیادتر میشود. کار ما مثلا حلقه میانیها.
باید جور حضرات را هم بکشیم آخر. جور کارهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و جهادیِ نکردهشان را.
دیگر حوصله غصه خوردن هم ندارم. اصلا بعضی وقتها باید مراحل سوگ را یکپله دوپله پرید. وقت کم است و کار زیاد و کارشِکـَن بیشمار. لیستی از کارهای مانده را نوشتم و شروع کردم.
به خانم «سین» گفته بودم نکات جلسه آموزش مرورنویسی آقای آبنوس را آماده میکنم برای ارائه به بچههای ناداستان.
به خانم «واو» گفتهام خیالش بابت تولید محتوای کانال سرزمین نور راحت باشد.
هفته دیگر ورودیهای جدید باشگاه نویسندگی میآیند و هزار کار و برنامه داریم.
منتظر اعلام نتیجه فراخوان تاریخشفاهی هستم. اگر اسمم دربیاید باید چمدان ببندم برای مصاحبه تکمیلی با سوژه.
کلاس عکاسی مسجد قرار شد آنلاین باشد، باید به هنرجوها خبر بدهم.
دوره طراحی کاراکتر خانم «جیم» پسفردا شروع میشود و گفته است برای انجام تمرینها با کسی شوخی ندارد.
تمرینهای کارگاه داستان کودک خانم «الف» مانده و خوانش دو داستان جلسهی موشکافی هم.
هفته قبل دوره نگارش متون کودک شروع شده و تا آخر آذر باید برایش بدوم. بدوم هم یعنی هفتهای ۱۲ساعت کلاس با تمرین و آزمونهای پایانیاش.
لیست را چند بار مرور میکنم. چقدر باید فشرده کار کنم. بدون توقف، بدون خستگی، بدون غر زدن، بدون ناامیدی...
#حالا_خودمونیم_گاندو_تا_چند_بره_خوبه؟
#اصلا_بیخیال
#غم_حسین_که_میاد_وسط_غمهای_دیگه_رو_میشوره_میبره
#پاشم_برم_پرچم_سیاههامون_رو_اتو_کنم
۱۶/تیر/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴
شروع شد، دوباره شروع شد...
🔰 @baahaarnaranj
🪴
«خدایا!
اینان از من خستهاند و من از آنان خسته. آنان از من به ستوهاند و من از آنان دلشکسته. پس بهتر از آنان را مونس من دار، و بدتر از مرا بر آنان بگمار.»
اینها را مولا علی (ع) گفته است توی مسجد. و شاید آقا سید ابراهیم توی آن بالگرد لعنتی...
🔰@baahaarnaranj
🪴
#قرار_پنجشنبهها ی این هفته، تقدیم به آقای كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ (ع). به آقای بابالحوائج. تقدیم به عموی رقیه (س)، برادر زینب (س). به عباس (ع) پسر علی (ع).
۲۱/تیر/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم
ای بیخبر ز لذت شرب مــــدام ما
#مدام
۲۱/تیر/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
پانزدهمین کتاب صفرسه
۱۵ از ۶۰
#گپ_و_گفت_حرفهای
#رضا_مصطفوی
#نشر_شهید_کاظمی
اگر میخواهید وارد حیطه ثبت تاریخ شفاهی -مشخصا تاریخ شفاهی دفاع مقدس- شوید، این کتاب تا حدی کمککننده است.
اما خب انتظار بیشتری داشتم. تخصصیتر و با مثالهای بیشتر.
#چند_از_چند
#معرفی_کتاب
۲۲/تیر/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
🪴
شانزدهمین کتاب صفرسه
۱۶ از ۶۰
#زمین_سوخته
#احمد_محمود
#نشر_معین
من این چند روز را توی اهواز زندگی کردم...👇🏻
| بهارنارنج | فاطمه افضلی |
🪴 شانزدهمین کتاب صفرسه ۱۶ از ۶۰ #زمین_سوخته #احمد_محمود #نشر_معین من این چند روز را توی اهواز زندگ
🪴
شانزدهمین کتاب صفرسه
۱۶ از ۶۰
#زمین_سوخته
#احمد_محمود
#نشر_معین
من این چند روز را توی اهواز زندگی کردم. با نرگس و بچههایش. با اممصدق و پسرش ایوب و شوهرش که مثل روغن رفته بود توی زمین. با فاضل و خانوادهاش. با گلابتون و آن بچهشیرخواره که میبست به کمرش. من این چند روز توی قهوهخانه مهدیپاپتی مینشستم و با ناپلئون و رستم افندی چای قند پهلو میخورم و منتظر میشدم بتولی بیاید از انبار و جنسهای احتکاری بابایش برایمان بگوید. بعد هم میرفتم زیر سایهبان جلوی خانه امیرسلیمان و تختهنرد بازی کردنش را تماشا میکردم و او به من عدسی تعارف میکرد.
من از مغازه کل شعبان و زنش سرور، چند سیر پنیر میخریدم به چند برابر قیمت و بعد هم میرفتم خانه ننهباران، برای باران دعا میکردم. وقتی هم خبر شهادتش آمد، مثل ننه باران زیر آن نخل توی حیاط چندک زدم.
من این چند روز توی اهواز زندگی کردم. به لطف شخصیتپردازی و توصیفات بینظیر احمد محمود و قلم زندهاش.
تمام کاراکترهای زمین سوخته، شناسنامه دارند و با وجود تعدد شخصیت، هرکدام سر جای خودشان نشستهاند و بهنوبت و بهموقع سر و کلهشان توی داستان پیدا میشود.
احمد محمود قدر کلمات را میداند و بیخود هدرشان نمیدهد. برای همین است که دیالوگها مختصر و مفیداند و پیشبرنده. شخصیت توی همان چند کلمه حرفش را میزند و مخاطب با یک بیانیهخوانیِ حوصلهسربر مواجه نمیشود.
ورود به داستان آرام بود و گام به گام. احمد محمود دست مخاطبش را میگیرد و آمادهاش میکند برای شروع حمله عراق و موشک و میگ و میراژ و آوار.
اما زمین سوخته اما دارد. روایت محمود از اهوازِ جنگزده، رواتی ناقص است. خیلی ناقص. به جز چند دیالوگ، خبری از تلاش برای دفاع نمیبینیم. نشانی از حماسهآفرینی جوانان غیرتمند جنوب نیست. مردمی که در اهواز ماندهاند مشخصا چند دستهاند:
یا ماندهاند تا خانه و ماشین مردم را به یک دهم قیمت بخرند.
یا ماندهاند اجناس احتکارشدهی انبارشان را به چند برابر قیمت به مردم بفروشند.
یا ماندهاند خانههای خالی را غارت کنند.
یا ماندهاند چون دلشان نمیآید حاصل یک عمر جانکندنشان را رها کنند و آواره شوند.
یا ماندهاند چون از آن بخشنامه دولتی ترسیدهاند که گفته اگر ادارهی محل کارشان را رها کنند، مطابق وضعیت جنگی باهاشان برخورد میشود.
یا مثل راوی داستان، اصلا معلوم نیست برای چه ماندهاند!
هیچ کس نمانده تا دفاع کند، تا بجنگد، تا خون بدهد و خاک ندهد!
و در آخر، دو چیز این کتاب مشخصا برایم پررنگ بود و سعی کردم به ذهن بسپارمشان:
نگو نشان بده
دیالوگنویسی
#چند_از_چند
#معرفی_کتاب
۲۲/تیر/۱۴۰۳
🔰 @baahaarnaranj
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴
این شبها
🔰 @baahaarnaranj
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴
این شبها
🔰 @baahaarnaranj
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴
این شبها
🔰 @baahaarnaranj