eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
۱:فدات🤍 ۲:اره دقیقاااا😂😭 ۳:سلام عزیزم، قربونت برم❤️✨
حامد از خانم قاسمی نسخه دارو های نازی رو گرفتم و از داروخانه بیمارستان خریدم بعدم اجازه ترخیص رو گرفتم رفتم توی اتاق نازی که کمکش کنم بلند بشه، از اتاق اومدیم بیرون. نازی؛ "سلام" مجید؛ "سلام دایی، بهتری؟" نازی؛ "آره" آیناز؛ "دایی من و ایمان نازی رو میبریم خونه" حامد؛ "باشه پس بی زحمت برید خونه خودتون چون مونا حالش خوب نیست نازی رو اینجوری ببینه بدتر میشه" نازی؛ "مگه چمه؟" حامد؛ "تو که مامانت رو میشناسی حس مادرانش قویه صورتت رو ببینه میفهمه بیمارستان بودی" نازی؛ "مگه صورتم چشه؟" ایمان؛ "هیچی یکم رنگت پریده" نازی؛ "باشه بریم" آیناز؛ "بریم" دارو ها و وسایل نازی رو دادم دست ایمان و راهیشون کردیم. ایمان از بیمارستان زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم، من و آیناز جلو نازی هم پشت. آیناز؛ "خوبی؟" نازی؛ "آره بابا چند بار میپرسین" ایمان؛ "میخوایم مطمئن باشیم خوبی" نازی؛ "خوبم بخدا که خوبم خیالتون راحت" دیگه چیزی نگفتیم تا رسیدیم خونه و ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و رفتیم بالا، زنگ رو زدیم و مامان در رو باز کرد. حانیه؛ "سلام، عه نازی تو هم هستی؟ خوبی؟" آیناز؛ "مامان بزار بیایم تو بعدا احوال پرسی کن" رفتیم داخل نشستیم. حانیه؛ "خوبی نازی؟ چرا رنگت پریده؟" نازی؛ "چیزی نیست" خلاصه وار برای مامان همه چیز رو گفتم. ایمان؛ "الان آب میارم قرصات رو بخوری یکم بهتر بشی" از آشپز خونه یه لیوان آب اوردم و از توی کیسه دارو های نازی رو در اوردم و بردم براش و اونم خورد. ایمان؛ "بیا عزیزم" نازی؛ "مرسی" قرص و همراه با آب خورد. ایمان؛ "میگم نازی..." نازی؛ "جانم؟" ایمان؛ "این پسره نچست..." نازی؛ "عهههه" ایمان؛ "طرفداری نکن ازش" نازی؛ "خبببب؟" ایمان؛ "این پسره چرا تو رو اورد بیمارستان؟" نازی؛ "چون رفتم بهش گفتم هوس کردم برم بیمارستان جای آرامش بخشیه اونم گفت چشم میبرمت" ایمان؛ "مسخرم میکنی؟" نازی؛ "بله، این سوالا رو از کجا میاری؟" ایمان؛ "بیشعور" نازی؛ "خب چرا سوالی میپرسی که جوابش رو میدونی؟" ایمان؛ "میخوام بدونم چرا بین اون همه آدم توی دانشگاه این تو رو باید بیاره بیمارستان؟" نازی؛ "چون لطف کرده، چون محبت کرده، چون انسانیت سرش میشه" ایمان؛ "آها آها دیگه چی؟! بازم ازش تعریف کن" نازی؛ "عمههه بیا یه چی به این پسرت بگو" مامان که توی آشپز خونه بود داد زد. حانیه؛ "ایماننن انقدر اذیتش نکننن" آیناز از اتاقش اومد بیرون و نشست پیشمون. ایمان؛ "باشه نازی خانم دایی اومد من از اون میپرسم ببین اون چی میگه" نازی؛ "اونم حرف من رو میزنه" آبناز؛ "چی شده؟ ایمان انقدر گیر الکی بهش نده" ایمان؛ "اصلا من دیگه حرفی نمیزنم" مامان از آشپز خونه اومد و نشست پیشمون. حانیه؛ "راستی نازی مونا کجاست؟" نازی؛ "خونه" حانیه؛ "میگفتی میومد اینجا" نازی؛ "نه دیگه بابا گفت من بیام اینجا که مامان چیزی نفهمه" حانیه؛ "بلاخره که باید بفهمه، من به حامد زنگ میزنم که برای ناهار بیان اینجا" نازی؛ "من که از خدامه" مامان بلند شد و رفت و مشغول حرف زدن با دایی شد منم گوشیم رو برداشتم. آیناز؛ "نازی دیشب یه سناریو جدید ساختم معرکه بود" نازی؛ "جدی؟ من هنوز تو قبلیِ موندم چجوری وقت میکنی؟" آیناز؛ "قبلی؟ کدوم رو میگی؟" نازی؛ "همونی که دوتا داداش که باباشون خلافکار بود توسط پلیس میمیره، همون پلیس هم توی عملیات میمیره و بعد دخترشون و میدزدن انتقام میگیرن ولی یهو یکی از داداشا عاشقش میشه" آیناز؛ "آهااا اون، این جدیده که ساختم خیلی خوب شده" نازی؛ "تعریف کن ببینم" آیناز؛ "ببین یه دختره..." کلافم کرده بودن، همونطور که سرم تو گوشی بود غر زدم. ایمان؛ "واییی چقدر شما دوتا حرف میزنید" آیناز؛ "به تو چه؟" ایمان؛ "حرف زدن هم حدی داره" نازی؛ "ایمان؟" سرم رو از گوشی در اوردم. ایمان؛ "جانم؟" آیناز؛ "جاااانم؟! خوبه تازه داشتی بهش گیر مدادی!" ایمان؛ "به تو چه؟" آیناز؛ "دارم برات آقا ایمان" نازی؛ "بسه دیگهه چرا اینجوری با هم رفتار میکنید؟" آیناز؛ "میبینی؟! کارش فقط غر زدنه، ایمان چیز دیگه ای هم بلدی؟" ایمان؛ "آره در اوردن حرص تو یکی رو خوب بلدم" آیناز؛ "منم بلدم ولی رو نمیکنم، به وقتش" ایمان؛ "وقتش کیه؟" آیناز؛ "بزار بابا بیاد میفهمی"
نازی بحث خیلی الکی و رو مخی داشتن ولی بامزه بود یه لحظه بهشون حسودیم شد، کاشکی منم یه خواهر یا برادر داشتم مینشستم از صبح تا شب باهاش کل کل میکردم... حانیه؛ "وای بسه دیگههه چقدر بحث میکنیددد؟" آیناز؛ "خب مامان گیرِ الکی میده" ایمان؛ "من گیر میدم تو چرا فحش میدی؟" آیناز؛ "من کلا یدونه کوفت گفتم، تو که خودت همیشه بدتری" ایمان؛ "عجب پروییه هاا" آیناز؛ "پرو خودتی" ایمان؛ "صبر کن بابا بیاد" عمه از آشپز خونه اومد. حانیه؛ "خجالت بکشید یکم، قدتون از منم زده بالا بعد نشستین عین بچه های ۷ ۸ ساله دارین کل کل میکنین" آیناز؛ "ایمان شروع کرد من داشتم با نازی حرف میزدم" ترجیح دادم همینجوری ساکت بمونم و بهشون نگاه کنم و حسرت بخورم. حانیه؛ "خیله خب بسه دیگه یکم دیگه باباتون و دایی تون میان نبینم بحث کنید" عمه دوباره رفت توی آشپز خونه، آیناز چشماش رو تو حدقه چرخوند که باعث خندم شد. آیناز؛ "نازی نخندااا" ایمان؛ "به تو چه بزار بخنده، بخند عزیزم" آیناز؛ "اَه اَه اَه چندش" ایمان؛ "تو خوبی" آیناز؛ "از تو بهترم" نازی؛ "وای باز شروع کردین بسه دیگه" آیناز؛ "تو ببند نازنین خانم که بعدا قراره به حسابت برسم" ایمان؛ "تو ببند اتفاقا چون من نمیزارم" آیناز خواست جواب بده که زنگ خونه به صدا در اومد. حامد کاره من و مجید که تموم شد به گفته حانیه رفتیم دنبال مونا که بریم خونه مجید، الان وایساده بودیم پشت در و منتظر بودیم که در باز شد. سلام کردیم همه نشستیم. حامد؛ "آبجی راضی به زحمت نبودیم" حانیه؛ "چه زحتمی؟ خیلی خوش اومدین" حانیه رفت شربت اورد و نشست. مونا؛ "چرا انقدر یهویی برنامه چیدین؟" مجید؛ "آخه...تو بیمارستان که بودیم...همینجوری به حامد گفتم که بیاید ناهار پیشمون و اونم قبول کرد" مونا؛ "نازی تو کی اومدی؟" نازی؛ "من؟...ا...ایمان اومد دنبالم دانشگاه دیگه عمه اصرار کرد موندم پیششون" مونا؛ "راستی مجید از بابا خبر داری؟ حالش خوبه؟" مجید؛ "آره نگران نباش خوبه" مونا؛ "مهتاب بهش گفته؟" مجید؛ "نه" مونا؛ "داداش با مهتاب که بد رفتاری نکردی؟" مجید؛ "چرا اتفاقا سرش داد زدم چون حقش بود، باید زود تر میگفت" مونا؛ "اون بنده خدا که کاری نکرده چرا اینجوری میکنی؟" مجید؛ "مونا اگه بابا چیزیش بشه مقصر مهتابِ که چیزی بهمون نگفت" مونا؛ "تو چرا منتظری یه چیزی بشه؟نکنه دوست داری بابا بمی..." مجید؛ "مووووونااااااااا" با دادی که زد همه شوکه شدیم به دستای مونا نگاه کردم که داشت میلرزید دستاش رو گرفتم، چونش میلرزید و این یعنی مونام بغض کرده. حامد؛ "مجید آروم باش، هنوز هیچی معلوم نیست با داد و بیداد حالِ احمد آقا خوب نمیشه" بغض مونا ترکید و زد زیره گریه که بغلش کردم. حامد؛ "آروم باش عزیزم چیزی نشده که! خوب میشه خودم بهت قول میدم" چشم غره ای به مجید رفتم و دستی رو سر مونا کشیدم که نازی هم اومد اون طرفش نشست. نازی؛ "مامانی قربونت برم تو خودت باید به باباجون روحیه بدی، الان خیلی زوده که خودت رو ببازی" حانیه رفت یه لیوان آب اورد و مونا رو از بغلم بیرون اوردم آب رو از حانیه گرفتم و آروم نزدیک دهن مونا کردم که بخوره، کمی ازش خورد و بردمش عقب و گذاشتمش رو میز. حانیه؛ "من قول میدم یه روز جشن میگیریم برای خوب شدن بابا" حامد؛ "راست میگه" مونا؛ "اگه به جای جشن..." مجید؛ "خواهرِ من، تصدقت، چرا نیمه خالی رو میبینی؟!" ایمان؛ "بابا راست میگه عمه، من که امیدوارم حالش خوب میشه" آیناز؛ "منم همینطور" مونا؛ "آقا مجید شما خودت اولش داشتی نیمه خالی لیوان رو میدیدی بعد الان به من میگی؟!" مجید؛ "من غلط کردم" حانیه؛ "دور از جون" حامد؛ "حالا بیاید یه امروز بهش فکر نکنیم، مونا خانم شما همین دیروز حالت بد شد انقدر گریه نکن فشارت میوفته من دق میکنم، میخوای بی حامد بشی؟" حانیه؛ "حالش بد شد؟" نازی؛ "آره وقتی بهش گفتیم فشارش افتاد حالش بد شد" مجید؛ "چرا چیزی نگفتین؟" حامد؛ "که همینجوری سر منم داد بزنی؟" مجید شرمنده سرش رو انداخت پایین. حانیه؛ "همین که الان همه سالمیم باید خداروشکر کنیم پاشید بریم ناهار آمادس"
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕:)
خیلی ریزش داشتیم همسایه ها هولمون میدین برگردیم به آمار قشنگمون؟❤️
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5739 تا داداشم تویی حسودی نمیکنم😂❤️ راست میگی مخصوصا اونجا که گفت خواهر من تصدقت😂😂
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5740 😂😂❤️✨ جمشید نجات : مجید کیانی
اره عالیهههههههههه❤️😂 ولی داداشم درس داره گوشی دستش نیست بعد از این امتحانش انقدر حرف میزنه که خسته بشین😂
https://eitaa.com/HAMEDHANGIM/20722 مهدیس قشنگم تولدت خیــــــلــــی مبارک🥲💙 انشاالله هر چی آرزو داری برآورده بشه عزیزدلم...🎀 امیدوارم توی سال جدید زندگیت حتما آقای ماه رو ببینی🫂🫀 ۱۴۰۴/۳/۱۳ 𝑯𝒂𝒑𝒑𝒚 𝒃𝒊𝒓𝒕𝒉𝒅𝒂𝒚 𝒎𝒂𝒉𝒅𝒊𝒔🌑🤍
https://eitaa.com/HAMEDHANGIM/20738 قربونت برم🫂💙