eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
88 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
ولی درمورد این ادیت کسی نظر ندادااا...💔
وای من ندیده بودمش چقد خفن بودددد😍🤍
★̶طلو؏ ماه و ډٻدم ټـﯡ سیاهے چشمات 𝕰𝖛𝖊𝖓 𝖎𝖋 𝖊𝖛𝖊𝖗𝖞𝖔𝖓𝖊 𝖎𝖘 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊 𝖓𝖔 𝖔𝖓𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖇𝖊 𝖞𝖔𝖚(: •𝕳𝖆𝖒𝖏𝖎𝖉'𝖘... 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕 𝖎𝖘 𝖆𝖓 𝖊𝖙𝖊𝖗𝖓𝖆𝖑 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕•💙🧡 @back_home
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
من دوره اون خنده قشنگت بگردم پسر😭❤️🎀
۱:مهدیههههه🤣 ۲:چشم چشم ۳:بابا ناسلامتی پدر بزرگمه😂😭 ۴:چشم خوشگله😂❤️ ۵:به روی چشمممم
۱:توی ایتا @hamjid_story توی روبیکا چنل زیاد هست ولی این رماناش خیلی قشنگه @youreggae ۲:مرسییییی❤️✨ ۳:چشم ۴.۵:چشممممم
حامد از اتاق رفتم بیرون و مستقیم رفتم سمت میز و نشستم همه سوالی نگاهم میکردن یا خنده نگاهشون کردم. حامد؛ "حمید بود، سلام رسوند" همه "سلامت باشه" ای گفتن و همونجوری نگاهم کردن. حامد؛ "بعدا میگم چیکار داشت، غذاتون رو بخورید" یکی یکی نگاهاشون رو برداشتن و مشغول شدن، بعد از خوردن غذا میز رو جمع کردیم و حانیه چایی ریخت و رفتیم نشستیم دور هم. حامد؛ "خب حالا که جمعون جَمعه میخوام یه مسئله ای رو مطرح کنم" همه نگاهای منتظرشون رو دادن به من. حامد؛ "راستش الان دو سالی میشه که حمید عاشق شده و فقط من خبر داشتم، الانم زنگ زد و گفت که میخواد کار رو تموم کنه یعنی بریم خواستگاری" ایمان؛ "جدی دایی عاشق شده؟!" حامد؛ "آره" نازی؛ "ایول یه عروسی افتادیم" آیناز؛ "امسال چقدر عروسی داریم، حالا لباس چی بپوشم؟!" دست نازی که شونه آیناز رو نشگون گرفت از چشمم دور نموند و باعث خندم شد. حانیه؛ "پس چرا به من چیزی نگفت؟" حامد؛ "حالا ایناش مهم نیست، مهم اینه که چجوری به اون دختر و مخصوصا باباش بگیم" مونا؛ "چرا مگه باباش مخالفه؟" حامد؛ "اون که هنوز نمیدونه ولی صد در صد مخالفت میکنه" مجید؛ "اصلا مگه تو میشناسیش که اینجوری مطمئن میگی؟" حامد؛ "آره...یعنی هممون میشناسیمش" حانیه؛ "خب کیه؟" سرم رو انداختن پایین و با انگشتام ور رفتم. مجید؛ "خب بگو کیه دیگه؟ حامد؟" نازی؛ "اوخ اوخ...فکر کنم من فهمیدم کیه" نگاهی به نازی کردم و از توی نگاهش خوندم که درست فهمیده. حامد؛ "آره درسته" مونا؛ "میشه به ما هم بگید بفهمیم کیه؟؟" نازی؛ "باباجون" نفس راحتی کشیدم، بعدا یه جایزه خوب پیشم داری نازی دمت گرم نجاتم دادی. آیناز؛ "یعنی الان دایی عاشق مهتاب شده؟" حانیه؛ "خاله مهتاب" مجید؛ "یه لحظه، حامد واقعا حمید عاشق مهتاب شده؟" نازی؛ "آره دیگه، چیزه خیلی واضحیه" مونا؛ "حامد یه چیزی بگو دیگه" حامد؛ "چی بگم خب؟ اره حمید دو سالِ که عاشق مهتابِ" مونا؛ "وایییی این یعنی باید یه سر بریم گذشته و برگردیم" حامد؛ "متاسفانه" حانیه؛ "شاید بابا این دفع قبول کرد" حامد؛ "محاله" ولی راست میگفت شاید واقعا حق با حانیه و حمید بود شاید واقعا احمد آقا فقط از من متنفره. مجید؛ "به نظره من حانیه راست میگه ممکنه الان قبول کنه" حامد؛ "اگه اینجوری باشه یعنی..." نازی؛ "فقط از بابای من متنفره" حامد؛ "دقیقا" چون نازی کنارم نشسته بود صدای آروم و زمزمه وارش به گوشم خورد. نازی؛ "و همینطور من" مونا؛ "این چه حرفیه میزنید، کی گفته بابا از تو بدش میاد؟" تک خنده ای کردم. حامد؛ "کی گفته؟! خودم با چشمام دیدم" مونا؛ "کی دیدی؟ حالا چون بابام مخالفت میکرد برای ازدواج بد شد؟" حامد؛ "مونا نزار جلو بچه ها بگم" حانیه؛ "عههه حامد بسه دیگه" مونا؛ "نه اتفاقا بزار بگه چون دیگه بزرگ شدن و بچه نیستن" حامد؛ "باشه پس میگم، از همون اول که رفیق مجید شدم تا همین امروز هزاران بار با چشمام دیدم که پدر شما از من نفرت داره" مونا؛ "یکیش رو بگو" مجید؛ "موناااا حاااامددد" مونا؛ "نه داداش بزار بگه" مجید؛ "بس کنید" حامد؛ "نه مجید بزار بهش بگم تا قانع بشه پدرتون از من بدش میاد" مونا؛ "بگو"