#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۸۴
نازی
دعواشون خیلی بد بود، صداشون خیلی بلند نبود و سر جاشون بودن اما من کلا از اینکه مامان و بابا بخوان بحث کنن خوشم نمیومد.
حامد؛ "مثلا وقتی من و مجید بچه بودیم به همتون گفت حق ندارید من رو ببینید جوری که من تو خانواده مجید فقط یه خاله پری خدابیامرز رو دیدم که مثل مادرم بود"
مونا؛ "آهاااا پس بگو کینه ای هستی! این موضوع برمیگرده به ۳۰ سال پیش و تو هنوز یادته"
اخمای بابا بدجوری به هم گره خورد.
حامد؛ "مونا حواست هست چی داری میگی؟! من کینه ایم؟؟! میخوای چند نمونه دیگه بگم که همتون قانع بشین؟"
مونا؛ "بگو میشنویم"
حامد؛ "خیله خب خودت خواستی"
[فلش بک: سال ۱۳۸۴، ۲۰ سال قبل]
حامد؛ "الهی من قربون اون کوچولو برم"
مونا؛ "خدانکنه، میگم حامد تو دوست داری دختر باشه یا پسر؟"
حامد؛ "فرقی نداره فقط خودش و مامانِ قشنگش سالم باشن من هیچی نمیخوام"
مونا؛ "نه دیگه اینجوری کیف نمیده بگو دیگه دختر یا پسر؟"
حامد؛ "خب...دختر، دختر خیلی خوبه مهربونه باباییه اگه روزی دعوامون شد پشته منه"
مونا؛ "عهه حامد! حالا که اینجوری شد من پسر دوست دارم چون اگه دعوامون بشه پشته منه"
حامد؛ "اون پدر سوخته هر چی بود، بود! مهم اینه که زندگیه ما رو تغییر بده و امیدمون برای ادامه دادن باشه"
مونا؛ "امشب بریم خونه بابا اینا بهشون بگیم خوشحال بشن، مجید و حانیه هم قراره برن سونوگرافی برای تئین جنسیت شب میان اونجا"
حامد؛ "چشم، حالا پیاده شو که رسیدیم"
حامد
با ذوق وارد بیمارستان شدیم و رفتیم بخش سونوگرافی و بد از ربع ساعت انتظار وارد اتاق شدیم و مونا دراز کشید و دکتر دستگاه رو روشن کرد صدای قلبش رو پخش کرد که نگاهی به مونا انداختم هر دوتامون ذوق کرده بودیم براش الهی من فداش بشم، خدایا یه درخواست دارم ازت درسته گفتم فرقی نداره ولی ته دلم دوست دارم دختر باشه این یکی دختر باشه بقیه هر چی بود فرقی نداره.
دکتر؛ "خب تبریک میگم..."
حامد؛ "بچم دختره؟؟!"
دکتر؛ "بله مبارک باشه"
مونا با خوشحالی بلند شد و رفتیم بیرون.
مونا؛ "تو که برات فرقی نمیکرد دختر باشه یا پسر"
حامد؛ "اره خب ولی گفتم که دختر دوست دارم"
مونا؛ "از امشب باید بشینیم اسم پیدا کنیم براش میخوام اسمش خیلی قشنگ باشه"
حامد؛ "اون که حتمااا"
مونا نگاهی به شکمش کرد.
مونا؛ "قربون دخترِ نازنینم برم"
حامد؛ "آهااا آ باریکلا خودشه"
مونا؛ "چی خودشه؟"
حامد؛ "اسمش رو میزاریم نازنین"
مونا؛ "نازنین؟...باید بهش فکر کنم"
حامد؛ "شما فکر کن ولی تهش باید همین باشه"
مونا؛ "کی گفته تو باید اسمش رو انتخاب کنی؟"
حامد؛ "ببخشید دخترِ منه"
مونا؛ "دختر منم هست"
حامد؛ "یعنی نازنین قشنگ نیست؟"
مونا؛ "چرا قشنگه"
حامد؛ "خب حله دیگه نازی خانم زودتر بیا که بابات طاقت دوریت رو نداره"
هر دو خندیدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم و با مونا رفتیم خونه.
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
https://eitaa.com/hamjid_story/16679 هیچکس از این بشر خوشش نمیاد جز بچه هاش😔😂
البته آیناز و ایمانم باهاش مشکلی ندارن