eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
مونا از خواب بیدار شدم و رفتم توی آشپز خونه چایی دم دادم همونجا مشغول خوندن کتابم شدم که صدای در اومد، برگشتم دیدم نازیه. نازی؛ "بابا کجاست؟" مونا؛ "بزار بیدار بشی یکم بگذره بعد سراغ بابات رو بگیر" نازی؛ "خب الان یکم گذشت، کجاست؟" خواستم بگم خوابه که خودش از اتاق اومد و تا دیدمش چشم ازش دزدیدم و دوباره مشغول خوندن کتاب شدم. حامد؛ "اینجام، کارم داری؟" نازی؛ "نه همیجوری پرسیدم فکر کردم سر کاری" مونا؛ "نازی چایی دم دادم اگه خواستی بخور" نازی؛ "وا! چرا به من میگی؟! کی دیدی من عصری از خواب بیدار بشم چایی بخورم؟" مونا؛ "به هر حال گفتم که بدونی چایی هست" نازی؛ "باشه" راستش در اصل منظورم با حامد بود ولی خب نمیخواستم باهاش حرف بزنم، خواستم برم توی پذیرایی بشینم که گوشیم زنگ خورد مجید بود. مونا؛ "سلام داداش" مجید؛ "سلام خوبی؟" مونا؛ "مرسی، جانم؟" مجید؛ "ببین مونا یکم دیگه حاضر شو میام با هم بریم خونه بابا که یواش یواش بهش بگیم" مونا؛ "الهی بمیرم براش، باشه الان آماده میشم" مجید؛ "خدافظ" مونا؛ "خدافظ" تماس رو قطع کردم و رفتم سمت اتاق. حامد؛ "نازی کجا میری؟" نازی؛ "من جایی نرفتم مامان داره میره" میدونستم منظورش منم ولی توجهی نکردم و رفتم توی اتاق و در رو بستم. نازی رفتارشون خیلی عجیب بود واقعا، کتابم رو از توی اتاق اوردم و نشستم روی اپن و بابا هم واسه خودش چایی ریخت و سر میزی که توی آشپزخونه بود نشست. حامد؛ "چرا اونجا نشستی بیا پایین" نازی؛ "راحتم" حامد؛ "مگه من میگم ناراحتی؟!بیا پایین" نازی؛ "عههه بابا بزار بخونم" مامان از اتاق اومد بیرون. مونا؛ "نازی مامان من دارم میرم خونه بابا جون با داییت، حواست به خونه باشه" به بابا نگاهی کردم که روش اونور بود و داشت به کابینتا نگاه میکرد و به مامان توجهی نمیکرد، آهاااا پس قهرن... عالی شد. نازی؛ "آممم...باشه حواسم هست، خدافظ" مونا؛ "خدافظ" مامان که رفت بابا سرش رو چرخوند و به لیوان چایی خیره شد. نازی؛ "قهرین؟" حامد؛ "چی؟" نازی؛ "میگم قهرین؟" حامد؛ "نخیر" نازی؛ "بله درسته" حامد؛ "تو چرا درس نمیخونی؟ مگه امتحان نداری؟" نازی؛ "چرا ولی فردا ظهر باید برم دانشگاه هنوز وقت هست" کتاب رو باز کردم و شروع کردم بلند بلند خوندن مطالب اینجوری خیلی بهتر یاد میگرفتم، بعد یه دفتر و خودکار اوردم و نوشتم تا بیشتر یاد بگیرم، حدودا دو ساعت در حال درس خوندن بودم و خستم نمیشد از خوندنش چون درمورد بازیگری بود، خودکار رو با صدا انداختم روی دفتر. نازی؛ "هوففف تموم شد" حامد؛ "ازت بپرسم؟" نازی؛ "بابا بیخیال بچه مدرسه ای که نیستم تازه بچه های الانم که مامان و باباهاشون ازشون نمیپرسن که شما میخوای ازم بپرسی" حامد؛ "خیله خب باشه، ولی فکر کنم یادت رفته بچه که بودی هر سری که ازت میپرسیدم امتحانت رو بیست میگرفتی و وقتایی هم که نمیپرسیدم نمرت کم میشد" نازی؛ "بابا چرا با مامان حرف نزدی؟" حامد"الان بحث رو پیچوندی؟" نازی؛ "به نظرم شما از اول داشتی می پیچوندی" حامد؛ "اون حرف نزد منم حرف نزدم" نازی؛ "آخه الان وقته قهر کردنه اونم تو این سن و سال، بابا چند وقت دیگه دخترتون میخواد بره خونه بخت اونوقت شما دوتا قهر میکنین؟" حامد؛ "عهه تو اصلا چیکار داری بچه؟ چرا تو زندگی من و مادرت دخالت میکنی؟" نازی؛ "ببخشید ولی من حاصل همون زندگی ام که میگی"
اینم سه تا پارت حالا بازم میبینم ناشناس کویره❤️‍🩹
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
راستش خب من خودم ثبت نام نکردم واقعا نمیدونم، مهدیه فکر کنم بهتر میدونه
نیاز به این پیام طولانی نبود ها😁 من خودم فقط نوشتم سلام، برای ثبت نام شب اهنگی. بسیار مختصر و مفید 🤣
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
از یاسی بپرس یهو زد رو دنده قهر😂
ناز کرده برو نازشو بکش ناسلامتی شوهرشی😂
✨ خوش آمدید به دنیای خلاقیت و هنر! 🎨 اینجا جاییست برای عشق به هنر و زیبایی، جایی برای نشان دادن استعدادها و الهام گرفتن از یکدیگر. 🌸 با ما همراه شوید و در فعالیت‌های هنری و چالش‌های خلاقانه شرکت کنید.🧸 💖 بیاید با هم دنیایی زیبا بسازیم!✨ لینک چت ناشناس(نظرات یا درخواست ها رو اینجا بگید):https://daigo.ir/secret/41014282699 🎀✨ لینک کانال:https://eitaa.com/candleDreams 🌈 به جمع ما بپیوندید✨
ولی قشنگی نگاه مجیدو نمیتونم🥺 𝕰𝖛𝖊𝖓 𝖎𝖋 𝖊𝖛𝖊𝖗𝖞𝖔𝖓𝖊 𝖎𝖘 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊 𝖓𝖔 𝖔𝖓𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖇𝖊 𝖞𝖔𝖚(: •𝕳𝖆𝖒𝖏𝖎𝖉'𝖘... 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕 𝖎𝖘 𝖆𝖓 𝖊𝖙𝖊𝖗𝖓𝖆𝖑 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕•💙🧡 @back_home
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕:)
وقتی روانپزشک به مجید سکوت میده، واکنش حامد:🤣🤍 @HamedmoonAhangi