هدایت شده از -نامی از زیبایی-
تـَوَلُدتپـُرتـِکْـرار ؛ اَبـَرجـآن 🤍
با احتـِرام و با آرزوی سلامتی ، شادی ، نور و درخشش بیشتر ؛ 🤍
پِسَـرِ خَفـَنِ تئاتر سیـنِـمآ
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۸۹
مونا
مجید من رو رسوند و رفتم داخل خونه دیدم نازی و حامد نشستن رو مبل و مشغول حرف زدنن که تا من رو دیدن حامد سرش رو انداخت پایین و نازی به من نگاه کرد.
نازی؛ "سلام مامان"
مونا؛ "سلام"
صدای حامد که خیلی آروم بود رو شنیدم و به سختی فهمیدم که داره میگه "سلام" و منم با همون اندازه ولوم صدام رو پایین اوردم و جوابش رو دادم و رفتم توی اتاق.
نازی
دوست داشتم سرم رو بکوبم به دیوار این چه وضعیه؟! چرا همه اینجوری شدن آخه اَه تا دیروز قربون صدقه هم میرفتن حالا سر یه چیز مسخره قهرن، مامان که از اتاق اومد بیرون سریع رفتم دستش رو گرفتم و نشوندمش کنار بابا.
نازی؛ "بسه دیگه"
حامد؛ "من که کاری نکردم که بس کنم"
نازی؛ "میتونم بپرسم هر کدوم چند سالتونه؟"
مونا؛ "من ۴۳"
حامد؛ "۴۵، چرا؟"
نازی؛ "فکر نمیکنید قهر برای بچه ها باشه؟"
مونا؛ "من که با کسی قهر نیستم"
بابا خواست بلند بشه که بره توی اتاق.
نازی؛ "بابا لطفا بشین"
نگاهی به من کرد.
نازی؛ "لطفا"
نشست.
نازی؛ "ازتون میخوام اون بحث مسخره ای که بخاطرش تو روی هم نگاه نمیکنید و با هم حرف نمیزنید رو تمومش کنید و اون شب کذایی ای که ازش حرف میزدید هم از ذهنتون پاک کنید، من اصلا برام مهم نیست کی دوستم داره کی دوستم نداره چون خودم همه رو دوست دارم به قول بابا حتی اونایی که من رو دوست ندارن، پس لطفا این قهر بچگانه رو تموم کنید"
تا چند دقیقه هممون ساکت بودیم، بابا و مامان به هم نگاهی کردن و بلاخره بابا حرف زد.
حامد؛ "خیله خب، تمومه!"
نازی؛ "آفریننن"
حامد؛ "حالا واسه حمید و مهتاب چیکار کنیم؟"
مونا؛ "من با مهتاب حرف میزنم بهتون خبر میدم"
حامد؛ "مرسی"
لبخندی به هم زدن که قند تو دلم آب شد، اونا مشغول دیدن تلویزیون شدن و منم گوشیم رو برداشتم و رفتم توی اینستا که دیدم توی گپ بچه های دانشگاه که اسمش «بازیگران آینده» بود یکی از بچه ها چند تا فیلم و عکس فرستاده که ظاهرا عروسی بود بازشون کردم، با دیدن فیلم عروسی بازیگر محبوبم حسابی ذوق کردم.
نازی؛ "وای بابا بلاخره این بازیگره ازدواج کرد"
حامد؛ "کدوم بازیگر؟"
نازی؛ "مجید..."
حامد؛ "صالحی؟"
نازی؛ "نه، مجید..."
حامد؛ "یاسر؟"
نازی؛ "نه، مجید..."
حامد؛ "مظفری؟"
مونا؛ "وای حامد خب بزار بگه"
حامد؛ "بگو"
نازی؛ "مجید واشقانی"
حامد؛ "عههه با کی ازدواج کرد؟"
نازی؛ "بهار کریمی، اتفاقا پارسال یه سریالی پخش شد پارتنر بودن"
حامد؛ "مبارکشون باشه"
نازی؛ "اصلا مشخص بود امید آوا رو واقعااا میخواد"
مونا؛ "امید و آوا کین؟"
نازی؛ "اسم نقشاشون بود دیگه"
مونا؛ "آهاا"
حامد؛ "ولی من اصلا از این پسره واشقانی خوشم نمیاد"
نازی؛ "وا چرا آخه؟هم بازیش خوبه هم جذابه"
مونا؛ "آره موافقم"
حامد؛ "به هر حال هر کسی یه نظری داره"
نازی؛ "الان شما از کدوم بازیگر خوشت میاد؟"
حامد؛ "من؟...حامد آهنگی!"
مونا؛ "هم اسمم هستین"
نازی؛ "مامان تو چی؟"
مونا؛ "من بین مردا از صابر ابر و خانما نازنین بیاتی"
نازی؛ "به به عاشق سلیقه هاتونم"
حامد؛ "من اگه خوش سلیقه نبودم که با مامانت ازدواج نمیکردم"
نازی؛ "کاملا درسته"
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ #پارت_۸۹ مونا مجید من رو رسوند و رفتم داخل خونه دیدم نازی و حامد نشستن رو مبل
این پارتم به افتخار عروسیه آقا مجید و بهار خانم😂🤍✨
هدایت شده از 𝙼𝚘𝚛𝚗𝚒𝚗𝚐 𝚕𝚘𝚟𝚎⋆ ࣪.
32.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا