#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۹۱
نازی
مسعود اطیابی، کسی که همیشه دوست داشتم توی فیلماش بازی کنم، کسی که وقتی فیلماش رو میدیدم حسابی میخندیدم، اون یکی از بهترین کارگردانای ایران بود، بغضم رو قورت دادم و رفتم جلو به همه سلام کردم آقای اطیابی ازم خواست که بشینم و نشستم.
اطیابی؛ "ترم اولی هستی؟"
نازی؛ "نه ترم دومم"
اطیابی؛ "خیلیم خوب، به نظر خودت کدوم ژانر رو بهتر میتونی بازی کنی؟"
نازی؛ "راستش به نظرم همشون رو اگه بخوام میتونم ولی بیشتر از همه کمدی"
اطیابی؛ "خوبه، یکم بخند"
خندیدم.
اطیابی؛ "گریه؟"
تمرکز کردم و از تکنیک همیشگیم استفاده کردم و گریه کردم.
اطیابی؛ "خوبه کافیه، بریم سراغ اتود؟"
اشکام رو پاک کردم و لبخند زدم.
نازی؛ "بله بریم"
طبقِ چیزی که آقای اطیابی گفت اتود زدم.
اطیابی؛ "خیله خب عالی بودی، اسمت چی بود؟"
نازی؛ "نازنین حاتمی هستم"
همونطور که داشت یه سری یادداشت مینوشت لب زد.
اطیابی؛ "با دکتر حاتمی نسبت داری؟"
نازی؛ "حامد حاتمی؟"
اطیابی؛ "بله"
نازی؛ "بله دخترشونم"
اطیابی؛ "به چه عالی ارادتمند ایشونیم ما بهش سلام برسون"
لبخند بزرگی نشست رو لبام.
نازی؛ "حتما بزرگیتون رو میرسونم"
از سر جام بلند شدم.
اطیابی؛ "بیا شمارت رو اینجا بنویس"
رفتم سمت میز و با دستای لرزون شمارم رو نوشتم و خداحافظی کردم و اومدم بیرون که دیدم رها و سارا و فرزاد و بقیه بچه ها وایسادن بیرون.
رها؛ "چی شد؟ قبول شدی؟"
نازی؛ "هنوز مشخص نیست"
سارا؛ "من مطمئنم قبول میشی"
نازی؛ "مرسی بچه ها، من دیگه برم خدافظ"
با بچه ها خداحافظی کردم و از دانشگاه زدم بیرون که دیدم حامد خانِ عزیز اومده دنبالم، با ذوق رفتم سمت ماشین و سوار شدم.
نازی؛ "سلااااممم آقا حامد خوشگله منننن"
بابا خندید و با تعجب داشت بهم نگاه میکرد.
حامد؛ "سلام، چی شده؟ چه خرابکاری ای کردی باز؟"
خندم ماسید.
نازی؛ "من خرابکاری میکنم؟"
حامد؛ "همیشه"
نازی؛ "باشه اما این دفع گل کاشتم ولی نمیگم"
حامد؛ "لوس نشو بگو"
نازی؛ "اول بریم یه شیرینی فروشی من یکم نون خامه ای و چند مدل رولت و ناپلئونی بخرم بریم خونه همزمان به مامانم بگم"
حامد؛ "ماشالله، همه اینا رو خودت میخوای بخوری؟"
نازی؛ "نه دیگه با هم میخوریم"
رفتیم سمت یه شیرین فروشی و تندی رفتم داخل و شیرینی های دلخواهم رو گرفتم و اومدم بیرون سوار ماشین شدم، سریع در جعبه رو باز کردم و یه رولت برداشتم و گذاشتم تو دهنم و بخاطر شیرینیش و خامه ای که آب شد توی دهنم چشمام رو بستم و رفتم تو یه دنیای دیگه، از بچگی عاشق شیرینی خامه ای بودم اینکه رولت بود یا نون خامه ای یا هر چی فرقی نداشت مهم همون خامش بود که من روانیش بودم، با صدای بابا به خودم اومدم.
حامد؛ "چه با لذتم میخوره پدرسوخته"
نازی؛ "عههه با بابام چیکار داری؟"
حامد؛ "یدونه به منم بده"
نازی؛ "نخیر"
حامد؛ "چطور تو بخوری من نخورم؟!"
نازی؛ "اولا که شما داری رانندگی میکنی، دومن بزار برسیم خونه خبر رو که گفتم اون موقع میخوری"
حامد؛ "خیله خب باشه ولی تلافی میکنم"
خندیدم.
نازی؛ "وای بابا چقدر خوشمزس"
حامد؛ "عه خوشمزس؟ باشه"
بابا سرعت ماشین رو زیاد کرد که نزدیک بود جعبه از دستم بیوفته، خیلی سریع رسیدیم خونه.
نازی؛ "یواش تر از اینم میشد رانندگی کرداا"
حامد؛ "اگه یواش میروندم که شیرینیا توسط آبنبات خانم خورده میشد"
با خنده از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل خونه.
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
نازی شکموی من😂
خدایی هر چی درمورد شیرینی خامه ای گفتم راست گفتم😂
معتادشم واقعا😂
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
نازی این اطیابی چقد آشناعه. کی بود؟!؟
یکی از کارگردانای معروفه من خودم واقعا دلم میخواد اگه بازیگر شدم توی فیلماش بازی کنم🥲
سریال:اکازیون و...
فیلم:دینامیت، تگزاس ۱ ۲ ۳ ، چهار انگشت و...
اینا رو ساخته که البته بازم هست ولی من یادم نیست
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
خدایی هر چی درمورد شیرینی خامه ای گفتم راست گفتم😂 معتادشم واقعا😂
خیلی خوبه مخصوصا نون خامه ای اصن.... 🤌🏻😂
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
یکی از کارگردانای معروفه من خودم واقعا دلم میخواد اگه بازیگر شدم توی فیلماش بازی کنم🥲 سریال:اکازیون
آهااااا آفرین ایشالا قبولت میکنه 😁👍
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
خیلی خوبه مخصوصا نون خامه ای اصن.... 🤌🏻😂
اره، اتفاقا مامانم تازه خرید😂
(خودم گفتم بخره)