چقدر من تو اون سن واسه لطیف گریه میکردم وقتی میدیدم مامانِ بهار باهاش بد رفتار میکرد🥲💔
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۹۴
حامد
دلم میخواست بگم هر چی تو بگی، دلم میخواست بگم اصلا من نمیخوام تو با کسی ازدواج کنی، دلم میخواست بگم تو فقط ماله منی و نمیزارم کسی جرئت کنه بگه عاشقته، دلم میخواست بگم...
ولی نمیشد، من حق دخالت نداشتم این زندگیه دخترم بود و خودش باید تصمیم میگرفت.
مونا؛ "حالا بگو بیان ببینیم چی میگن تهش که جواب ما منفیه فرقی نمیکنه"
نازی؛ "خیله خب باشه ولی به دایی اینا چیزی نگین"
مونا؛ "چرا؟"
حامد؛ "بخاطر ایمان میگه"
مونا؛ "آهاا، باشه چیزی نمیگیم"
حامد؛ "مونا بگم کی بیان؟"
مونا؛ "فردا بیان، ساعت ۸"
حامد؛ "باشه"
گوشیم رو برداشتم و رفتم توی اتاق، صدای نازی رو میشنیدم که داشت با مونا حرف میزد.
نازی؛ "مامان میترسم"
مونا؛ "وا! مگه خواستگار ترس داره؟ صد تا از اینا هر هفته میومدن خونه ما"
نازی؛ "نه من از این نمیترسم"
مونا؛ "پس از چی میترسی؟"
نازی؛ "میترسم یه وقت نظر تو و بابا عوض بشه"
مونا؛ "ما شاید راجع به اشکان نظرمون عوض بشه ولی درمورد ایمان که عوض نمیشه"
نازی؛ "اصلا من الان نمیخوام ازدواج کنم"
مونا؛ "چرا؟ چته نازی؟ احساس میکنم یه چیزی هست"
نازی؛ "دلم نمیاد ازتون جدا بشم"
و صدای گریش اومد، سریع به آرش پیام دادم و گوشی رو پرت کردم رو تخت و رفتم توی آشپزخونه دیدم مونا نازی رو بغل کرده منم رفتم پشت سرش وایسادم وقتی از بغل مونا بیرون اومد برگشت که من رو دید، با لبخند دستام رو باز کردم اونم اومد تو بغلم...
از بغلم که بیرون اومد سرش پایین بود سرش رو اوردم بالا و اشکاش رو پاک کردم.
حامد؛ "خیله خب دیگه گریه نکن باشه؟"
نازی؛ "باشه"
حامد؛ "تو هیچ جا نمیری همینجا میمونی ور دل من و مامانت"
خندید و من و مونا هم خندیدیدم.
مونا؛ "خب دیگه خانم بازیگر برو استراحت کن"
نازی؛ "میگم بابا نمیشه بهشون بگی همین امشب بیان که تمومش کنیم؟"
حامد؛ "مطمئنی؟"
نازی؛ "آره"
حامد؛ "باشه میگم"
مونا؛ "پس برو کاراتو بکن"
نازی؛ "از الاننن"
مونا؛ "تو که کارت تو پنج دقیقه تموم نمیشه! تا لباس انتخاب کنی و آرایش کنی ۲ ساعتی طول میکشه"
نازی؛ "نه نگران نباش این سری فرق داره، من یه چرت میزنم بعد آماده میشم"
رفتم گوشیم رو از توی اتاق برداشتم و پیام قبلی رو پاک کردم و نوشتم «امشب میتونید بیاید، خوش اومدید»
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
از امام صادق روایت شده که وقتی یک نفر میگه :
ماشاالله لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم
خدا به فرشتگانش میگه که این بنده من تسلیم شده پس چیزی که میخواد رو براش فراهم کنید
این روزا هر زمان دچار اضطراب و نگرانی شدین این ذکر رو بگین و از خدا تقاضای آرامش کنین 🙂
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۹۵
آرش
حالا که قراره نازنین و اشکان ازدواج کنن به احتمال زیاد مجید و اون پسر به درد نخورش از زندگی حامد کمرنگ یا شایدم حذف میشن و این دقیقا همون چیزیه که میخواستم.
آرش؛ "خب، نمیخواید بریم سر اصل مطلب؟"
حامد؛ "ببین آرش جان، الان تو این سن از نظر من ازدواج زوده هم اشکان هم نازی دارن درس میخونن و خب نازی الان بیشتر رو هدفش یعنی بازیگری متمرکزه و اصلا به ازدواج فکر نمیکنه"
آرش؛ "درسته ولی میشه بعد از درسشون جدی تر به این مسئله نگاه کنیم"
مونا؛ "پسر شما کار داره؟"
اشکان؛ "نه ولی به زودی قراره برم سر یه پروژه فیلم برداری، فکر کنم نازنین خانم گفته باشن که امروز تست داشتیم"
نازی؛ "بله داشتیم ولی هنوز اعلام نکردن که چه کسایی انتخاب شدن"
اشکان؛ "من مطمئنم که قبول میشم"
حامد
صدای آروم نازی که گفت "از خود راضی" و نگاه بالا به پایینش به اشکان از چشم و گوشم دور نموند و خنده ریزی کردم.
حامد؛ "ولی اگه نظر من رو میخواید فعلا زوده"
مونا خیلی نامحسوس نشگونی از پهلوم گرفت و از درد آخ خفه ای گفتم و اونم خنده فیکی گذاشت رو لباش.
مونا؛ "البته به نظر من مهم ترین چیز نظر خوده نازیه"
حامد؛ "بله بله کاملا درسته"
حمید
خبری از حامد نشد و تصمیم گرفتم برم سراغ پلن بعدی "حانیه" درسته حامد داداش بزرگترمه ولی خواهرا تو این جور مسائل یه جور دیگه عمل میکنن، جوری که من اگه الان با حانیه حرف بزنم مطمئنم تا چند وقت دیگه باید برم سراغ خرید عروسی واسه همینم آماده شدم و رفتم تو پارکینگ سوار ماشین شدم، حانیه باید داداشت رو داماد کنی.
حانیه
زنگ خونه به صدا در اومد و ایمان در رو باز کرد وقتی دیدم حمید اومده یکم تعجب کردم تا به حال سابقه نداشته بی خبر این وقت شب بیاد، وقتی سلام کرد به همه یه راست اومد پیش من که توی آشپز خونه بودم.
حمید؛ "سلااام به خواهر قشنگم"
حانیه؛ "سلام، باز از حامد نه شنیدی اومدی پیشه من؟"
حمید؛ "نه آبجی این چه حرفیه، راستش اومدم درمورد..."
صداش رو اورد پایین و کمی بهم نزدیک شد.
حمید؛ "مهتاب حرف بزنم"
حانیه؛ "حامد بهمون گفت، یکم صبر داشته باش قراره آیناز و نازی باهاش حرف بزنن"
حمید؛ "دیگه چقدر صبر کنم؟ خسته شدم"
یهو مجید اومد توی آشپز خونه و از پشت آروم زد به کمر حمید.
مجید؛ "مگه تو داداش حامد نیستی؟ پس حتما یه کوچولو مثل اون صبوری دیگه، مگه نه؟!"
حمید؛ "آره اگه نبودم که دو سال منتظر حامد نمیموندم"
حانیه؛ "اشتباهت همینجا بود دیگه، اگه به من میگفتی الان یه بچه تو بغلت بود"
مجید خندید.
مجید؛ "این رو راست میگه خدایی"
حمید؛ "نمیشه همین امشب یه کاری کنید؟"
مجید؛ "دیگه مطمئن شدم حامد داداش ناتنیه شما دوتاس"
حمید؛ "حانیه یه زنگ به حامد بزن"
حانیه؛ "مثلا امشب میخوای چیکار کنی؟"
حمید؛ "بابا تازه ساعت ۹ شبه وقت زیاد داریم زنگ بزن بگو بیان اینجا، مهتابم بیاد"
مجید سورفه ای کرد که حمید متوجه اشتباهش شد.
حمید؛ "یعنی...بگو مهتاب خانمم بیاد"
مجید؛ "راست میگه یه زنگ بزن"
حانیه؛ "تو هم که فقط چون میخوای حامد رو ببینی میگی زنگ بزن"
لبخنده گنده ای زد و سرش رو به نشونه تایید حرفم تکون داد.