˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
تقدیمبه؛ https://eitaa.com/back_home/1495 بکگراندهماگهمیخوایاینپیاموفور کنوایموجیِ(💘)بفرست
ولی واقعا کاشکی حامد نازنین رو دعوت میکرد🥲💙
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
خدمتت؛ https://eitaa.com/back_home اگهراضیبودیخوشحالمیشم نظرتوبگی✨؛
خیلی قشنگه مرسیییی عزیزدلم🥲💜🎀
با چه زبونی بگم..؟!💔
𝕰𝖛𝖊𝖓 𝖎𝖋 𝖊𝖛𝖊𝖗𝖞𝖔𝖓𝖊 𝖎𝖘 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊
𝖓𝖔 𝖔𝖓𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖇𝖊 𝖞𝖔𝖚(:
•𝕳𝖆𝖒𝖏𝖎𝖉'𝖘...
𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕 𝖎𝖘 𝖆𝖓 𝖊𝖙𝖊𝖗𝖓𝖆𝖑 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕•💙🧡
@back_home
#مدیر_نازی
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
پیام مجید به یکی از وطن فروشانی که توی خارج زندگی میکنه 🔥
باریکلا آقا مجید❤️🔥
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
پیام مجید به یکی از وطن فروشانی که توی خارج زندگی میکنه 🔥
وایی ننه چه قشنگ 😭😭
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
۱:قربونت برم خوبی از خودته❤️🥲 ۲:😂😂 ۲:🥺💙🧡
متاسفانه دایگو باز نمیشه و این پیاما برای قبله
گوگلم کار نمیکنه که لینک دیگه ای بزارم😔
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۹۶
حامد
وقتی صدای زنگ خونه رو شنیدم تمام بدنم یخ کرد یعنی کی میتونست باشه؟! با استرس رفتم سمت آیفون و با دیدن سه تاشون چشمام از حدقه زد بیرون و با تمام سرعتم برگشتم سمت پذیرایی.
مونا؛ "کی بود؟"
با حفظ ظاهر و لبخند تصنعی رفتم کنار مونا نشستم و زیر گوشش پچ زدم.
حامد؛ "مونا بدبخت شدیم مجید و حمید و ایمان اومدن"
مونا هم چشماش از تعجب گرد شد و لبخند مصنوعی زد.
مونا؛ "یه چند لحظه..ببخشید"
با هم بلند شدیم و رفتیم توی اتاق و در رو بستیم.
مونا؛ "واسه چی اومدن؟"
حامد؛ "حانیه بهم زنگ زد گفت بریم اونجا حمید اومده، منم الکی گفته لوله آب ظرفشویی ترکیده فکر کنم اومدن کمک"
مونا؛ "حاااامددد"
حامد؛ "هیسسس یواششش، الان چیکار کنیم؟"
مونا؛ "نمیدونم"
حامد؛ "اونا پشت در الان منتظرن بدو یه فکری کن"
مونا؛ "تو خراب کردی من فکر کنم؟"
حامد؛ "موووناااا خواهش میکنم"
مونا؛ "تو برو دم در باهاشون حرف بزن راضیشون کن برن و بگو تا ربع ساعت دیگه کار تمومه، میایم اونجا"
حامد؛ "راضی نشدن چی؟"
مونا؛ "نمیدونم...بگو خونه رو آب گرفته نمیشه بیاین"
حامد؛ "باشه باشه"
از اتاق رفتیم بیرون و مونا با لبخند نشست.
حامد؛ "بااجازه من برم ببینم کیه برمیگردم"
مونا؛ "تعارف نکنید بفرمایید"
مونا مشغول صحبت و تعارف میوه و شیرینی شد و منم سریع رفتم دم در ولی اینجوری نمیشد، یه لحظه برگشتم و رفتم توی دستشویی یکم از آستینم و پاچه شلوارم رو خیس کردم تا تابلو نشه و دوباره رفتم دم در و در رو باز کردم.
حامد؛ "به سلام چطورین؟"
مجید؛ "سلام، زنگ مشکل داره؟"
حامد؛ "نه خونه رو آب برداشته بهتره نیاین داخل"
حمید؛ "بیخیال بزار بیایم کمک زودتر کارت تموم بشه"
حمید داشت میومد که جلوش رو گرفتم.
حامد؛ "نه نه نه نمیخواد یه ربع دیگه کارم تمومه خودمون میایم"
ایمان؛ "نازی خونست؟"
حامد؛ "به نظرت غیر خونه این وقت شب کجا میتونه باشه؟"
ایمان؛ "بله درسته"
مجید؛ "پس ما میریم..."
صدای بلند آرش که داشت با مونا خداحافظی میکرد اومد و همین باعث قطع شدن حرف مجید و همینطور ریختن برگای من شد.
مجید"این، این صدای کیه؟"
حامد؛ "آروم باش"
مجید؛ "آرش؟ راد؟"
حامد؛ "مجید توضیح میدم"
حمید؛ "آرش راد کیه؟"
ایمان؛ "دایی نکنه پسرشم هست؟"
خواستم جواب بدم که خودش و پسرش و مونا و نازی اومدن، نازی وقتی مجید و ایمان رو دید ترسید و مونا هم سرش رو انداخت پایین.
آرش؛ "به آقا مجید، چطوری دکتر؟"
مجید؛ "عالیم"
ایمان؛ "دایی ازتون انتظار نداشتم"
اشکان نیشخندی زد.
آرش؛ "با اجازه حامد ما دیگه بریم"
حامد؛ "خوش اومدین خ...خدافظ"
هر دو خداحافظی کردن و رفتن و ما موندیم.
مجید؛ "من رو بگو فکر میکردم از اینکه بچه هامون از هم خوششون میاد خوشحالی ولی مثل اینکه اینطور نیست"
حامد؛ "معلومه که همینطوره مجید من از خدامه"
مجید؛ "کاش قبلش میگفتی که پسرم الکی دلش خوش نباشه"
مونا؛ "مجید..."
مجید؛ "تو هیچی نگو مونا...متاسفم برای خودم که شما خانوادمین"
مجید برگشت و رفت سمت ماشین و من و حمید و مونا رفتیم دنبالش.