57.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موزیک چت🤍🎀
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓮 𝓶𝔂 𝓶𝓸𝓼𝓽 𝓫𝓮𝓪𝓾𝓽𝓲𝓯𝓾𝓵 𝓹𝓸𝓼𝓼𝓮𝓼𝓼𝓲𝓸𝓷...:)
𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭 ᥫ᭡♫♪♬
𝓗𝓪𝓶𝓮𝓭 𝓪𝓷𝓭 𝓜𝓪𝓳𝓲𝓭🤍🌑
•𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭'𝓼 𝓯𝓻𝓲𝓮𝓷𝓭𝓼𝓱𝓲𝓹 𝓲𝓼 𝓪𝓷 𝓮𝓽𝓮𝓻𝓷𝓪𝓵 𝓯𝓻𝓲𝓮𝓷𝓭𝓼𝓱𝓲𝓹•🫂🫀
@back_home
#مدیر_نازی
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۹۷
نازی
ایمان بهم نزدیک شد جرئت نگاه کردن توی چشماش رو نداشتم پس سرم رو انداختم پایین نزدیک تر شد و مشغول بازی کردن با شالم شد.
ایمان؛ "دوستش داری؟ خوشتیپم هست تازه رشتشم بازیگریه، یادمه بچه بودیم میگفتی دوست داری با یه بازیگر یا کارگردان ازدواج کنی، خوشحالم به آروزت رسیدی دختر دایی یا دختر عمه"
با جمله آخرش بغضم شکست و اشک سمجم از گوشه چشمم ریخت که توسط دست ایمان پاک شد.
ایمان؛ "عروس که گریه نمیکنه، میکنه؟ راستی تاریخ عقد و عروسی رو تئین کردین؟ کی هست؟ وای حالا لباس چی بپوشم برای عروسی دختر داییم"
نازی؛ "ایمان بسهههههه نگووووو"
ایمان؛ "دیدی؟ دیدی چه حسی داره؟ وقتی کنار اون عوضی دیدمت ده برابر این حس رو داشتم"
سرم رو اوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم.
نازی؛ "من دوست دا..."
دستش رو گذاشت روی دهنم.
ایمان؛ "از دروغ خوشم نمیاد دختر دایی!"
دستش همینجوری رو دهنم بود و من فقط تو چشماش نگاه میکردم.
ایمان؛ "شاید من برات کافی نبودم شایدم اون از من سر تره، نمیدونم...ولی این رو میدونم که ازت متنفرم..دختر دایی!"
اشکام همینجوری میریخت و بلاخره دستش رو برداشت.
نازی؛ "میشه بهم نگی دختر دایی؟!"
ایمان؛ "دختر عمه؟ دختر عمه چطوره؟"
نازی؛ "قبلا یه چی دیگه صدام میزدی!"
ایمان؛ "من تو حال زندگی میکنم"
نازی؛ "ازم متنفری، آره؟"
بدون مکث جواب داد.
ایمان؛ "آره"
نازی؛ "قول میدی از حرفت پشیمون نشی؟"
ایمان؛ "قول میدم، دختر عمه!"
و این بار با تحکم گفت "دختر عمه" و چشمای پر از اشکم رو بستم که قطره های اشک جاری شدن و اون بلاخره شالم رو ول کرد.
ایمان؛ "خوش بخت بشی"
و رفت و من رو با بد بختیام تنها گذاشت.
مجید
ایمان که اومد سمت ماشین توجهی به حرفای حامد و مونا نکردم و سوار شدم حمید و ایمانم سوار شدن، پام رو گذاشتم روی پدال گاز و با سرعت روندم تا خونه، وقتی رسیدیم حمید باهامون خداحافظی کرد و با ماشینش رفت و ما هم رفتیم داخل حانیه که قیافه های عصبی و پریشون ما رو دید با نگرانی اومد سمتمون.
حانیه؛ "چی شده؟ حمید کو پس؟"
ایمان بدون هیچ حرفی رفت توی اتاقش.
حانیه؛ "مجید؟"
رفتم نشستم روی مبل از عصبانیت حرارت بدنم زیاد شده بود و گرمم بود واسه همینم دوتا دکمه اول پیرهنم رو باز کردم که حانیه رفت توی آشپزخونه یه لیوان آب برام اورد و به زور دو قُلُپ ازش خوردم.
حانیه؛ "بابا یه حرفی بزنید چی شده؟"
آیناز از اتاق اومد بیرون.
آیناز؛ "چی شده؟ ایمان چرا انقدر حالش بد بود؟"
مجید؛ "چیزی نیست"
حانیه؛ "یعنی چی چیزی نیست؟ چرا اینجوری اومدین خونه؟"
مجید؛ "برو از خان داداشت بپرس"
و بلند شدم و رفتم توی اتاق.
حانیه
از حرفاش هیچی نفهمیدم پس بلند شدم و گوشیم رو برداشتم و به حامد زنگ زدم.
حانیه؛ "الو داداش، چی شده؟ چرا مجید و ایمان اینجوری اومدن خونه؟ حمید کجاست؟"
حامد؛ "آروم باش چیزی نیست"
دیگه خستم شدم و صدام رفت بالا.
حانیه؛ "یعنی چی حاممممد چرا همتون میگین چیزی نیستتتت؟"
حامد؛ "الان چی میخوای بدونی؟"
حانیه؛ "اینکه وقتی این سه تا اومدن اونجا چه اتفاقی افتاد که اینجوری برگشتن؟"
حامد؛ "برو از مجید بپرس"
خواستم حرفی بزنم که صدای بوق های پشت سر هم توی گوشم پیچید.
خب خب بفرمایید اینجا حرف بزنید😂🤍
https://harfeto.timefriend.net/17503410041155
لینک ناشناس👆🏻
خیلی یهویی چشمم خورد به ساعت گوشیم و برگااااااااممممم
ساعت ۶ ولی انگار ساعت ۴ ظهره
مگه میشههههه
تابستون💛✨