eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
50.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓮 𝓶𝔂 𝓶𝓸𝓼𝓽 𝓫𝓮𝓪𝓾𝓽𝓲𝓯𝓾𝓵 𝓹𝓸𝓼𝓼𝓮𝓼𝓼𝓲𝓸𝓷...:) 𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭 ᥫ᭡♫♪♬ 𝓗𝓪𝓶𝓮𝓭 𝓪𝓷𝓭 𝓜𝓪𝓳𝓲𝓭🤍🌑 •𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭'𝓼 𝓯𝓻𝓲𝓮𝓷𝓭𝓼𝓱𝓲𝓹 𝓲𝓼 𝓪𝓷 𝓮𝓽𝓮𝓻𝓷𝓪𝓵 𝓯𝓻𝓲𝓮𝓷𝓭𝓼𝓱𝓲𝓹•🫂🫀 @back_home
نازی ازم متنفره، ازم متنفره، ازم متنفره... ولی من.. هنوز دوستش دارم! کاشکی میفهمید، کاشکی اجازه میداد من حرف بزنم بگم که دوستش دارم و به این پسره جواب منفی دادم، ولی اون حتی بهم محلت نداد چیزی بگم ولی فایده ای هم نداشت چون گفت از حرفش پشیمون نمیشه، ولی من دوستش دارم.. همونطور که نشسته بودم روی تخت اشک میریختم و پاهام رو بغل کرده بودم گوشیم رو برداشتم و به ایمان زنگ زدم ولی به بوق چهارم نرسیده قطع کرد، پس واقعا ازم متنفره! حالا که جواب نمیدی پیام میدم، فکر کنم یادش رفته من نازنین حاتمی ام بهش ثابت میکنم که درموردم اشباه فکر کرده و اون موقعس که پشیمون میشه ولی تا اون موقع معلوم نیست احساسی برای من میمونه یا نه! نمیخواستم تایپ کنم و میخواستم با صدای خودم صادقه همه چیز رو براش توضیح بدم پس ویس گرفتم... نازی؛ "میدونم نمیخوای صدام رو بشنوی، میدونم ازم متنفری، میدونم دلت نمیخواد پیامم رو سین بزنی و جواب بدی، میدونم.. همه اینا رو میدونم، ولی اگه حتی یه ذره...هنوز تو زندگیت جا دارم گوش بده بهم دم در که نذاشتی حرفی بزنم حداقل الان گوش بده، من هنوز دوسِت دارم.. با اینکه میدونم ازم متنفری ولی بازم دوسِت دارم با اینکه دختر داییتم ولی بازم دوسِت دارم، من انقدر دوسِت دارم که به خودم جرئت ندادم حتی یه صدم ثانیه به این فکر کنم بخوام به اون پسره عوضی جواب مثبت بدم، اونا امشب اومده بودن که من جواب نه بدم و برن پی کارشون ولی نمیدونم چرا یهو اینجوری شد.. ولی خب اگه هنوز فکر میکنی دارم بهت دروغ میگم و دیگه نمیخوای من رو ببینی عیبی نداره، ولی اگه حرفام رو باور کردی خواهشا یه چیزی بگو یه پیامی چیزی بده اصلا یه نقطه بفرست من بدونم خوبی! من بدونم هنوز اندازه یه سر سوزن تو زندگیتم یا همون دختر داییتم... دیگه حرفی ندارم، مراقب خودت باش شب بخیر عزیزم" همینطور منتظر زل زدم به صفحه گوشی تا شاید سین بزنه و جواب بده ولی خب انتظار بیخودی بود پس گوشیم رو پرت کردم یه گوشه روی تخت و پتو رو کشیدم روی پاهام و پاهام رو محکم بغل کردم. حامد ذهنم یه لحظه هم آروم و قرار نداشت نمیدونستم این اتفاقی که افتاده بود رو چجوری باید جمعش میکردم، الان ذهنیت مجید و ایمان درموردم عوض میشه و فکر میکنن من از وصلت فامیلی بدم میاد ولی اینطور نیست! حانیه دوباره زنگ زد ولی این بار به مونا و اونم نشست با بغض و حالِ بد براش توضیح داد و منم رفتم سمت اتاقی که تو تاریکی غرق شده بود و درش بسته بود، نزدیک شدم و در زدم ولی جوابی نگرفتم و دوباره در زدم و باز هم چیزی نگفت. حامد؛ "نازی بابا! خوابیدی؟!" جوابی نداد ولی من نمیتونستم دخترم رو تو این حال تنها بزارم و میدونستم که بیداره واسه همینم در رو آروم باز کردم، اتاقش تاریکه تاریک بود ولی مشخص بود نشسته روی تخت و صدای فین فینش نشون دهنده گریش بود، در رو دوباره بستم چون میدونستم از نور اضافه توی اتاق خوشش نمیاد و جلو تر رفتم. حامد؛ "خوبی؟" جوابی نداد و مشخص بود سکوت رو بیشتر دوست داره، نزدیک تر شدم و کنارش نشستم پاهاش رو بغل کرده بود و سرش رو توی دستاش قایم کرده بود. حامد؛ "نمیخوای حرف بزنی؟" سرش رو اورد بالا و نگاهم کرد، خواست چیزی بگه که گوشیش به صدا در اومد که نشون دهنده پیامی از کسی بود، گوشیش رو سریع از گوشه تخت برداشت و نگاهش کرد. نازی؛ "بابا" حامد؛ "جانم؟ چی شده؟"
https://abzarek.ir/service-p/msg/2186351 نظر یادتون نره👆🏻🤍🎀
۱:🥲💙 ۲:مرسییی🤍✨
نه اینطورم نیست😅 ولی خیلی ممنون بابت انرژیت قشنگم🤍🎀
😁❤️✨
مرسی عزیزم💙🧡✨
شبم احتمالا پارت داریم پس همینجور پیام بدین که احتمالش بره بالا😉🤍
قربونت برم❤️🦋