#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰۳
نازی
صبح با سردرد بدی از خواب بیدار شدم خواستم گوشیم رو بردارم که ساعت رو ببینم که یادم افتاد دیشب بابا برداشتش
به ساعت دیواری نگاهی کردم ولی چشمام تار میدید عینکم رو برداشتم و نگاهی کردم ساعت ۹ بود و من ۹ و نیم کلاس داشتم و این عمق فاجعه بود، سریع رفتم آبی به صورتم زدم و لباسام رو پوشیدم و آرایش ساده ای کردم و در آخر از اتاق بابا اینا گوشیم رو برداشتم و کلید و گوشی رو گذاشتم توی کیفم، از خونه زدم بیرون و خواستم ماشین بگیرم ولی نبود بیخیال شدم و پیاده رفتم...
آیناز
به ایمان خیلی اصرار کردم که صبح بریم دنبال نازی ولی قبول نکرد، وقتی رسیدیم خواستم پیاده بشم که دیدم نازی رسید دم در دانشگاه و دستش رو گذاشت رو قفسه سینش و نفس نفس میزد، برگشتم ایمان رو دیدم که با دیدنش رنگش پریده بود و مشخص بود حالش بده پس سریع پیاده شدم و رفتم سمت نازی توقع نداشتم ولی ایمان هم پیاده شد و پیش ماشین وایساد و جلو نیومد.
آیناز؛ "خوبی؟ نازی؟ چرا اینجوری اومدی؟"
نفسش یکم جا اومد.
نازی؛ "نمیخواستم...دیر برسم...آخه ماشین نبود"
آیناز؛ "ببخشید نیومدیم دنبالت"
نازی؛ "وظیفتون که نیست"
بلاخره صدای ایمان هم شنیدیم، صدایی که از ته چاه میومد.
ایمان؛ "الان...خوبی؟"
نازی که انگار تازه متوجه ایمان شده بود نگاه کوتاهی بهش کرد و روش رو برگردوند.
نازی؛ "خوبم! البته جسمی"
ایمان؛ "آیناز من دیگه میرم، تموم کردی زنگ بزن"
آیناز؛ "باشه، خدافظ"
ایمان سوار شد و رفت.
نازی؛ "بریم که ببینیم قبول شدیم یا نه"
نازی
وارد کلاس که شدیم همه داشتن حرف میزدن و شلوغ بودن خب طبیعیه استرس داشتن ولی من..
دیگه برام اهمیتی نداشت!
درسته عاشق بازیگریم و بدون اون یه آدم افسردم ولی...ایمان! اونجا که گفت "خوبی؟" دلم میخواست بگم آره تو پرسیدی حالم خوب شد، ولی کاشکی باز حرف میزدی، رفتم رو صندلیم نشستم که رها اومد.
رها؛ "سلام، چیزی شده؟"
نازی؛ "سلام، من حرفی زدم که میگی چیزی شده؟"
رها؛ "اتفاقا واسه همین پرسیدم، تو وقتی سکوت میکنی و هیچی نمیگی یعنی به داغون ترینِ خودت رسیدی!"
نازی؛ "خوبه که انقدر خوب میشناسیم"
رها؛ "چی شده آیناز؟"
آیناز؛ "هیچی بابا خوب میشه"
رها؛ "خب یه چیزی بگید آدم باور کنه، اگه نمیگید برم"
آیناز خواست بگه که اشکان اومد.
آیناز؛ "اینم دلیلش رها خانم"
رها؛ "گرفتم"
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
الان بیشتر😭
اره، وای سپیده سپیدهههه
مگه اینکه دستم بهش نرسه
گیساشو میکنممم😤
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
۱:عزیزممم🥺🤍 ۲:قربونت برم حتما❤️🫀 ۳:اون روز، روز خوبی برای من نبود ۴:اگه شد چشم✨ ۵:خودم😂😁 ۶:😍✨ ۷:منم😢
واسه منم چهارشنبه روز خوبی نبود😂 ولی رند بود تا 100 سال دیگه همچین چیزی نمیبینیم.