eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
نازی صبح با سردرد بدی از خواب بیدار شدم خواستم گوشیم رو بردارم که ساعت رو ببینم که یادم افتاد دیشب بابا برداشتش به ساعت دیواری نگاهی کردم ولی چشمام تار میدید عینکم رو برداشتم و نگاهی کردم ساعت ۹ بود و من ۹ و نیم کلاس داشتم و این عمق فاجعه بود، سریع رفتم آبی به صورتم زدم و لباسام رو پوشیدم و آرایش ساده ای کردم و در آخر از اتاق بابا اینا گوشیم رو برداشتم و کلید و گوشی رو گذاشتم توی کیفم، از خونه زدم بیرون و خواستم ماشین بگیرم ولی نبود بیخیال شدم و پیاده رفتم... آیناز به ایمان خیلی اصرار کردم که صبح بریم دنبال نازی ولی قبول نکرد، وقتی رسیدیم خواستم پیاده بشم که دیدم نازی رسید دم در دانشگاه و دستش رو گذاشت رو قفسه سینش و نفس نفس میزد، برگشتم ایمان رو دیدم که با دیدنش رنگش پریده بود و مشخص بود حالش بده پس سریع پیاده شدم و رفتم سمت نازی توقع نداشتم ولی ایمان هم پیاده شد و پیش ماشین وایساد و جلو نیومد. آیناز؛ "خوبی؟ نازی؟ چرا اینجوری اومدی؟" نفسش یکم جا اومد. نازی؛ "نمیخواستم...دیر برسم...آخه ماشین نبود" آیناز؛ "ببخشید نیومدیم دنبالت" نازی؛ "وظیفتون که نیست" بلاخره صدای ایمان هم شنیدیم، صدایی که از ته چاه میومد. ایمان؛ "الان...خوبی؟" نازی که انگار تازه متوجه ایمان شده بود نگاه کوتاهی بهش کرد و روش رو برگردوند. نازی؛ "خوبم! البته جسمی" ایمان؛ "آیناز من دیگه میرم، تموم کردی زنگ بزن" آیناز؛ "باشه، خدافظ" ایمان سوار شد و رفت. نازی؛ "بریم که ببینیم قبول شدیم یا نه" نازی وارد کلاس که شدیم همه داشتن حرف میزدن و شلوغ بودن خب طبیعیه استرس داشتن ولی من.. دیگه برام اهمیتی نداشت! درسته عاشق بازیگریم و بدون اون یه آدم افسردم ولی...ایمان! اونجا که گفت "خوبی؟" دلم میخواست بگم آره تو پرسیدی حالم خوب شد، ولی کاشکی باز حرف میزدی، رفتم رو صندلیم نشستم که رها اومد. رها؛ "سلام، چیزی شده؟" نازی؛ "سلام، من حرفی زدم که میگی چیزی شده؟" رها؛ "اتفاقا واسه همین پرسیدم، تو وقتی سکوت میکنی و هیچی نمیگی یعنی به داغون ترینِ خودت رسیدی!" نازی؛ "خوبه که انقدر خوب میشناسیم" رها؛ "چی شده آیناز؟" آیناز؛ "هیچی بابا خوب میشه" رها؛ "خب یه چیزی بگید آدم باور کنه، اگه نمیگید برم" آیناز خواست بگه که اشکان اومد. آیناز؛ "اینم دلیلش رها خانم" رها؛ "گرفتم"
نبینم ناشناس کویر باشه هاا یادتون نره تو ناشناس قبلی پیام بدین🤍🎀
همینجوری در حالت عادی هم حالم خوب نیست تاسیان هم دیدم دیگه بدتر شد..💔
مرسی از انرژیت عزیزدلم🎀🫂
نهههههه چرا؟!🥺💔 دلم براتون تنگ میشه..🫂😔
نام و نام خانوادگی:رها ارجمند سن:۲۰ دانشجو رشته:بازیگری 🤍
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
الان بیشتر😭
اره، وای سپیده سپیدهههه مگه اینکه دستم بهش نرسه گیساشو میکنممم😤
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
۱:عزیزممم🥺🤍 ۲:قربونت برم حتما❤️🫀 ۳:اون روز، روز خوبی برای من نبود ۴:اگه شد چشم✨ ۵:خودم😂😁 ۶:😍✨ ۷:منم😢
واسه منم چهارشنبه روز خوبی نبود😂 ولی رند بود تا 100 سال دیگه همچین چیزی نمی‌بینیم.