هدایت شده از 𝖳𝅥𝗀𝖺𝗆𝖾 سرگرمی
چنلِ "Back home" درست مثل کتاب "کاراوال"عه!
چون دقیقا همون وایبِ پر تراژدی رو میده، آدم رو سر جاش میخکوب میکنه و در عین حال فضای قشنگش از بین نرفته🌟
-برای آنکه بهجای بودن درکنار چنل های گرم و بزرگ، چنلِ یخزدهی مارا انتخاب کرد: ♡ʙᴀᴄᴋ ʜᴏᴍᴇ♡
•✉️• با جوهر تیرهای که از بال پروانهها و خاک ماه گرفته شد، فقط برای تو: فصلِ آخر
https://eitaa.com/hamjid_story/17091
قربونت برممم🥲🫂💙
https://eitaa.com/blue_world_222/91
فدات شم عزیزم🤍✨
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
۱:چشم حتما🤍✨ ۲:چرا میزارم ولی الان وقت ندارم آخر شب میزارم🎀
@Cafegoodfather
@frieend_ship
@hamjid_nice
@mrahangi058
@youreggae
@gadfather21MBA
@Hamjid_gold
بعضی هاشون رو کامل نخوندم
ولی به نظرم قشنگن خواستید بخونید🤍🎀
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰۴
اشکان؛ "سلام نازی خانم خوبین؟"
نازی
صمیمی شده! قبلا نازنین خانم بودم الان نازی خانم، پس فردا میاد بغلمم میکنه پسره پرو گند زده به زندگیم و الان داره میخنده.
نازی؛ "آقای راد الان واقعا حالم خوب نیست میشه مزاحم نشید؟!"
اشکان؛ "مزاحم؟! قصد بدی نداشتم، خواستم درمورد دیشب بپرسم...پدرتون چیزی نگفتن؟"
نازی؛ "من همون موقع جوابتون رو دادم، خیلی سادش نمیدونم چرا نمیفهمید! نه نه نه!"
اشکان؛ "و...ولی قرار شد پدرتون خبرمون کنن..."
دیگه کلافه شدم از جام بلند شدم و داد زدم.
نازی؛ "ولم کن دیگههههه دست از سرم بردارررررر نمیخواممممم، چرا نمیفهمیییی؟! برو گُم..."
با دیدن چشمای گرد شده و قیافه های بهت زده بچه ها تصمیم گرفتم که دیگه ادامه ندم، آیناز و رها آرومم کردن و هر سه تامون نشستیم که اشکان هم رفت نشست سر جاش.
رها؛ "چرا اینجوری کردی؟"
نازی؛ "پسره زبون نفهمه آخه"
آیناز؛ "راست میگه رها، چند بار بهش گفت نه نامزد دارم ولی گوش نمیده سمجه"
رها؛ "خب بد بخت عاشق شده"
رها خندید که عصبی نگاهش کردم.
نازی؛ "رها بس کن توروخدا چه عاشقی؟! اگه این عاشق من شده پس برم بمیرم"
آیناز؛ "عههه بسه دیگه، خودتون رو جمع و جور کنید الان استاد میاد نتایج رو میگه"
استاد اومد و همه منتظر بودیم تا اسامی رو بگه، تعداد کمی قبول شده بودن ولی اسم آیناز و رها بود...تا لحظه آخر اسم من نیومد و امیدی نداشتم و اونجا بود که فهمیدم دومین عشقمم از دست دادم..!
با تکون خوردن دستم توسط کسی از افکارم بیرون اومدم.
نازی؛ "بله چیه؟"
رها؛ "قبول شدیم"
نازی؛ "مبارکتون باشه بچه ها ببخشید اصلا حالم خوب نیست"
رها؛ "خنگه هر سه تامون قبول شدیم"
نازی؛ "چی؟"
آیناز؛ "راست میگه"
نازی؛ "جدی میگین؟ واقعا قبول شدم؟"
آیناز؛ "نشنیدی؟"
نازی؛ "نه"
رها؛ "عیب نداره مهم اینه که قراره از این به بعد با هم بریم سر کار"
آیناز؛ "آره موافقم"
رها؛ "نازی میای فردا بریم بیرون؟"
نازی؛ "شرمنده عزیزم آفیشم"
و سه تامون خندیدیم.