eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
روبیکا چنل فرند شیپ، آیدیش روی عکس هست✨
حامد وارد بیمارستان شدم و با همه سلام و احوال پرسی کردم و خواستم برم توی اتاقم که مجید رو دیدم داره میره سمت اتاق آرش، میدونستم کاره سختیه براش رو به رو شدن با اون ولی حرکتی نزدم و فقط نگاهش کردم که خیلی یهویی چشم تو چشم شدیم و چشمام رو دزدیدم و در اتاقم رو باز کردم و رفتم داخل نفسم که حبس بود رو بلند بیرون دادم. مجید چی شد دکتر حاتمی؟ نگاهت رو دزدیدی؟ باشه... پس بچرخ تا بچرخیم. مجید؛ "سلام آقای راد" ارش؛ "به سلام آقای کیانی عزیز، احوالتون؟" مجید؛ "خوبیم میگذره اگه اجازه بدن" آرش؛ "اتفاقی افتاده؟" مجید؛ "خانوادگیه" آرش؛ "خیله خب، کاری داشتی؟" مجید؛ "این لیست بیمارای دیروزِ فراموش کردم بیارم براتون" آرش؛ "خیلی ممنون" مجید؛ "با اجازه" از اتاق اومدم بیرون که متین رو دیدم. متین؛ "چطورین آقا مجید؟" مجید؛ "خوبم تو چطوری؟" متین؛ "خوبم مرسی، آقا حامد رو ندیدین؟" مجید؛ "نه" متین؛ "یعنی...هنوز نیومدن؟" مجید؛ "نمیدونم" متین؛ "چیزی شده؟" مجید؛ "نه" متین؛ "آهاا خب...با اجازه" امروز حال هیچکس رو نداشتم عصبی بودم از همه مخصوصا حامد، صدای باز شدن در رو پشت سرم شنیدم که برگشتم دیدیم حامد از اتاقش بیرون اومده و همون لحظه بود که چشم تو چشم شدیم. حامد؛ "سلام آقای کیانی" مجید؛ "سلام" حامد؛ "خوبین؟" استاد بود توی در اوردن حرص آدما، حفظمش! مجید؛ "اگه دور اطرافیان اجازه بدن بله خوبم" حامد؛ "کسی ناراحتتون کرده آقای کیانی؟" دیگه داشتم کلافه میشدم، این رفتارش عذابم میداد. مجید؛ "آقای حاتمی شما ظاهرا کار دارین درسته؟ به نظرم برید به کارتون برسید" خواست حرف بزنه که رفتم جلو و توی فاصله کمی ازش ایستادم. مجید؛ "ببین حامد این مسخره بازیا رو تمومش کن این دوتا بچه عاشق همن پس بیخیال شو" حامد؛ "ببخشید ولی من که مشکلی ندارم البته اجازه بده صحیح کنم، مشکلی نداشتم! ، این شما بودین که اول نخواستین پس منم دخترم رو شوهر نمیدم" مجید؛ "مگه دست توئه؟!" حامد؛ "تا وقتی نازی دخترمه، تصمیمش با منه" مجید؛ "پس میخوای لج کنی؟!" حامد؛ "دقیقااا!" مجید؛ "حله داداش، بسلامت" ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت اتاقم. نازی آخرای کلاس بود و حوصلم حسابی سر رفته بود خسته بودم فکرم همش درگیر بود. استاد؛ "بچه هایی که توی تست قبول شدین دیگه نیازی نیست تو کلاسا شرکت کنید فعلا، موفق باشید خدانگهدار" و استاد از کلاس بیرون رفت و منم خیلی سریع گوشیم رو دراوردم که ماشین بگیرم ولی آیناز جلوم رو گرفت. آیناز؛ "ایمان میاد، با ما میای" نازی؛ "نمیخواد..." آیناز؛ "همین که گفتم، با ما میای" رها؛ "قهرین؟" نازی؛ "نه داستان داره شب برات میگم" رها؛ "تو به عنوان خواهر شوهر نباید آشتیشون بدی؟" آیناز؛ "پس الان دارم چیکار میکنم؟" نازی؛ "چی میگید شما دوتا؟ آشتی چیه؟ آقا داداش شما از من متنفره منم از عشق زوری خوشم نمیاد" رها؛ "متنفره؟ یعنی چی؟" نازی؛ "الان ول کنید واقعا سرم درده، شب بهت میگم رها باشه؟" رها؛ "باشه عزیزم عیب نداره برو استراحت کن، آماده باش برای فیلم برداری" چشمکی زد و از کلاس بیرون رفت، من و آیناز هم با هم رفتیم دم در ایستادیم تا ایمان بیاد چند باری هم گفتم که خودم برم ولی گوش نداد، بلاخره ایمان اومد و با خودم گفتم فقط سوار می‌شی و میری، نگاهش نمی‌کنی، نه صداشو گوش می‌دی، نه بهش لبخند می‌زنی... ولی ته دلم یه جوری بود. با خجالت و حس بدی که داشتم رفتم پشت نشستم و سلام آرومی گفتم، سعی کردم برم توی گوشیم و مشغول بشم که نگاهش نکنم ولی نگاهای سنگینی رو روی خودم حس میکردم، انگار نگاهش از توی آینه عقب نمی‌رفت، تو آینه چشمامون گره خورد...اونم گفت "سلام".
بهاررررر من گذاشتم تو هم بزارررر😂✨
هدایت شده از  بیو چک 🧡HAMAJID💙
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اخ من قربون گریه هات بشم 😭 قربون ایدلم برم من ❤️
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
چه عاشقانه، چه رمانتیک به به😂😂
مهدیه این کجاش عاشقانه بود؟! توضیح بده...
https://eitaa.com/smii_lle سلام به همگی شبتون خووووش راستیتش بازخورد تلگرام خوب نبود ایتا من در خدمتتونم قول میدم بد نگذره بهتون تشریف بیارید ، قدم همگی سر چشم 💙
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
اولین نفری که از 275 تایی اینجا شات بده تا یک هفته اول پارت ها رو میفرستم پیوی اون تا بخونه بعد میفرستم چنل @nostalgi_hashtadia @Bahar_Hamjid