#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۰۹
حامد
پس نقش بازی میکنید پدرسوخته ها؟!
زدم به شونه مجید و دهنم رو به گوشش نزدیک کردم.
حامد؛ "دارن نقش بازی میکنن این دوتا"
مجید؛ "میدونم، مشخصه"
حامد؛ "عذر میخوام واقعا قول میدن که دیگه تکرار نشه، مگه نه دختراا؟!"
نازی؛ "آ...آره قول میدیم"
شریفی؛ "از کلاسای امروز محرومن، میتونید ببریدشون"
مجید؛ "بازم شرمنده، خدانگهدار"
دست دخترا رو گرفتین و از مدرسه رفتیم بیرون یکم که دور شدیم خندیدم.
حامد؛ "نه باریکلا خوشم اومد پسر ندارم ولی دخترم جاش رو پر کرده دمت گرم"
نازی و آیناز هم خندیدن ولی مجید همچنان اخم داشت، دستمو اوردم بالا و زدیم قدش.
حامد؛ "شیطونا دماغش رو ترکونده بودید، چجوری زدینش؟"
نازی؛ "آیناز گرفتش منم با مشت سه بار زدم تو دماغش"
آیناز؛ "تازه منم با مشت زدم زیر چشم اون یکی یه بادمجون خوشگل بنفش کاشتم زیر چشمش"
مجید؛ "شما خیلی بیجا کردی، خجالت نمیکشید، آقا حامد جای تربیته؟"
حامد؛ "بیخیال مجید، من انقدر دلم میخواست پسر داشتم کتک کاری میکرد بخاطرش میرفتم مدرسه، نشد ولی الان یه آبنبات خوشگل دارم که من رو به آرزوم رسوند"
لپ نازی رو کشیدم و بوسیدمش.
مجید؛ "واقعا که! آیناز خانم رسیدیم خونه من با شما کار دارم"
آیناز؛ "بابا.."
مجید؛ "حرف نباشه مامانت اگه بفهمه که بساط پی اس و فیلم رو جمع میکنه"
حامد؛ "آهای مجید خان، اذیت نکن بچه رو نترس دایی مامانت با من"
مجید؛ "همین تو پروشون میکنی"
حامد؛ "بیخیال، بریم بستنی بزنیم؟ دستگاهی"
نازی؛ "نه من دوست ندارم بابا"
حامد؛ "چی دوست دارید؟"
نازی؛ "شیک...شیک نوتلاااا"
حامد؛ "بزنید بریمممم"
مجید؛ "از دست تو حامد"
[پایان فلش بک]
چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده..
وقتی تنها دغدغم این بود که یه وقت نمرم کم نشه و مامان دعوام نکنه، با بابا و دایی و آیناز و ایمان بریم بیرون...
بریم شهربازی..
ولی اون روزا دیگه برنمیگرده؛ برمیگرده؟!
لـــیـــســـت هـــمـــســـایـــه هـــای قـــشـــنـــگـــم🌚💘
★@hamjid_story
★@HAMEDAHANGIM
★@Hamjid125
★@ahangi_montcal
★@malek_motcal
★@setiahangi
★@Ahangimoon
★https://eitaa.com/joinchat/3216638846Cee8173778e
خودمون≛
٭@back_home
آیدیم≛
٭@Nazi_HM176
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
بهار خانم نگفتی فردا چندتا پارت میخوای بزاری؟😂😈
دست رو دلم نذار که دلم خونه 😂😭