#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳۲
ایمان
پیام آیناز رو که دیدم سریع بلند شدم رفتم توی اتاق بابا دیدم دراز کشیده به سقف زل زده.
ایمان؛ "باباااا"
مجید؛ "چیه چی شده ترسیدم"
ایمان؛ "ن.نازی نازی غش کرده حالش بده آیناز پیام داد گفت برم"
بابا از جاش بلند شد.
مجید؛ "صبر کن منم میام"
بابا سریع لباسش رو عوض کرد و منم عوض کردم و رفتیم، رسیدیم در خونه پشت سر هم زنگ در رو میزدم.
مجید؛ "یواش ایمان الان یه وقت میترسن"
ایمان؛ "نگرانم "
در باز شد و با سرعت رفتم داخل دیدم همه نشستن رو مبل و نازی هم داره غذا میخوره.
مونا؛ "چه خبره این وقت شب چی شده؟"
حانیه؛ "مجید از داداشم خبری شده؟"
مجید؛ "نه"
مونا؛ "ای بابا"
یه نگاه به آیناز کردم که خودش رو زده بود به اون راه فهمیدم مسخرم کرده.
ایمان؛ "آیناز بیا"
چیزی نگفت و نگاهم نکرد.
ایمان؛ "گفتم بیا اینجااا"
آیناز اومد رو به روم مشخص بود خندش گرفته ولی نمیخواست بخنده، عمه و مامان و نازی هم با تعجب داشتن نگاه میکردن.
حانیه؛ "چیه؟ چیزی شده؟ "
مونا؛ "ایمان چی شده؟ "
مجید؛ " آیناز پیام داد به ایمان که نازی حالش بده غش کرده ما هم زود اومدیم"
نازی بلند شد اومد جلوی آیناز.
نازی؛ "واسه چی گفتی بهشون؟ "
آیناز داشت از خنده منفجر میشد.
آیناز؛ "میخواستم اذیتش کنم"
ایمان؛ "چند سالته؟ "
آیناز؛ "بیست"
ایمان؛ "بیشتر بهت میخوره ده سالت باشه"
مجید؛ "آیناز تو نباید دروغ میگفتی میدونی چقد نگران شدیم ما هممون نگران داییت هستیم بعد تو میای با این کارها یه نگرانی الکی اضافه میکنی"
نازی؛ "دروغ نگفته دایی ولی نباید میگفت، اول میپرسیدی شاید دلم نمیخواست کسی جز خودمون بدونه"
یعنی واقعا حالش بد شده بوده؟ غش کرده؟ برگشتم سمتش.
ایمان؛ "ی.یعنی تو واقعا غ.غش کردی؟ "
نازی؛ "خودم یادم نیست ولی اینطور که مامان و عمه میگن آره"
حانیه؛ "بسه بیاین بشینین اونجا وایسادین که چی بشه؟"
رفتیم همه نشستیم.
ایمان؛ "ن.نازی الان خوبی؟ حالت خوبه؟"
نازی؛ "اره خوبم نگران نباش"
مجید؛ "چرا باید اینطور بشی؟ "
مونا؛ "فکر کنم چون از صبح هیچی نخورد اینطوری شد"
مجید؛ "مونا برو دستگاه فشار رو بیار فشارش رو بگیرم"
نازی؛ "نه دایی نمیخواد خوبم"
مجید؛ "حرف نباشه"
عمه رفت دستگاه فشار رو اورد و بابا فشار نازی رو گرفت که خیلی پایین بود، البته نیازی به گرفتن فشارش نبود از صورتش میشد فهمید حالش خوب نیست.
مجید؛ "آیناز خانم شما هم دیگه از این شوخیا نکن "
آیناز؛ "قول نمیدم ولی باشه"
حانیه؛ "حلال زاده به داییش میره یعنی این"
نازی
منظور عمه بابا بود؟ بابایی که الان نمیدونم کجاست و داره چی کار میکنه؟ولی این رو خوب میدونم که توی این چند ساعت دلم براش یه ذره شده.
نازی؛ "خب دیگه خداروشکر خیالتون راحت شد من خوبم"
ایمان؛ "اره ولی قول بده دیگه خودتو رو اذیت نکنی"
نازی؛ "ببینیم چی میشه"
مونا؛ "راستی چی شده که تو انقدر نگران نازی شدی؟ قبلا خروس جنگی بودین که!"
ایمان؛ "اممم...خب به هر حال دختر داییمه نگران میشم دیگه بابا هم نگران شد بعد خب...پیام آیناز هم جوری بود که آدم رو نگران میکرد"
نازی؛ "مامان من و ایمان کی مثل خروس جنگی ها بودیم؟ "
حانیه؛ "یادت نیست بچه بودین چقدر با هم دعوا میکردین؟"
نازی؛ "تا جایی که من یادمه من با آیناز بیشتر دعوا میکردم"
حانیه؛ "اره ولی با ایمان هم دعوا میکردی"
ایمان؛ "راستی منم یادم نمیاد، حالا سر چی دعوا میکردیم؟ "
مونا؛ "نازی از تو کوچیک تر بود ۷ سالش بود تو ۱۲ سالت بود، یادمه یه بار رفتیم شهر بازی تو میگفتی ترن هوایی نازی میگفت ماشین بازی چون سنش کمتر بود نمیتونست سوار بشه"
نازی؛ "خب چرا دوتاش رو نرفتیم؟ "
حانیه؛ "خب دیگه تو از ترن هوایی میترسیدی بعد به خاطر محدودیت سنی راهتون نمیدادن"
نازی؛ "رفتیم ماشین؟ "
مجید؛ "اره من یادمه رفتین ماشین سواری ولی خب ایمان سوار نشد چون قهر کرده بود"
آیناز؛ "من چی؟ "
مجید؛ "تو و نازی هم اولش سر اینکه کی راننده باشه بحث کردین که من و حامد رفتیم دوتا بلیط خریدم و توی دو تا ماشین جدا نشستین"
نازی؛ "آهااا یادم اومد، همون که بعدش رفتیم بستنی سنتی خوردین ولی من نخوردم چون خوشم نمیومد بعد بابا رفت برام بستنی شکلاتی خرید "
آیناز؛ "اره از همون موقع لوس بودی"
نازی؛ "نه که تو لوس نبودی، خوب یادمه وقتی داشتی بستنی میخوردی حواست نبود بستنیت از دستت افتاد اصرار کردی دایی برات یکی دیگه بخره"
مونا؛ "بسه دیگه عه نازی آیناز حالا میخواین دوباره مثل اون موقع ها دعوا کنین؟"
مجید؛ "خیله خب ما دیگه بریم دیر وقته شما هم بخوابین، نازی خانم با شما هم هستم نمونی تا صبح بیدار"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳۳
نازی؛ "نه دایی فردا باید برم دانشگاه باید بخوابم خیالت راحت "
مجید؛ "باریکلا"
مجید
داشتیم بلند میشدیم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود حوصله حرف زدن نداشتم ولی خب دلم میگفت جواب بدم، جواب دادم.
حامد
پدرام با گوشیش اومد داخل اتاق اول دست و پاهام رو بست که از جام نتونم بلندشم بعد اومد نزدیکم نشست.
پدرام؛ "یه زنگ به مجید جون نزنیم؟"
حامد؛ "نه تروخدا اصلا هر کار میخوای با من بکن فقط به اونا کاری نداشته باش"
پدرام؛ "نترس بابا فقط یکم پول میخوام"
حامد؛ "چقدر تو پستی بیچاره اون برادرت همون بهتر که مرد"
یهو یه سیلی محکم بهم زد.
پدرام؛ "حواست باشه چی از دهنت در میاد"
شماره مجید رو گرفت و گذاشت روی بلندگو وقتی صدای مجید توی گوشم پیچید اشکام بی اختیار سرازیر شد، کجایی داداشی؟!
مجید؛ "سلام بفرمایید"
پدرام؛ "سلام آقا مجید چطوری؟ "
مجید؛ "شما؟ "
پدرام؛ "نشناختی؟ ظهر دم در خونه حامد جونت من رو دیدی"
مجید؛ "پدرام؟ تویی عوضییییی؟ "
پدرام؛ "اره خودمم ولی عوضی حرف قشنگی نیست آقای دکتر"
مجید؛ "خفه شووو بگو حامدم رو کجا بردی؟"
پدرام؛ "اوخی حامدت؟ ببخشید دکی ولی نمیتونم بگم "
مجید؛ "چیکار کنم ولش کنی لعنتییی؟ "
پدرام؛ "خب من که تا آروم نشم ولش نمیکنم"
مجید؛ "الان بگو دقیقا چی میخوای که زنگ زدی؟ "
پدرام؛ "شماره کارت میفرستم یکم پول بریز اگه آروم شدم که هیچ..."
مجید؛ "اگه نشدی؟ "
پدرام؛ "یکم آقا حامدت رو اذیت میکنم شاید آروم بشم"
مجید؛ "تو غلط میکنیییی مرتیکهههه گوشی رو بده حامد آشغالللل"
پدرام؛ "چرا باید گوشی رو بهش بدم؟"
مجید؛ "میخوام صداش رو بشنوم"
پدرام نگاهم کرد و یه پوزخند زد منم که صورتم خیس از اشک بود یک نگاه ملتمسانه ای بهش کردم که بزاره با مجید حرف بزنم، گوشی رو اورد نزدیک دهنم باورم نمیشد این آدم به این بدجنسی الان اجازه داد با مجید حرف بزنم.
مجید؛ "الو الو چرا حرف نمیزنی با توام بزار با حامدم حرف بزنم"
وقتی گفت حامدم شروع کردم به گریه کردن زبونم بند اومده بود.
حامد؛ " م.مجید "
مجید
تا صدای حامد اومد چشمام پر از اشک شد و صدای حامد رو گذاشتم روی بلندگو که همه بشنون و خیالشون راحت بشه.
مجید؛ "جانِ مجید، خوبی؟ بلایی سرت نیوردن؟ "
حامد؛ "ن.نه م..مجید م..مو..مونا خ..خوبه..ح.حانیه.. ب..بچه ها خو..خوبن؟"
نازی
از گوشی دایی صدایی اومد که مسکن درد هام بود...اره این صدای بابا حامدم بود همونی که دلمم براش تنگ شده و من نمیدونم کجاست، احساس کردم صورتم خیسه تازه فهمیدم که دارم گریه میکنم سریع بلند شدم رفتم کنار دایی نشستم.
مجید
یهو دیدم نازی اومد کنارم نشست و داشت گریه میکرد و میخندید.
مجید؛ "اره قربونت همه خوبن"
یه نگاه به نازی کردم و خندیدم.
مجید؛ "حامد دخترت دیوونمون کرد از بس که گفت بابام بابام"
حامد؛ "ب..بمیرم ب..براش حالش خ..خوبه؟"
گوشی رو بردم جلوی دهن نازی.
نازی؛ "ب..بابا "
حامد؛ "جانم بابا...ب..بخشید"
نازی؛ "نگو بابا قربونت برم خوبی دورت بگردم؟"
حامد؛ "آ..آره خوبم"
مونا رو دیدم که اونم داشت گریه میکرد.
مونا؛ "حامد"
حامد؛ "مجید صدای مونا بود؟ "
مجید؛ "اره عزیزم مونا بود"
حامد؛ "م..مونا قربونت برم خ.خوبی؟"
مونا؛ "من باید این رو از تو بپرسم حامد"
حامد؛ "شماها خ..خوب باشین م.منم خوبم"
مجید؛ "نگران نباشیا زود پیدات میکنیم"
پدرام؛ "اصلا نیاز نیست زحمت بدین به خودتون انشالله خیلی زود قراره یه ملاقات با همتون داشته باشم"
حامد؛ "خفه شوووووو تو غلط میکنیییی بخوای اونا رو بکشونی اینجااااا فهمیدییییی؟ "
بعد از داد حامد صدای فریادش بلند شد یعنی داشت میزدش؟ سریع صدا رو از حالت بلندگو در اوردم که بقیه این صدا نشنون.
نازی؛ "عههه داییی داشت بابام رو میزد چرا اینجوری کردی؟ "
مجید؛ "ولش کن عوضییییی، من اگه تو رو ببینم که یه دست سالم برات نمیزارمممم"
پدرام؛ "عجله نکن هم رو میبینیم...بدرور دکتر جون"
گوشی رو قطع کرد که از عصبانیت گوشی رو پرت کردم زمین، همه ترسیده بودن که ممکنه بلایی سر حامد یا یکی از ماها بخواد بیاره.
نازی؛ "د..د...دایی...ب..بابام "
نمیدونستم چی باید بهش بگم، بدترین حال دنیا رو داشتم احساس کردم دنیا رو سرم خراب شده دوست داشتم میمیردم ولی گیر همچین آدم کثیفی نمیوفتادیم حالا معلوم نبود اون ملاقاتی که گفت چه روزیه...
راستی یه نکته
از فردا باید بریم مدرسه و خب شروع امتحانات و داستانای جدید
خواستم بگم که از فردا روزی یک پارت میزارم واقعا ببخشید🤍🙏🏻
دوست دارم درکم کنید چون واقعا سخته✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳۴
نازی
دایی از جاش بلند شد زیر لب خدافظی گفت و با ایمان سمت در رفتن دایی رفت بیرون و سوار ماشین شد ما هم دم در بودیم.
حانیه؛ "ایمان حواست به بابات باشه حالش اصلا خوب نیست، نزار رانندگی کنه"
ایمان؛ "چشم حواسم هست شما برید داخل"
همه رفتن من که خواستم برم ایمان خیلی آروم صدام زد منم برگشتم سمتش.
نازی؛ "بله؟ "
ایمان؛ "خوبی؟"
نازی؛ "نه"
ایمان؛ "فردا ساعت چند بیام دنبالت؟ "
نازی؛ "ساعت ده"
ایمان؛ "باشه، برو بخواب شب بخیر"
نازی؛ "شب بخیر"
ایمان رفت و منم در رو بستم و رفتم داخل خونه، رفتم توی اتاقم که قرار بود آیناز پیش من بخوابه عمه هم پیش مامان، چراغ ها رو خاموش کردم و دراز کشیدم روی تخت.
آیناز؛ "نازی....نازی....نازیییی"
نازی؛ "بلههه"
آیناز؛ "بیداری؟ "
نازی؛ "نه خوابم "
آیناز؛ "میگم که...تو نمیترسی؟ "
نازی؛ "از چی؟ "
آیناز؛ "از اینکه اون مرده که دایی رو برده بخواد ما رو..."
نازی؛ "آیناز میخوام بخوابم شب بخیر"
آیناز؛ "خب دارم حرف میزنم، ناراحت شدی؟ "
نازی؛ "نه ولی میخوام بخوابم خستمه"
آیناز؛ "باشه شب بخیر"
روم رو اونور کردم به سمت دیوار و بی صدا گریه کردم من واقعا نمیترسیدم ولی نگران بودم نگران همه که یه وقت اتفاقی براشون نیوفته، ساعت ۹ بود و من خوابم نبرده بود از جام بلند شدم آماده شدم از اتاق رفتم بیرون کسی بیدار نبود منتظر موندم تا ایمان زنگ بزنه برم بیرون، زنگ که زد رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و آروم سلام کردم.
ایمان؛ "سلام"
سرم پایین بود و منتظره بودم ایمان ماشین رو روشن کنه.
ایمان؛ "ببینیمت....نازی"
روم رو کردم به سمت ایمان.
نازی؛ "بله؟ "
ایمان؛ "باز گریه کردی؟"
نازی؛ "گریه چیه نه بابا دیشب خوابم نبرد"
ایمان؛ "کلا خوشت میاد خلاف حرف بقیه بری جلو اره؟ خوبه بابا گفت بخواب بیدار نمون"
نازی؛ "ببخشید ولی من که نشستم پای گوشی یا تلویزیون فیلم ببینم خوابم نبرد، الانم اگه میشه برو زودتر دنشگاه دیرم شده اگرم نمیری که با تاکسی برم"
ایمان؛ "خیله خب آروم چرا انقدر زود جوش میاری الان میریم "
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد تا دانشگاه هیچ حرفی نزدیم، رسیدیم خواستم پیاده شم.
نازی؛ "ایمان"
ایمان؛ "جانم؟ "
نازی؛ "ببخشید یکم باهات تند حرف زدم"
ایمان؛ "برو بسلامت، مراقب خودت باش"
نازی؛ "بخشیدیم؟ "
ایمان؛ "خدافظ"
نازی؛ "الان این یعنی چی خب؟ "
ایمان؛ "یعنی اینکه بفرمایید کلاستون دیر شد"
خندیدم.
نازی؛ "باشه، خدافظ"
ایمان؛ "خدافظ"
پیاده شدم وارد دانشگاه شدم داشتم میرفتم سمت کلاس که یکی اومد جلو راهم، اَه باز این اومد.
اشکان؛ "سلام نازنین خانم"
نازی؛ "سلام، خانم حاتمی"
اشکان؛ "آ..آها بله خوبین خانم حاتمی؟"
نازی؛ "ممنون کارتون رو بگین"
جزوه رو گرفت جلوم.
اشکان؛ "جزوه"
نازی؛ "خیلی ممنون"
جزوه رو گرفتم و خواستم برم که نزاشت.
اشکان؛ "یه لحظه وایسین، میشه باهاتون حرف بزنم؟"
نازی؛ "من الان واقعا حالم خوب نیست خواهش میکنم برید کنار"
اشکان؛ "خب یه لحظه به حرف های من گوش بدین"
نازی؛ "بفرمایید"
اشکان؛ "خواستم بگم که اگه میشه شماره پدرتون رو بدین میخوام باهاشون حرف بزنم"
بغض گلوم رو محکم گرفت و ول نکرد، دلم میخواست سرش داد بزنم ولی نمیتونستم اگه بابا بود خیلی مهربون تر رفتار میکرد.
نازی؛ "پدرم نیستن"
اشکان؛ "خب من که گفتم تلفنی میخوام باهاشون حرف بزنم"
نازی؛ "آقای راد شما الان دیدین من با کی اومدم؟"
اشکان؛ "بله تاکسی بود دیگه"
نازی؛ "نخیر، پسر داییم بود که البته تا چند وقت دیگه پسر داییم نیست"
از کنارش رد شدم و رفتم داخل کلاس.
حامد
اون شب بعد از تموم شدن تلفن دست پاهام بسته موند اون پدرام آشغالم با دو سه تا از آدماش من رو به قصد کشت زدن الانم بدنم خیلی درد میکنه،از دیروز هیچی نخوردم نه غذا نه آب.
50.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕‿◕
✧*。∘˚˳°。☆
.𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.
𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾
𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️🩹
https://daigo.ir/secret/61076129541
∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳∘˚˳°∘˚˳
#مدیر_نازی