راستی یه نکته
از فردا باید بریم مدرسه و خب شروع امتحانات و داستانای جدید
خواستم بگم که از فردا روزی یک پارت میزارم واقعا ببخشید🤍🙏🏻
دوست دارم درکم کنید چون واقعا سخته✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳۴
نازی
دایی از جاش بلند شد زیر لب خدافظی گفت و با ایمان سمت در رفتن دایی رفت بیرون و سوار ماشین شد ما هم دم در بودیم.
حانیه؛ "ایمان حواست به بابات باشه حالش اصلا خوب نیست، نزار رانندگی کنه"
ایمان؛ "چشم حواسم هست شما برید داخل"
همه رفتن من که خواستم برم ایمان خیلی آروم صدام زد منم برگشتم سمتش.
نازی؛ "بله؟ "
ایمان؛ "خوبی؟"
نازی؛ "نه"
ایمان؛ "فردا ساعت چند بیام دنبالت؟ "
نازی؛ "ساعت ده"
ایمان؛ "باشه، برو بخواب شب بخیر"
نازی؛ "شب بخیر"
ایمان رفت و منم در رو بستم و رفتم داخل خونه، رفتم توی اتاقم که قرار بود آیناز پیش من بخوابه عمه هم پیش مامان، چراغ ها رو خاموش کردم و دراز کشیدم روی تخت.
آیناز؛ "نازی....نازی....نازیییی"
نازی؛ "بلههه"
آیناز؛ "بیداری؟ "
نازی؛ "نه خوابم "
آیناز؛ "میگم که...تو نمیترسی؟ "
نازی؛ "از چی؟ "
آیناز؛ "از اینکه اون مرده که دایی رو برده بخواد ما رو..."
نازی؛ "آیناز میخوام بخوابم شب بخیر"
آیناز؛ "خب دارم حرف میزنم، ناراحت شدی؟ "
نازی؛ "نه ولی میخوام بخوابم خستمه"
آیناز؛ "باشه شب بخیر"
روم رو اونور کردم به سمت دیوار و بی صدا گریه کردم من واقعا نمیترسیدم ولی نگران بودم نگران همه که یه وقت اتفاقی براشون نیوفته، ساعت ۹ بود و من خوابم نبرده بود از جام بلند شدم آماده شدم از اتاق رفتم بیرون کسی بیدار نبود منتظر موندم تا ایمان زنگ بزنه برم بیرون، زنگ که زد رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و آروم سلام کردم.
ایمان؛ "سلام"
سرم پایین بود و منتظره بودم ایمان ماشین رو روشن کنه.
ایمان؛ "ببینیمت....نازی"
روم رو کردم به سمت ایمان.
نازی؛ "بله؟ "
ایمان؛ "باز گریه کردی؟"
نازی؛ "گریه چیه نه بابا دیشب خوابم نبرد"
ایمان؛ "کلا خوشت میاد خلاف حرف بقیه بری جلو اره؟ خوبه بابا گفت بخواب بیدار نمون"
نازی؛ "ببخشید ولی من که نشستم پای گوشی یا تلویزیون فیلم ببینم خوابم نبرد، الانم اگه میشه برو زودتر دنشگاه دیرم شده اگرم نمیری که با تاکسی برم"
ایمان؛ "خیله خب آروم چرا انقدر زود جوش میاری الان میریم "
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد تا دانشگاه هیچ حرفی نزدیم، رسیدیم خواستم پیاده شم.
نازی؛ "ایمان"
ایمان؛ "جانم؟ "
نازی؛ "ببخشید یکم باهات تند حرف زدم"
ایمان؛ "برو بسلامت، مراقب خودت باش"
نازی؛ "بخشیدیم؟ "
ایمان؛ "خدافظ"
نازی؛ "الان این یعنی چی خب؟ "
ایمان؛ "یعنی اینکه بفرمایید کلاستون دیر شد"
خندیدم.
نازی؛ "باشه، خدافظ"
ایمان؛ "خدافظ"
پیاده شدم وارد دانشگاه شدم داشتم میرفتم سمت کلاس که یکی اومد جلو راهم، اَه باز این اومد.
اشکان؛ "سلام نازنین خانم"
نازی؛ "سلام، خانم حاتمی"
اشکان؛ "آ..آها بله خوبین خانم حاتمی؟"
نازی؛ "ممنون کارتون رو بگین"
جزوه رو گرفت جلوم.
اشکان؛ "جزوه"
نازی؛ "خیلی ممنون"
جزوه رو گرفتم و خواستم برم که نزاشت.
اشکان؛ "یه لحظه وایسین، میشه باهاتون حرف بزنم؟"
نازی؛ "من الان واقعا حالم خوب نیست خواهش میکنم برید کنار"
اشکان؛ "خب یه لحظه به حرف های من گوش بدین"
نازی؛ "بفرمایید"
اشکان؛ "خواستم بگم که اگه میشه شماره پدرتون رو بدین میخوام باهاشون حرف بزنم"
بغض گلوم رو محکم گرفت و ول نکرد، دلم میخواست سرش داد بزنم ولی نمیتونستم اگه بابا بود خیلی مهربون تر رفتار میکرد.
نازی؛ "پدرم نیستن"
اشکان؛ "خب من که گفتم تلفنی میخوام باهاشون حرف بزنم"
نازی؛ "آقای راد شما الان دیدین من با کی اومدم؟"
اشکان؛ "بله تاکسی بود دیگه"
نازی؛ "نخیر، پسر داییم بود که البته تا چند وقت دیگه پسر داییم نیست"
از کنارش رد شدم و رفتم داخل کلاس.
حامد
اون شب بعد از تموم شدن تلفن دست پاهام بسته موند اون پدرام آشغالم با دو سه تا از آدماش من رو به قصد کشت زدن الانم بدنم خیلی درد میکنه،از دیروز هیچی نخوردم نه غذا نه آب.
50.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕‿◕
✧*。∘˚˳°。☆
.𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.
𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾
𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️🩹
https://daigo.ir/secret/61076129541
∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳∘˚˳°∘˚˳
#مدیر_نازی