eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
۱:🥺🥺💔 ۲:مرسی عزیزم🤍✨
گذاشتممممم😂😂
50.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕⁠‿⁠◕⁠  ✧⁠*⁠。∘⁠˚⁠˳⁠°。⁠☆ .𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.   𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾 𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️‍🩹 https://daigo.ir/secret/61076129541 ∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳
۱:عزیزمم🥺🤍 ۲:😂❤️✨
ماشالله ناشناس خالیه خالیه پس پارت...؟!
۱:🥺💔 ۲:مرسیی😂 ۳:الان میزارممم ۴:چشم میزارم😂😂 ۵:اره مرسی که هستین❤️😂
چشمممممممم😂😂
۱:سلام ، مرسی 😂🤍 ۲:😂😂😂 ۳:بلا هایی که بهار سر حامد و مجید اورد که ماشالله خیلی بدتر بودن😂😂 ولی خب آدم بدون کرم نمیتونه زندگی کنه که، میتونه؟ 😂 ۳:شما اگر بعد از هر پارت اینجوری ناشناس رو پر کنید دیگه زجر نمیدم😂
مونا از خواب بیدار شدم دیدم نازی نیست فهمیدم رفته دانشگاه، رفتم چایی دم دادم بعدم رو میز ناهار خوری نشستم که حانیه بیدار شد، بعد از اینکه صورتش رو شست اومد رو به روم نشست. حانیه؛ "سلام کی بیدار شدی؟ " مونا؛ "چند دقیقه پیش، بزار برم چایی بریزم" بلند شدم دوتا چایی ریختم و اوردم یکیش رو دادم به حانیه و نشستم. حانیه؛ "خوبی؟ " مونا؛ "نه اصلا خوب نیستم، قبل از زنگ پدرام دغدغمون پیدا کردن حامد بود ولی الان باید به فکر این باشیم که هم حامد رو نجات بدیم هم برای خودمون اتفاقی نیوفته" حانیه؛ "پدرام هیچ غلطی نمیتونه بکنه نگران نباش،باید به مجید بگیم اون شماره ای که دیشب بهمون زنگ زد رو بده به پلیس ردش رو بزنن اینجوری هم پدرام دستگیر میشه هم حامد رو نجات میدیم" مونا؛ "امیدوارم همینطوری باشه" حانیه؛ "بزار به مجید زنگ بزنم بگم" حانیه گوشیش رو برداشت و شماره مجید رو گرفت. مجید با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم دیدم حانیه داره زنگ میزنه جواب دادم. حانیه؛ "سلام مجید" مجید؛ "سلام" حانیه؛ "خواب بودی؟ " مجید؛ "اره، چیزی شده؟ " حانیه؛ "خواستم بگم اون شماره ای که دیشب بهت زنگ زد رو ببر بده به پلیس شاید تونستن ردش رو بزنن" مجید؛ "اتفاقا خودمم به همین فکر کردم" حانیه؛ "پس زود پاشو برو آگاهی" مجید؛ "باشه" حانیه؛ "خدافظ" مجید؛ "خدافظ" بلند شدم صورتم رو شستم و لباس پوشیدم رفتم آگاهی، وارد آگاهی شدم و رفتم توی اتاق جناب سرهنگ. مجید؛ "سلام جناب سرهنگ" آرمان؛ "سلام خوش اومدین بفرمایید بشینین" مجید؛ "چیزی پیدا نکردین؟ " آرمان؛ " چرا ولی کافی نبودن، فهمیدیم یک مغازه سوپر مارکتی داره که بیشتر شاگردش اونجا کار میکنه" مجید؛ "راستش دیشب پدرام گنجی بهم زنگ زد" آرمان؛ "خیلی خوبه، خب" همه چیز رو براش تعریف کردم. آرمان؛ "شمارش رو بدیم من بدم به سرگرد ساعی تا ردش رو بزنن" شماره رو برای سرهنگ ابتکار خوندم. مجید؛ "چقدر طول میکشه؟ " آرمان؛ "بستگی داره، اگر جایی باشه که آنتن و اینترنت نباشه زیاد طول میکشه" چیزی نگفتم رفت بیرون از اتاق و نیم ساعت بعد برگشت. مجید؛ "خب چی شد؟ " آرمان؛ "مثل اینکه سیم کارت رو سوزونده، خوب کارش رو بلده" مجید؛ "خب یعنی...الان باید چیکار کنیم؟" آرمان؛ "نگران نباشین...شما گفتین که بهتون گفت قراره ببینتتون؟" مجبد؛ "اره" آرمان؛ "خب اون ممکنه به روش های مختلف شما ها رو به جایی بکشونه که آقای حاتمی هم هستن، من دوتا از مامور های مخفیمون رو میزارم که حواسشون باشه و به ما گزارش بدن" مجید؛ "خیلی ممنون، خدانگهدار" آرمان؛ "خدافظ" از جام بلند شدم و رفتم بیرون سوار ماشین شدم سرم رو گذاشتم روی فرمون، الان باید منتظر بشینیم تا پدرام بیاد ما رو ببره که حامد پیداشه...
سلام خوشگلااا❤️ امروز مدرسه چطور بود؟
بچه ها خیلی ببخشید امروز نتونستم پارت بزارم قول میدم فردا دو یا سه تا میزارم🤍✨