نام و نام خانوادگی:آیناز کیانی
سن:۲۰سال
دانشجو
رشته:بازیگری
پدر:مجید کیانی
مادر:حانیه حاتمی
خواهر/برادر:ایمان کیانی
#الیکا_ناصری🤍
#شخصیت_رمان
نام و نام خانوادگی:نازنین حاتمی
سن:۲۰سال
دانشجو
رشته:بازیگری
پدر:حامد حاتمی
مادر:مونا کیانی
تک فرزند
#نازی🤍
#شخصیت_رمان
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
این پیاما برای دیروزه، دلم میخواد بعد از گذاشتن پارت اول ناشناسو بترکونید🤩
چون احتمالا پارت دوم هم میزارم😉
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱
مونا
داشتم ناهار درست میکردم که نازنین از خواب بیدار شد.
مونا؛ "به به چه عجب زود بیدار شدی"
نازنین؛ "بابا نیست؟ "
مونا؛ "نه سر کاره، کاریش داری؟ "
نازنین؛ "گفتم امروز کلاس ندارم بریم یکم خرید، میخوام برای عید لباس بخرم"
مونا؛ "حالا شاید شب رفتیم"
نازنین؛ "میگم مامان برای عید نمیریم خونهٔ...دایی اینا؟"
مونا؛ "من که از خدامه، ولی باباتو که میشناسی"
نازنین؛ "خب اینجوری که نمیشه، یعنی قراره تا اخر عمرمون از هم دور باشیم؟ "
مونا؛ "با وجود بابات و داییت بله"
نازنین؛ "باید آشتیشون بدیم"
مونا؛ "آشتی؟ اصلا امکانش نیست"
نازنین؛ "چرا هست اگه شماها بخواین هست، الان زنگ بزن به عمه بگو شب یا اونا بیان خونمون یا ما بریم خونشون"
مونا؛ "نازی میفهمی داری چی میگی؟ بعد سه سال دور هم جمع شیم بابات و داییت رو آشتی بدیم؟ نمیشه یعنی اونا راضی نمیشن"
نازنین؛ "اگه ما بخوایم راضی میشن تو زنگ بزن به عمه"
مونا؛ "باشه"
گوشیمو برداشتم و به حانیه زنگ زدم و به اصرار نازنین تماس رو گذاشتم روی بلندگو، بعد از چند ثانیه جواب.
حانیه؛ "سلام مونا خوبی؟ "
مونا؛ "سلام عزیزم مرسی تو خوبی؟ "
حانیه؛ "مرسی "
مونا؛ "حانیه نازی کلافم کرده، میگه حتما باید بابا و دایی رو با هم آشتی بدیم"
حانیه؛ "اصلا امکان نداره، الان سه ساله همو ندیدن یهویی بیایم بگیم آشتی کنین؟"
مونا؛ "منم همینو میگم ولی حرف گوش نمیده که "
نازی گوشی رو از دستم گرفت.
نازنین؛ "سلام عمه، ببین عمه ما که نمیتونیم تا اخر عمر به خاطر قهر بابا و دایی از هم دور باشیم، اصلا خوده شما از این وضعیت راضی هستین؟ نه نیستین دیگه "
حانیه؛ "سلام، اره درست میگی ولی بابای تو از خر شیطون نمیاد پایین وگرنه داییت از خداشه"
مونا؛ "نه اتفاقا، اون سری بهش زنگ زدم یه حرفایی زد که مشخص بود دلش پره"
حانیه؛ "حالا چیکار کنیم؟ "
نازنین؛ "عمه شب شام درست کن میایم خونتون"
مونا؛ "چی چیو میایم خونتون نه حانیه ولش کن"
نازنین؛ "من بهتون قول میدم با این مهمونی هممون برمیگردیم به حالت اولیه، عین سه سال پیش به هم نزدیک تر میشیم"
مونا؛ "اگه دعوا شد چی؟"
نازنین؛ "نمیشه"
مونا؛ "حانیه ول کن ببخشید مزاحمت شدم..."
خواستم ادامه بدم که نازی نزاشت.
نازنین؛ "عههه مامانن"
حانیه؛ "مونا نازی راست میگه ها"
نازنین؛ "قربون عمهٔ قشنگم برم من، بفرما مامان خانم، پس عمه ما شب میایم خونتون"
حانیه؛ "خوش اومدین"
نازنین؛ "خدافظ"
حانیه؛ "خدافظ"
نازنین گوشی رو قطع کرد و به من خیره شد.
مونا؛ "حالا کی باباتو راضی کنه"
نازنین؛ "با هم راضیش میکنم خیالت راحت"