eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
این یه نفر خودمم که فعلا تصورم کنید تا شاید عکس خودم رو گذاشتم😅❤️ ببخشید🙏🏻🤍
سلاممممم چطورین؟ 😉❤️
اول بریم ببینیم تو ناشناس کسی چیزی گفته بعد میریم سراغ پارت اول✨🤍
۱:سلام مرسی تو خوبی؟ 😊 چشم عزیزم الان پارت اولو میزارم🤍 ۲:سلام، در اصل این چنل برای رمان هست ولی گاهی وقتا ادیت میزارم✨💙
این پیاما برای دیروزه، دلم میخواد بعد از گذاشتن پارت اول ناشناسو بترکونید🤩
مونا داشتم ناهار درست میکردم که نازنین از خواب بیدار شد. مونا؛ "به به چه عجب زود بیدار شدی" نازنین؛ "بابا نیست؟ " مونا؛ "نه سر کاره، کاریش داری؟ " نازنین؛ "گفتم امروز کلاس ندارم بریم یکم خرید، میخوام برای عید لباس بخرم" مونا؛ "حالا شاید شب رفتیم" نازنین؛ "میگم مامان برای عید نمیریم خونهٔ...دایی اینا؟" مونا؛ "من که از خدامه، ولی باباتو که میشناسی" نازنین؛ "خب اینجوری که نمیشه، یعنی قراره تا اخر عمرمون از هم دور باشیم؟ " مونا؛ "با وجود بابات و داییت بله" نازنین؛ "باید آشتیشون بدیم" مونا؛ "آشتی؟ اصلا امکانش نیست" نازنین؛ "چرا هست اگه شماها بخواین هست، الان زنگ بزن به عمه بگو شب یا اونا بیان خونمون یا ما بریم خونشون" مونا؛ "نازی میفهمی داری چی میگی؟ بعد سه سال دور هم جمع شیم بابات و داییت رو آشتی بدیم؟ نمیشه یعنی اونا راضی نمیشن" نازنین؛ "اگه ما بخوایم راضی میشن تو زنگ بزن به عمه" مونا؛ "باشه" گوشیمو برداشتم و به حانیه زنگ زدم و به اصرار نازنین تماس رو گذاشتم روی بلندگو، بعد از چند ثانیه جواب. حانیه؛ "سلام مونا خوبی؟ " مونا؛ "سلام عزیزم مرسی تو خوبی؟ " حانیه؛ "مرسی " مونا؛ "حانیه نازی کلافم کرده، میگه حتما باید بابا و دایی رو با هم آشتی بدیم" حانیه؛ "اصلا امکان نداره، الان سه ساله همو ندیدن یهویی بیایم بگیم آشتی کنین؟" مونا؛ "منم همینو میگم ولی حرف گوش نمیده که " نازی گوشی رو از دستم گرفت. نازنین؛ "سلام عمه، ببین عمه ما که نمیتونیم تا اخر عمر به خاطر قهر بابا و دایی از هم دور باشیم، اصلا خوده شما از این وضعیت راضی هستین؟ نه نیستین دیگه " حانیه؛ "سلام، اره درست میگی ولی بابای تو از خر شیطون نمیاد پایین وگرنه داییت از خداشه" مونا؛ "نه اتفاقا، اون سری بهش زنگ زدم یه حرفایی زد که مشخص بود دلش پره" حانیه؛ "حالا چیکار کنیم؟ " نازنین؛ "عمه شب شام درست کن میایم خونتون" مونا؛ "چی چیو میایم خونتون نه حانیه ولش کن" نازنین؛ "من بهتون قول میدم با این مهمونی هممون برمیگردیم به حالت اولیه، عین سه سال پیش به هم نزدیک تر میشیم" مونا؛ "اگه دعوا شد چی؟" نازنین؛ "نمیشه" مونا؛ "حانیه ول کن ببخشید مزاحمت شدم..." خواستم ادامه بدم که نازی نزاشت. نازنین؛ "عههه مامانن" حانیه؛ "مونا نازی راست میگه ها" نازنین؛ "قربون عمهٔ قشنگم برم من، بفرما مامان خانم، پس عمه ما شب میایم خونتون" حانیه؛ "خوش اومدین" نازنین؛ "خدافظ" حانیه؛ "خدافظ" نازنین گوشی رو قطع کرد و به من خیره شد. مونا؛ "حالا کی باباتو راضی کنه" نازنین؛ "با هم راضیش میکنم خیالت راحت"
اینم از پارت اول امیدوارم خوشتون بیاد🤍✨
یادتون نره ناشناس رو بترکونید😉😂❤️
خب خب من اومدم بریم ببینیم ناشناس چه خبره که پارت دوم رو بزارم🙃🤍
۱:بیشتر از حامجید میزارم ولی از حامد و مجید هم جداگونه میزارم💙 ۲:چشممم😂 ۳:مرسی قربونت برم❤️ ۴:باشه عزیزم الان میزارم🧡
۱:حامد و نازنین بیاتی(مونا) زن و شوهر هستن، نازنین بیاتی خواهر بزرگتر الناز ملک (مهتاب) هست🤍 ۲:خوشحالم دوست داشتی💙✨ ۳:عزیزم حامد و مجید شخصیت های اصلی رمان هستن☺️ ۴:مرسیییی❤️