eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
موقعیت : ساعت 4:57 صبح نازی که برای 297497397 امین بار میگه : چشم الان پارت میدم
🤣🤣🤣🤣🤣🤣
وای مرسی بچه ها امشب خیلی خندیدم🤣🎀
چشمام داره بسته میشه
نازی هنوز پارت نذاشته
خبببب بریمممم سراغ پارت بعدیییی🤍
نازی چرا فکر میکنه با همین یدونه جمله فکر من آروم میگیره؟! نه پدر عزیز! نازی؛ "قلبت درد میکنه؟" حامد؛ "نه خوبم چیزی نیست" نازی؛ "نچ، شما یه چیزیت هست نمیگی" حامد؛ "هیچی فقط چند روزه قلبم تیر میکشه، چیز خاصی نیست" نازی؛ "بابا تو خودت دکتر قلبی، اونوقت میگی چیزی نیست؟!" حامد؛ "خب یه چی میدونم که میگم چیزی نیست دیگه" نازی؛ "باید بریم دکتر!" حامد؛ "بیخیال بابا چیزی نیست..." دوباره چشماش رو بست و لبش رو گاز گرفت، نه اینجوری نمیشه باید زنگ بزنم دایی و به مامان بگم، سریع بلند شدم رفتم توی اتاق دیدم مامان نشسته روی تخت. نازی؛ "مامان بابا حالش خوب نیست فکر کنم قلبش درده" مونا؛ "شوخی جدیده؟" نازی؛ "نه بخدا این بازی نیست واقعا درد داره" مونا؛ "واقعا؟" نازی؛ "به کی قسم بخورم تا حرفم رو باور کنی؟" مونا؛ "میخواستی نقش بازی نکنی تا باورت کنم" نازی؛ "من غلط کردم، به جون همون بابا که داره درد میکشه راست میگم" مامان سریع بلند شد با هم رفتیم توی پذیرایی. مونا؛ "حامد؟ خوبی؟" حامد؛ "آره بابا چقدر شلوغش میکنی نازی" نازی؛ "شلوغِ چی؟ داری درد میکشی چند روزه، خودت گفتی" چشم و ابرو بابا رو دیدم که بالا پایین میشد ولی اعتنایی نکردم. مونا؛ "زنگ بزن دایی بیاد بریم بیمارستان" حامد؛ "نه نه مجید نه ول کن" مونا؛ "یعنی چی؟ تموم کنید این بچه بازیا رو، یه روز شما دوتا قهرین، یه روز نازی و آیناز، یه روز نازی و ایمان، کلا پدر دختری عاشق قهرین" نازی؛ "نچ، پدر دختری لجبازیم" با آرنج یکی زد به پهلوم. مونا؛ "نه خیلی لجبازی خوبه" نازی؛ "آییی چرا میزنییی؟" حامد؛ "چیکار داری بچه رو" مامان گوشی رو برداشت و زنگ زد به دایی. مونا؛ "سلام مجید خوبی؟" مجید؛ "سلام مرسی، بله؟" مونا؛ "حامد حالش خوب نیست، قلبش درد میکنه" مجید؛ "هه دید این قضیه داره بیخ پیدا میکنه خودش رو زد به مریضی؟ برو خواهر ساده من، من خر نیستم" مونا؛ "چی میگی مجید؟ بخدا قلبش درد میکنه، نازی خودش بهم گفت به جون بابا راست میگم" مجید وقتی قسم خورد فهمیدم که بله همه چی درسته، حامدم قلبش چی شده؟! سریع از جام بلند شدم. مجید؛ "الان خونه این؟" مونا؛ "آره" مجید؛ "خیله خب، میام با هم میریم بیمارستان اگرم گفت نه از طرف من یکی بزن تو دهنش" مونا؛ "عه مجید! من که نمیتونم" مجید؛ "عب نداره خودم میزنم"
بفرمایید🎀🤍
بالاخرههههههه