eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
مجید سریع لباس پوشیدم خواستم برم که باز خانمای خونه شروع کردن به پرسیدن سوال. حانیه؛ "کجا مجید؟" آیناز؛ "چی شده بابا؟" مجید؛ "هیچی حامد حالش خوب نیست دارم میرم ببریمش بیمارستان" حانیه؛ "خاک بر سرم داداشم چش شده؟" مجید؛ "هیچی بابا چرا شلوغش میکنید چیزی نیست" آیناز؛ "اگه چیزی نیست چرا دارین میرین بیمارستان؟" مجید؛ "دختر قشنگم میشه شما سکوت کنی؟!" آیناز؛ "بله چشم" حانیه؛ "منم میام" مجید؛ "کجا میای عزیز من، من میرم اگه نیاز شد زنگ میزنم بیاید" همون لحظه ایمان از اتاقش اومد بیرون، نتونستم تو چشماش نگاه کنم سرم رو انداختن پایین. ایمان؛ "دایی چیزیش شده؟" بدون جوابی از در رفتم بیرون. ایمان مامان اصرار کرد که برم دنبال بابا و منم سریع رفتم و سوار ماشینش شدم. مجید؛ "تو واسه چی اومدی؟" ایمان؛ "میخوام بیام ببینم دایی حالش خوبه یا نه" مجید؛ "میخوای بیای عصبی ترش کنی؟" ایمان؛ "نه!" مجید؛ "خیله خب فقط چیزی نگو، دور و ور نازی هم نباش" ایمان؛ "اولی رو میتونم ولی دومی رو شرمندم" بابا چیزی نگفت و رفت، وقتی رسیدیم بابا زنگ خونه رو زد و در باز شد، رفتیم داخل. مجید؛ "سلام، چیکار کردی با خودت باز؟!" حامد؛ "باید به شما توضیح بدم؟" مونا؛ "ولش کن داداش میشناسیش که لجباز و یه دندس" حامد؛ "مونا! من لجباز و یه دندم؟" مجید؛ "راست میگه دیگه، به جا این حرفا پاشو بریم بیمارستان" حامد؛ "نمیام" نازی؛ "بابا لج نکن پاشو" حامد؛ "تو حرف نزن که واسه تو یکی دارم به وقتش، من چیزیم نیست هیچ جا نمیام" نازی ایمان رو دیدم که ساکت کنار دایی ایستاده بود و چیزی نمیگفت ولی هی نگام میکرد توی چشماش میشد دید حال بدش رو.. نازی؛ "بابا جون من پاشو بریم" حامد؛ "نازییییی" مونا؛ "راست میگه خب پاشو" حامد؛ "باشه بریم، ولی اگه چیزی نبود باید تا یه ماه هر چی گفتم همتون قبول کنید و بگید چشم" مجید؛ "باشه پاشو" من و مامان خیلی سریع آماده شدیم و ما با ماشین خودمون رفتیم بابا و دایی و ایمان با هم، رسیدیم بیمارستان وارد شدیم و یکم نشستیم تا نوبت معاینه بابا برسه، یه گوشه نشسته بودم و پوست لبم رو میخوردم که صدای قدمای کسی رو شنیدم که هی نزدیک تر میشد. ایمان؛ "خوبی؟" سرم رو بالا اوردم و نگاهی بهش کردم و دوباره برگشتم به حالت قبل، نشست کنارم. ایمان؛ "نَکن اون بیصاحابو" از سر لج بیشتر و محکم تر کندم.. ولی یهو مزه خون رو توی دهنم حس کردم. نازی؛ "آخ..." ایمان؛ "گفتم نکن، گوش نمیدی"
اینو داشته باشید تا بعدی رو هم کامل کنم🤍
خب خب، بهار مهدیه بگید ببینم
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
خب خب، بهار مهدیه بگید ببینم
من به نظرم تهش ایمان و نازی به هم نمیرسن
از این عاشقانه تلخاست 😂😭
ممبر دوم🤍
هدایت شده از کلبه ی درویشی
سلام🤩 اینجا یه کلبه کوچولو چوبی دنج امنه که تو فصل زمستون صدای بارش برف و بارون رو میتونی بشنوی و توی کلبه گرم یه دل سیر بخوابی 🪵 اینجا یه دیلی گرم و دنجه که صاحابش خیلی خوشحال میشه شما بیاین تو کلبه اش✨🤍 https://eitaa.com/deilysa
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
خب بعدش؟ بقیه خانواده چی؟
حامد هم که می بینه انقدر بلا سر دخترش میاد قلبش بیشتر درد میگیره و شاید مجبور به عمل بشه 😃