eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
نازی؛ "آیناز گناه داره به نظرم دیگه بریم خونه" ایمان؛ "بیخیال میخوام بیشتر کنارت باشم" نازی یکم بهم نزدیک شد. نازی؛ "نه دیگه بزار بعد عقد عروسی فعلا هنوز دختر دایی پسر عمه ایم" ایمان؛ "کی بریم خونه خودمون؟ دوست داری ماه عسل کجا بریم؟" نازی؛ "من واقعا ازین ماه عسل و اینجور چیزا خوشم نمیاد، بزار زندگیمون شروع بشه بعد یه مسافرت خفن میریم" ایمان؛ "هر چی تو بخوای، کجا بریم؟ خارجی یا داخلی؟" نازی؛ "ایران خودمون پر از شهرای خوش آب و هواس" ایمان؛ "بریم شمال؟" نازی؛ "نه شمال خز شده، یه جا نریم چندتا شهر رو با هم بریم...بریم شیراز، همدان، اردبیل و چندتا شهر دیگه" ایمان؛ "روی جفت چشام آبنباتم" نازی؛ "نه دیگه قبول نیست، من فقط آبنبات حامدم" ایمان؛ "چی صدات کنم؟" نازی؛ "هر چی دوست داری" ایمان؛ "نازیِ من؟" نازی؛ "ساده و قشنگ" ایمان؛ "نظرت چیه آیناز رو برسونیم خونه و دوتایی بریم دور دور؟" به ساعتم نگاهی کردم که ۱۲ رو نشون میداد. نازی؛ "دیره ایمان" ایمان؛ "تو دیگه زنمی عیبی نداره که" خندیدم. نازی؛ "یعنی چی؟ هنوز که اسمم نرفته توی شناسنامت" ایمان؛ "بلاخره که میره" از کشیده شدن شالم متوجه شدم پایین شالم رو گرفته و داره باهاش بازی بازی میکنه، خیره شده بود توی چشمام که صدای بوق ماشین اومد و بعدش صدای آیناز. آیناز؛ "بیاین دیگه شما دارین حال میکنید من اینجا پوسیدم" ایمان؛ "خیلی خب اومدیم، میبینی چه بیشعوره؟" نازی؛ "عههه اینجوری نگو، راست میگه خب دیگه بریم" با هم رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم. ایمان؛ "چی میگی تو؟" آیناز؛ "خب خستمه از صبح سرپام بریم خونه" نازی؛ "راست میگه منم خستمه بریم" ایمان؛ "چشم بریم" صدای آیناز رو شنیدم که زیر لب داشت پچ میزد. آیناز؛ "بدبخت زن زلیل خدا به دادت برسه بیچاره" خندیدم. آیناز؛ "نازی خانم نخندااا من بعدا برا شما دارم" ایمان؛ "شما بیجا میکنی" نازی؛ "آیناز من هنوز عروس نشدم که تو خواهر شوهر شدیاا" آیناز؛ "تا اطلاع ثانوی هیچکدومتون حق صحبت با من رو ندارین" ایمان؛ "خداروشکرررر" آیناز؛ "خداروشکر؟ باشه ایمان خان بریم خونه من دارم برات" ایمان؛ "فعلا شما میری خونه من با نازی خانم قراره بریم دور بزنیم" آیناز؛ "ای نامردا، باشه برید" نازی؛ "دروغ میگه من کی گفتم میام؟ دیر وقته باید برم خونه" با لحن ملتمسانه ای لب زد. ایمان؛ "نازییی" نازی؛ "خب نمیتونم خستمه" ایمان؛ "خیله خب باشه" ایمان من رو رسوند خونه و خداحافظی کردیم، کلید انداختم و وارد خونه شدم.
https://eitaa.com/hamajidi حمایت رگبارییی❤️‍🔥
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
خستگی چیهههه اههه برو بیرون دیگه😂😂
خب عزیزممم از صب تا شب داشتم بازی میکردم خستممم تازه فردا هم میان خواستگاریم🤣😭
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
نه باباااا تو نت داریییییی؟
آره مامانم یک گیگ برام زد خونه مامانیم هم تنها ام تو پایین تنم عروسیه 😂😂😂😂
الووووو نازی تسخیر شدی ؟؟؟🤣
داشتیم حرف میزدیم گفت یک صدایی میاد یهو قطع کرد فکر کنم تسخیر شد😂😂
برای شادی روح تازه گذشته صلوات 🤣🤣🤣
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
الووووو نازی تسخیر شدی ؟؟؟🤣
مامان و بابام اومدن🤣😭💔