#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴۳
نازی
پدرام خواست شلیک کنه که بابا از صندلی بلند شد و با پا هلش داد و خورد زمین و تیر به زمین برخورد کرد، تفنگ از دست پدرام افتاد تا خواست برش داره بابا پا گذاشت روی دستش و تنفگ رو برداشت بعدم افتاد روی پدرام و با مشت میزدش، آدمای پدرام خواستن برن نزدیک بابا که بلند شد و یه تیر هوایی زد و داد زد.
حامد؛ "بیاید جلو همتون رو میکشممممم، الان برید دست های اونا رو باز کنیددددد....با شمامممم برید میگمممم"
اونا هم سریع اومدن که دست های ما رو باز کنن، اول دست های عمو و دایی و ایمان رو باز کردن که سریع رفتن سمت بابا و داشتن سعی میکردن از روی پدرام بلندش کنن، اونی که به من رسید به جای اینکه دستم رو باز کنه با دست هاش دست هام رو فشار داد که دندون هام رو روی هم فشار دادم.
نازی؛ "آخخخخخ ولم کننن"
ایمان صدام رو که شنید سریع دوید سمتم همون موقع هم بقیشون دست های مامان و خاله و عمه رو باز کرده بودن.
ایمان؛ "چیکار میکنیییی؟ ولش کننن"
_؛ "ما هیچوقت به آقا پدرام خیانت نمیکنیم"
ایمان؛ "خفه شو بابا"
ایمان یه مشت زد توی صورتش که دستش رو گذاشت روی چشمش و عقب عقب رفت، ایمان هم طناب دستم و دورم رو باز کرد فهمید چون مدت طولانی ای دستام رو به پست بوده خشک شده آروم دست هام رو گرفت و اورد جلو، با دیدن دست های خونیم وحشت کردم فکر نمیکردم در این حد زخمی شده باشه.
ایمان؛ "خوبی؟ "
نازی؛ "آ.آره، بابا"
همه رفتیم سمت بابا بلاخره بیخیال زدن پدرام شد و یه گوشه نشست داشت نفس نفس میزد و عرق کرده بود یهو صدای ماشین پلیس اومد همه آدم های پدرام دویدن و فرار کردن پدرام هم به زور با صورت خونی بلند شد تفنگی از جیبش در اورد و تیر زد و دونه دونه به همه نگاه کردم که رسیدم به بابایی که از دستش داره خون میاد رفتم سمتش تا خواستم حرفی بزنم پدرام داد زد.
پدرام؛ "بازی تازه شروع شده آقای حاتمیییی، منتظرم باش"
و بدو بدو فرار کرد.
نازی؛ "بابا خوبی؟ "
مونا؛ "حامد دستت درد میکنه؟ "
مجید؛ "الان وقته گریه نیست پاشین باید زود بریم بیمارستان سریع باشین"
همه بلند شدیم و دایی با بابا داشتن میومدن و بلاخره از اون مکان حال بهم زن خارج شدیم و پلیس ها رو دیدیم.
مجید؛ "چه عجب اومدین خیلی زود نیست؟ یکم دیرتر"
آرمان؛ "سلام حالتون خوبه؟"
مجید؛ "عالی"
یکی از مامور ها که رفته بود داخل دوباره برگشت.
+؛ "جناب سرهنگ هیچکس نیست"
آرمان"همه جا رو خوب گشتین؟ "
+؛ "بله آقا"
حمید؛ "فرار کردن"
آرمان؛ "پس باید همین دور و بر باشن، نگران نباشید پیداشون میکنیم"
مجید؛ "بله با این سرعت حتما"
حمید؛ "عه مجید"
آرمان؛ "نیازی به آمبولانس ندارید آقای حاتمی؟ "
حامد؛ "نه"
آرمان؛ "پس به بچه ها میگم برسوننتون تا بیمارستان"
حمید؛ "خیلی ممنون"
سه تا ماشین بود، من و مامان و بابا با هم بودیم عمه و دایی و آیناز هم با هم خاله و عمو و ایمان هم با همدیگه.