هدایت شده از ₘₒₒₙ fₒₒₜₚᵣᵢₙₜ|🌚🦋
رازهایی که نباید فاش میشدند…
هیجانی که نفسگیر است…
مافیایی که قانون را میشکند…
داستان من، داستان تو. ✍️
یک نکتهی مهم: این داستانها حاصل ساعتها فکر و قلم زدن منه، پس کپی کردن از محتوای کانال به شدت ممنوعه و به من انگیزه میده که با قدرت بیشتری به نوشتن ادامه بدم.
چنلمون اینجاست منتطرتونم🦋
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
قشنگترین چیزی بود که باعث شد جیغ بزنم😭
خب ماام غم و غصه داریم..
کاشکی به ماام یه نگاهی بکنی آهنگی..💔🙂
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
ناشناس ها چون زمان زیادی ازشون گذشته نمیزارم از امشب پر کنید میزارم🥲💗
تو ناشناس بهتون جواب میدم
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۲۱
نازی
اومدم داخل دیدم خونه تقریبا تاریکه و بابا تنها نشسته رو به رو تلویزیون و سرش تو گوشیشه تا صدای بسته شدن در رو شنید سرشو اورد بالا و من رو دید و لبخندی زد.
نازی؛ "سلام بابا خوبی؟"
حامد؛ "سلام عزیزم خسته نباشی"
نازی؛ "سلامت باشی مرسی"
رفتم کنارش نشستم.
نازی؛ "چه خبر؟ امروز چطور گذشت؟"
حامد؛ "شما باید بگی البته"
نازی؛ "عالی بود خیلی خوب بود"
حامد؛ "خداروشکر، برا منم خوب بود امروز ولی حال باباجونت خیلی خوب نیست"
نازی؛ "جدیی؟"
حامد؛ "آره، مامانتم الان سرش درد بود خوابید"
نازی؛ "احتمال داره که..."
حامد؛ "آره احتمال داره"
نازی؛ "مامان نابود میشه"
حامد؛ "باید قبول کنه همه آدما رفتنین"
نازی؛ "ولش کن از این حرفا نزنیم، فردا قراره دایی اینا بیان آره؟"
با لحن ناراحتی گفت.
حامد؛ "آره"
نازی؛ "چیزی شده؟ باز با دایی بحث کردین؟"
حامد؛ "نه عزیزم چیزی نیست برو استراحت کن"
نازی؛ "دروغ؟ به من؟ نچ نمیتونی بگی"
خندید.
حامد؛ "برو بچه برو بخواب فردا باید آماده باشی"
و بلند شد و رفت تو اتاقش، دلیل حال بدیش رو تقریبا میدونستم ولی مطمئن نبودم، منم بلند شدم بقیه چراغا رو خاموش کردم و رفتم تو اتاقم و چراغای اتاق رو روشن کردم و در رو بستم، لباسام رو عوض کردم که گوشیم زنگ خورد ایمان بود لبخندی زدم و جواب دادم.
نازی؛ "بزار یکم بگذره بعد دلت تنگ بشه"
ایمان؛ "من حتی یه ثانیه هم طاقت دوریت رو ندارم قشنگ من"
نازی؛ "نگران نباش فردا بلاخره همه چی تموم میشه"
ایمان؛ "وای نازی انقدر استرس دارم که خوابم نمیبره"
نازی؛ "ولی من برعکس تو ندارم"
ایمان؛ "خوش به حالت"
نازی؛ "آخه استرس برای چی؟ وقتی میدونم فردا جوابم مثبته چرا باید استرس داشته باشم؟"
ایمان؛ "تغییر نکنه؟!"
نازی؛ "شک داری بهم؟!"
ایمان؛ "اصلااا"
نازی؛ "خب پس حله"
ایمان؛ "کی زنم میشی؟"
خندیدم.
نازی؛ "بعد عقد و عروسی"
ایمان؛ "فردا موقع تعیین تاریخ عقد و عروسی حواست باشه بندازیم عقد و جلو فردای عقدم عروسی باشه"
نازی؛ "چقد عجولی، مطمئنم اگه میشد همین فردا عقد و عروسی رو با هم میگرفتی"
ایمان؛ "آفریننن میتونیم عقد و عروسی رو با هم بگیریم"
خندیدم.
نازی؛ "بیخیال ایمان برو بخواب"
ایمان؛ "خوابم نمیاد"
نازی؛ "ولی من خستمه"
ایمان؛ "باشه برو بخواب عزیزم"
نازی؛ "کاری نداری؟"
ایمان؛ "نه شبت بخیر"
نازی؛ "شب بخیر"
گوشی رو قطع کردم و چراغا رو خاموش کردم و رو تخت دراز کشیدم
همش فکرم شده بود فردا امیدوارم خوب پیش بره همه چی...
با همین فکرا چشمام رفت رو هم و خوابم برد.