هدایت شده از بهترینخاطرات .
قول دادم برود از غزل آتى من
لطف کن حرف نزن قلبِ خیالاتىِ من!
@back_home 💙 .
سلام.
خیلی خیلی ببخشید امروز نتونستم پارت بزارم چون فردا امتحان ریاضی دارم و خیلی مهمه و امروز با دوستم حسابییییی ریاضی کار کردیم🥲
هدایت شده از 𝗆︎𝖺𝗁︎𝖺𝗄︎ ; سینمایکوچکمن
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
تیزر رک شو ✨️ #Modir_Ghazal🌚🤍 #بهارجید #بهاره_افشاری #مجید_واشقانی #رک_شو 𝘑𝘰𝘪𝘯 : @The_mahak🌚🤍
از امشب دست به دعا میشم
بلکه مهمون بعدی حامد باشه😂😭🤲🏻
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴۶
مونا
رفتیم داخل اتاق حامد ما رو که دید یکم خودش رو کشید بالا و تکیه داد به تخت، خستگی از چشماش میبارید به زور لبخند زد.
حامد؛ "سلام"
صداش گرفته بود.
مونا؛ "سلام عزیزم، خوبی؟ "
حمید؛ "بهتری داداش؟ "
حامد؛ "اره خوبم"
حانیه؛ "گرسنه یا تشنه نیستی؟"
حامد؛ "چرا خیلی"
مهتاب؛ "نگران نباش میگیم زود مرخص بشی که بری خونه هم غذا بخوری هم استراحت کنی"
حامد؛ "اره تروخدا بگین زود مرخصم کنن میخوام برم خونه حوصله اینجا رو ندارم"
مونا؛ "باشه"
حامد؛ "ببخشید واقعا بخاطر من..."
حمید؛ "هیسسس، حامد بس کن خواهشا همه چیز رو فراموش کن دیگه تموم شد نیازیم نیست هی بگی ببخشید"
مونا؛ "اره وگرنه مجید رو میندازیم به جونت میدونی که اون بدش میاد الکی بگی ببخشید"
حامد؛ "دیگه نمیگم تو رو خدا مجید نه"
حانیه؛ "آفرین"
یکم صحبت کردیم و خندیدیم و بعد رفتیم بیرون، مجید و ایمان و نازی و آیناز رفتن داخل.
مجید
با ذوقی که مخفی کرده بودم با بچه ها رفتیم داخل.
نازی؛ "سلام بابا خوبی؟ جاییت درد نمیکنه؟ گرسنت نیست؟ اگه تشنته برات آب بیارم؟"
مجید؛ "یواشششش اجازه بده ما هم یه سلامی بکنیم یه حرفی بزنیم،حامد دختر دیوونمون کرد تو این مدت"
نازی؛ "عههه دایییی"
حامد؛ "نازی دایی رو اذیت کردی؟"
نازی؛ "چرا جوری رفتار میکنید انگار بچم؟"
مجید؛ "چون بچه ای"
آیناز؛ "راست میگه تو این مدت مثل بچه ها بهونه بابات رو میگرفتی"
ایمان؛ "تازه هیچیم نمیخورد و نمیخوابید درس هاشم نمیخوند، یه بارم از حال رفت"
نازی؛ "خانواده محترم کیانی با من مشکل دارین؟ اگه دارین بگین تروخدا"
حامد؛ "صبر کن ببینم تو از حال رفتی یعنی غش کردی؟"
نازی؛ "نه بابا الکی داره پیاز داغشو زیاد میکنه"
حامد؛ "الان اینجام، رفتیم خونه درموردش حرف میزنیم"
مجید؛ "دستت درد نداره؟"
حامد؛ "نه خوبه، چه خبر تو این مدت که نبودم چی شد؟"
مجید؛ "اتفاق خاصی نیوفتاد همش دنبال تو بودیم"
حامد؛ "شرمنده"
مجید؛ "کوفت، کاشکی تفنگ پدرام دستم بود یه تیر دیگه خودم بهت میزدم که دیگه این رو نگی"
نازی؛ "عههه دایی یعنی چی؟"
مجید؛ "نمیبینی چی میگه؟ شرمنده و مرض"
ایمان؛ "بابا با مهربونی هم میشه گفتا"
مجید؛ "شما داییتون رو نمیشناسین با مهربونی کار درست نمیشه"
حامد؛ "آقا من غلط کردم خوبه ببخشید دیگه نمیگم ببخشید"
مجید؛ "تو آدم نمیشی"
حامد؛ "بابا باشه دیگه نمیگم عه"
مجید؛ "آفرین"
به حامد نزدیک شدم و لپش رو بوسیدم.
حامد؛ "دیدین باباتون چقدر سریع تغییر مود میده؟ آفرین واقعا احسنت"
مجید؛ "خیله خب حالا"
حامد؛ "راستی نازی دست های تو خوبه؟"
نازی؛ "اره دکتر برام بخیه زد و بستش"
حامد؛ "ببینم"
نازی هر دوتا دستش رو اورد بالا گرفت جلوی حامد، حامد هم یکی از دست های نازی رو گرفت که نازی از درد چشم هاش رو بست و آخ خفه ای گفت.
حامد؛ "ببخشید بابا"
نازی؛ "بابا همین الان دایی گفتااا"
حامد خندید.
حامد؛ "باشههه"
آخ من قربون اون خنده های قشنگت برم، دلم لک زده بود برای خنده هات.
حامد؛ "آیناز خانم کم حرف شدی!"
آیناز؛ "ماشالله انقدر نازی حرف میزنه فرصت نمیده که"
نازی؛ "من حرف میزنممم عجب پرو..."
حامد؛ "نچ خیله خب حالا اصلا ولش کنید با شما دوتا نمیشه حرف زد"
نازی؛ "اصلا من دیگه حرف نمیزنم"
بعد از این حرف با دستش زد تو دهنش و بعدم دست به سینه وایساد و به زمین خیره شد که از این حرکت بچگانش خندم گرفت چون خیلی شبیه حامد بود.
ایمان؛ "حالا قهر نکن دیگه چیزی نشده اصلا تا فردا حرف بزن"
سرشو به نشونه نه تکون داد.
مجید؛ "وقتی میگم اخلاق هات شبیه حامده منظورم اینه"
حامد؛ "ببخشیدا ولی دخترمه انتظار داری شبیه کی باشه؟"
مجید؛ "من، حلال زاده باید به داییش بره دیگه"
حامد؛ "توووو، خداروشکر که دخترم شبیه خودمه وگرنه..."
مجید؛ "وگرنه چی؟"
حامد؛ "هیچی هیچی، بابا من ناسلامتی مریضم چرا انقدر بالا سرم جر و بحث میکنید"
مجید؛ "آخی عزیزم چقدرم که تو مریضی"
حامد؛ "نیستم؟"
مجید؛ "ماشالله خانواده حاتمی خوب بلدید خودتون رو لوس کنید"
حامد؛ "الان به من و دخترم گفتی لوس؟"
مجید؛ "بله"
حامد؛ "حالا لوس خوبه خداروشکر ما مغرور نیستیم"
مجید؛ "الان به من و بچه هام گفتی مغرور؟"
حامد؛ "بببببلهه"
مجید؛ "حیف رو تخت بیمارستانی"
حامد؛ "راستییی از راد چه خبر اون چیزی نگفت که چرا نیستم؟"
مجید؛ "چرا خیلی سراغت رو میگرفت ولی هر بار یک بهونه میوردم"
نازی؛ "راد کیه؟ "
آیناز؛ "عه تو که نمیخواستی حرف بزنی؟!"
نازی؛ "آیناز یک دقیقه ساکت شو"
مجید؛ "رئیس بیمارستانیه که من و بابات توش کار میکنیم، چطور؟"
نازی؛ "ازدواج کرده؟"
حامد؛ "کرده بود، طلاق داد زنش رو حالا چرا اینا رو میپرسی مگه تو میشناسیش؟"
نازی؛ "فکر کنم"