eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
88 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام. خیلی خیلی ببخشید امروز نتونستم پارت بزارم چون فردا امتحان ریاضی دارم و خیلی مهمه و امروز با دوستم حسابییییی ریاضی کار کردیم🥲
فردا بعد از مدرسه حتما پارت میزارم🤍✨
شبتون بخیر✨ خواب های حامجیدی ببینید💙🧡
هدایت شده از 𝗆︎𝖺𝗁︎𝖺𝗄︎ ; سینمای‌کوچک‌من
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیزر رک شو ✨️ 🌚🤍 𝘑𝘰𝘪𝘯 : @The_mahak🌚🤍
۱:نه عزیزم فضولی چیه، مجید رضوی🤍 ۲:چشم☺️ ۳:😂😂😂 ۴:بخدا سخته، من خودم رمان زیاد میخونم ولی چند روزه نتونستم بخونم بخاطر امتحانات. ممنون میشم یکم درکم کنید❤️ ۵:اگه بتونم حتما✨
۱:مرسی که درک میکنم عزیزدلم💙 ۲:چرا یکی؟دوتا مهمونتون میکنم😉✨
مونا رفتیم داخل اتاق حامد ما رو که دید یکم خودش رو کشید بالا و تکیه داد به تخت، خستگی از چشماش میبارید به زور لبخند زد. حامد؛ "سلام" صداش گرفته بود. مونا؛ "سلام عزیزم، خوبی؟ " حمید؛ "بهتری داداش؟ " حامد؛ "اره خوبم" حانیه؛ "گرسنه یا تشنه نیستی؟" حامد؛ "چرا خیلی" مهتاب؛ "نگران نباش میگیم زود مرخص بشی که بری خونه هم غذا بخوری هم استراحت کنی" حامد؛ "اره تروخدا بگین زود مرخصم کنن میخوام برم خونه حوصله اینجا رو ندارم" مونا؛ "باشه" حامد؛ "ببخشید واقعا بخاطر من..." حمید؛ "هیسسس، حامد بس کن خواهشا همه چیز رو فراموش کن دیگه تموم شد نیازیم نیست هی بگی ببخشید" مونا؛ "اره وگرنه مجید رو میندازیم به جونت میدونی که اون بدش میاد الکی بگی ببخشید" حامد؛ "دیگه نمیگم تو رو خدا مجید نه" حانیه؛ "آفرین" یکم صحبت کردیم و خندیدیم و بعد رفتیم بیرون، مجید و ایمان و نازی و آیناز رفتن داخل. مجید با ذوقی که مخفی کرده بودم با بچه ها رفتیم داخل. نازی؛ "سلام بابا خوبی؟ جاییت درد نمیکنه؟ گرسنت نیست؟ اگه تشنته برات آب بیارم؟" مجید؛ "یواشششش اجازه بده ما هم یه سلامی بکنیم یه حرفی بزنیم،حامد دختر دیوونمون کرد تو این مدت" نازی؛ "عههه دایییی" حامد؛ "نازی دایی رو اذیت کردی؟" نازی؛ "چرا جوری رفتار میکنید انگار بچم؟" مجید؛ "چون بچه ای" آیناز؛ "راست میگه تو این مدت مثل بچه ها بهونه بابات رو میگرفتی" ایمان؛ "تازه هیچیم نمیخورد و نمیخوابید درس هاشم نمیخوند، یه بارم از حال رفت" نازی؛ "خانواده محترم کیانی با من مشکل دارین؟ اگه دارین بگین تروخدا" حامد؛ "صبر کن ببینم تو از حال رفتی یعنی غش کردی؟" نازی؛ "نه بابا الکی داره پیاز داغشو زیاد میکنه" حامد؛ "الان اینجام، رفتیم خونه درموردش حرف میزنیم" مجید؛ "دستت درد نداره؟" حامد؛ "نه خوبه، چه خبر تو این مدت که نبودم چی شد؟" مجید؛ "اتفاق خاصی نیوفتاد همش دنبال تو بودیم" حامد؛ "شرمنده" مجید؛ "کوفت، کاشکی تفنگ پدرام دستم بود یه تیر دیگه خودم بهت میزدم که دیگه این رو نگی" نازی؛ "عههه دایی یعنی چی؟" مجید؛ "نمیبینی چی میگه؟ شرمنده و مرض" ایمان؛ "بابا با مهربونی هم میشه گفتا" مجید؛ "شما داییتون رو نمیشناسین با مهربونی کار درست نمیشه" حامد؛ "آقا من غلط کردم خوبه ببخشید دیگه نمیگم ببخشید" مجید؛ "تو آدم نمیشی" حامد؛ "بابا باشه دیگه نمیگم عه" مجید؛ "آفرین" به حامد نزدیک شدم و لپش رو بوسیدم. حامد؛ "دیدین باباتون چقدر سریع تغییر مود میده؟ آفرین واقعا احسنت" مجید؛ "خیله خب حالا" حامد؛ "راستی نازی دست های تو خوبه؟" نازی؛ "اره دکتر برام بخیه زد و بستش" حامد؛ "ببینم" نازی هر دوتا دستش رو اورد بالا گرفت جلوی حامد، حامد هم یکی از دست های نازی رو گرفت که نازی از درد چشم هاش رو بست و آخ خفه ای گفت. حامد؛ "ببخشید بابا" نازی؛ "بابا همین الان دایی گفتااا" حامد خندید. حامد؛ "باشههه" آخ من قربون اون خنده های قشنگت برم، دلم لک زده بود برای خنده هات. حامد؛ "آیناز خانم کم حرف شدی!" آیناز؛ "ماشالله انقدر نازی حرف میزنه فرصت نمیده که" نازی؛ "من حرف میزنممم عجب پرو..." حامد؛ "نچ خیله خب حالا اصلا ولش کنید با شما دوتا نمیشه حرف زد" نازی؛ "اصلا من دیگه حرف نمیزنم" بعد از این حرف با دستش زد تو دهنش و بعدم دست به سینه وایساد و به زمین خیره شد که از این حرکت بچگانش خندم گرفت چون خیلی شبیه حامد بود. ایمان؛ "حالا قهر نکن دیگه چیزی نشده اصلا تا فردا حرف بزن" سرشو به نشونه نه تکون داد. مجید؛ "وقتی میگم اخلاق هات شبیه حامده منظورم اینه" حامد؛ "ببخشیدا ولی دخترمه انتظار داری شبیه کی باشه؟" مجید؛ "من، حلال زاده باید به داییش بره دیگه" حامد؛ "توووو، خداروشکر که دخترم شبیه خودمه وگرنه..." مجید؛ "وگرنه چی؟" حامد؛ "هیچی هیچی، بابا من ناسلامتی مریضم چرا انقدر بالا سرم جر و بحث میکنید" مجید؛ "آخی عزیزم چقدرم که تو مریضی" حامد؛ "نیستم؟" مجید؛ "ماشالله خانواده حاتمی خوب بلدید خودتون رو لوس کنید" حامد؛ "الان به من و دخترم گفتی لوس؟" مجید؛ "بله" حامد؛ "حالا لوس خوبه خداروشکر ما مغرور نیستیم" مجید؛ "الان به من و بچه هام گفتی مغرور؟" حامد؛ "بببببلهه" مجید؛ "حیف رو تخت بیمارستانی" حامد؛ "راستییی از راد چه خبر اون چیزی نگفت که چرا نیستم؟" مجید؛ "چرا خیلی سراغت رو میگرفت ولی هر بار یک بهونه میوردم" نازی؛ "راد کیه؟ " آیناز؛ "عه تو که نمیخواستی حرف بزنی؟!" نازی؛ "آیناز یک دقیقه ساکت شو" مجید؛ "رئیس بیمارستانیه که من و بابات توش کار میکنیم، چطور؟" نازی؛ "ازدواج کرده؟" حامد؛ "کرده بود، طلاق داد زنش رو حالا چرا اینا رو میپرسی مگه تو میشناسیش؟" نازی؛ "فکر کنم"
ایمان؛ "یعنی چی فکر کنی؟ میشناسیش؟" نازی؛ "پسر داره؟" حامد؛ "آره، اسمش اشکانِ" نازی؛ "واقعااا؟" مجید؛ "خب چیه جایی دیدیش؟" نازی؛ "تو دانشگاهمِ" ایمان؛ "خب که چی؟" نازی؛ "ه.هیچی، اونم رشته بازیگری میخونه هم کلاسیمِ" ایمان؛ "بعد اونوقت تو اسم همه همکلاسی هات رو میدونی؟" نازی؛ "اره خب تو اسم همه هم کلاسی هات رو نمیدونی؟" ایمان؛ "درس مهم تر از اینه که بدونم اسم هم کلاسیم چیه، تازه این پسرم هست" نازی؛ "الان منظورت چیه؟" ایمان؛ "هیچی" حامد؛ "شما دوتا چتونه چرا انقدر به هم میپرید؟" آیناز؛ "هیچی دایی ولشون کن دیوونن" اخمی روی صورت ایمان نشست و نازی هم ساکت شد. حامد؛ "مجید" مجید؛ "جانم؟" حامد؛ "میشه بری با دکتر حرف بزنی مرخصم کنن میخوام برم خونه" مجید؛ "باشه الان میرم میگم...بچه ها بریم دیگه حامد یکم استراحت کنه" حامد؛ "نه نازی بمونه" مجید؛ "باشه بریم" نازی از اتاق رفتن بیرون، نمیدونستم چرا بابا گفت من بمونم ولی خوب بود دوست داشتم یکم باهاش حرف بزنم، رفتم نشستم کنار تختش. نازی؛ "جانم بابا؟ چیزی میخوای؟" حامد؛ "نه عزیزم گفتم پیشم بمونی دلم برات تنگ شده بود" نازی؛ "قربونت برم منم همینطور" حامد؛ "ایمان راست میگفت از حال رفتی؟" نازی؛ "بابا ولش کن اصلا مهم نیست" حامد؛ "مهمه بگو" نازی؛ "اره ولی فقط یه بار، این اتفاق روز دومی که نبودی افتاد" حامد؛ "خیله خب ولی قول بده هر وقت نبودم اینجوری خودت رو اذیت نکنی" نازی؛ "اذیت نکردم من فقط تحمل دوریت رو ندارم" حامد؛ "قربونت برم، دیگه پیشتم جایی نمیرم" سرم رو انداختم پایین و به اشک هام اجازه ریختن دادم، یهو دستی رو زیر چونم احساس کردم که سرم رو اورد بالا. حامد؛ "گریه نکن دیگه قشنگم" دستش رو گرفتم و پشتش رو بوسیدم که سریع دستش رو کشید. حامد؛ "چیکار میکنی؟" نازی؛ "دارم دست بابام رو میبوسم" حامد؛ "لازم نکرده، برو ببین چرا داییت انقدر دیر کرد" نازی؛ "چشممم حامد خان" خندید، از اون خنده های قشنگ که من عاشقش بودم، بلند شدم و رفتم بیرون که همه جلوی در نشسته بودن. نازی؛ "دایی مجید کجاست؟" حانیه؛ "رفت اجازه مرخصی برای حامد رو بگیره" مجید از دکتر اجازه رو گرفتم یک سری نکات هم بهم گفت و از اتاقش اومدم بیرون. نازی؛ "دایی چیشد؟ اجازه داد؟" مجید؛ "اره ولی گفت حواستون بهش باشه بدنش ضعیف شده، مونا رفتی خونه یک آب گوشت خوش مزه درست کن بهش بده" نازی؛ "این همه غذا چرا آب گوشت؟" مجید؛ "برای این ناز نازو هم یه غذا دیگه درست کن" نازی؛ "داییییی من ناز نازوام؟" مجید؛ "بله، حرف نزن برو بگو بابات آماده بشه" نازی رفت تو اتاق و به حامد گفت که آماده بشه. مجید؛ "حمید و مهتاب دوتا ماشین بگیرید که بریم" مهتاب؛ "باشه" رفتم توی اتاق حامد که دیدم داره لباسش رو عوض میکنه. حامد؛ "شعور نداری نه؟" مجید؛ "نه متاسفانه" حامد؛ "خوبه خودتم میدونی" مجید؛ "زود بپوش که بری خونه استراحت کنی" حامد؛ "چشممم" کمکش کردم لباسش رو پوشید و آروم بلند شد و راه رفت منم دستش رو گرفتم و کمکش کردم وقتی راه میرفت لبش رو گاز میگرفت و گوشه چشماش جمع میشد. مجید؛ "درد داری حامد؟" حامد؛ "ن.نه" مجید؛ "کجات درد میکنه؟" حامد؛ "جاییم درد نمیکنه" مجید؛ "پاهات؟" حامد؛ "مجید نمیفهمی نه؟! میگم درد ندارم" مجید؛ "باشه باشه" از اتاق رفتیم بیرون. مهتاب؛ "ماشین رسید" حمید؛ "ماشینی که منم گرفتم رسید" مجید؛ "خیله خب من و حامد و حمید و ایمان با هم میریم شما خانم ها هم با هم برید" حانیه؛ "باشه" همگی از بیمارستان رفتیم بیرون و سوار ماشین ها شدیم.
اینم دوتا پارت طولانی امیدوارم راضی باشین✨🤍
فقط ناشناسسسسسسسسس یادتوننننننننننننننننننن نرهههههههههههههههه😂
هدایت شده از 𝗆︎𝖺𝗁︎𝖺𝗄︎ ; سینمای‌کوچک‌من