#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱
مونا
داشتم ناهار درست میکردم که نازنین از خواب بیدار شد.
مونا؛ "به به چه عجب زود بیدار شدی"
نازنین؛ "بابا نیست؟ "
مونا؛ "نه سر کاره، کاریش داری؟ "
نازنین؛ "گفتم امروز کلاس ندارم بریم یکم خرید، میخوام برای عید لباس بخرم"
مونا؛ "حالا شاید شب رفتیم"
نازنین؛ "میگم مامان برای عید نمیریم خونهٔ...دایی اینا؟"
مونا؛ "من که از خدامه، ولی باباتو که میشناسی"
نازنین؛ "خب اینجوری که نمیشه، یعنی قراره تا اخر عمرمون از هم دور باشیم؟ "
مونا؛ "با وجود بابات و داییت بله"
نازنین؛ "باید آشتیشون بدیم"
مونا؛ "آشتی؟ اصلا امکانش نیست"
نازنین؛ "چرا هست اگه شماها بخواین هست، الان زنگ بزن به عمه بگو شب یا اونا بیان خونمون یا ما بریم خونشون"
مونا؛ "نازی میفهمی داری چی میگی؟ بعد سه سال دور هم جمع شیم بابات و داییت رو آشتی بدیم؟ نمیشه یعنی اونا راضی نمیشن"
نازنین؛ "اگه ما بخوایم راضی میشن تو زنگ بزن به عمه"
مونا؛ "باشه"
گوشیمو برداشتم و به حانیه زنگ زدم و به اصرار نازنین تماس رو گذاشتم روی بلندگو، بعد از چند ثانیه جواب.
حانیه؛ "سلام مونا خوبی؟ "
مونا؛ "سلام عزیزم مرسی تو خوبی؟ "
حانیه؛ "مرسی "
مونا؛ "حانیه نازی کلافم کرده، میگه حتما باید بابا و دایی رو با هم آشتی بدیم"
حانیه؛ "اصلا امکان نداره، الان سه ساله همو ندیدن یهویی بیایم بگیم آشتی کنین؟"
مونا؛ "منم همینو میگم ولی حرف گوش نمیده که "
نازی گوشی رو از دستم گرفت.
نازنین؛ "سلام عمه، ببین عمه ما که نمیتونیم تا اخر عمر به خاطر قهر بابا و دایی از هم دور باشیم، اصلا خوده شما از این وضعیت راضی هستین؟ نه نیستین دیگه "
حانیه؛ "سلام، اره درست میگی ولی بابای تو از خر شیطون نمیاد پایین وگرنه داییت از خداشه"
مونا؛ "نه اتفاقا، اون سری بهش زنگ زدم یه حرفایی زد که مشخص بود دلش پره"
حانیه؛ "حالا چیکار کنیم؟ "
نازنین؛ "عمه شب شام درست کن میایم خونتون"
مونا؛ "چی چیو میایم خونتون نه حانیه ولش کن"
نازنین؛ "من بهتون قول میدم با این مهمونی هممون برمیگردیم به حالت اولیه، عین سه سال پیش به هم نزدیک تر میشیم"
مونا؛ "اگه دعوا شد چی؟"
نازنین؛ "نمیشه"
مونا؛ "حانیه ول کن ببخشید مزاحمت شدم..."
خواستم ادامه بدم که نازی نزاشت.
نازنین؛ "عههه مامانن"
حانیه؛ "مونا نازی راست میگه ها"
نازنین؛ "قربون عمهٔ قشنگم برم من، بفرما مامان خانم، پس عمه ما شب میایم خونتون"
حانیه؛ "خوش اومدین"
نازنین؛ "خدافظ"
حانیه؛ "خدافظ"
نازنین گوشی رو قطع کرد و به من خیره شد.
مونا؛ "حالا کی باباتو راضی کنه"
نازنین؛ "با هم راضیش میکنم خیالت راحت"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲
حانیه
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم ایمان و آیناز از اتاقاشون اومدن بیرون.
حانیه؛ "به ما شما دوتا رو دیدیم"
ایمان؛ "جریان چیه؟ مهمون داریم؟ "
آیناز؛ "اره مامان؟ دایی اینا دارن میان؟ "
حانیه؛ "اره، باید کمک کنید باباتون رو راضی کنیم"
آیناز؛ "بابا راضی میشه "
ایمان؛ "آیناز راست میگه مامان، یادت رفته یه زمانی بابا و دایی جونشون به جون هم بند بود یه روز همو نمیدیدن کلافه و بی حوصله بودن، دل ادم بلاخره بعد از سه سال تنگ میشه دیگه"
آیناز؛ "اصلا راضی کردن بابا رو بسپار به منو ایمان، قلق بابا رو خوب بلدیم"
حانیه؛ "باشه، باباتون یکم دیگه از سر کار میاد شبم داییت اینا میان، کی بهش میگین؟ "
آیناز؛ "بعد ناهار"
حانیه؛ "باشه"
آیناز؛ "به نظرم بیاین تمرین کنیم"
ایمان؛ "موافقم، خب مامان مثلا تو بابایی منو آیناز الان میخوایم راضیت کنیم"
حانیه؛ "باشه"
آیناز و ایمان رفتن نشستن رو مبل و منم رفتم رو به روشون نشستم.
آیناز؛ "بابا راستش..."
آیناز خواست ادامه بده که صدای باز شدن در اومد و مجید وارد شد، همه سلام کردیم و خسته نباشید گفتیم، با تعجب به مایی که انگار جلسه گرفته بودیم نگاه میکرد.
مجید؛ "چیزی شده؟ "
حانیه؛ "نه چیزی نشده، برو لباسات رو عوض کن تا ناهار رو بکشم"
مجید؛ "باشه"
مجید رفت لباساش رو عوض کرد و اومد، همه دور میز نشستیم که غذا بخوریم، بعد از غذا من رفتم تو آشپز خونه که ظرف ها رو بشورم و مجید و ایمان و آیناز رو به روی تلویزیون نشستن و قرار بود که موضوع رو بهش بگن، منم سعی کردم که بشنوم چی میگن.
ایمان؛ "بابا"
مجید؛ "جانم"
آیناز؛ "بابا منو ایمان ازت یه چیزی میخوایم و امیدواریم که رویه ما رو زمین نندازی"
مجید؛ "اتفاقی افتاده؟ دارین نگرانم میکنین"
ایمان؛ "نه اتفاقی نیوفتاده فقط یه خواهش کوچولو ازت داریم"
مجید؛ "بگید"
آیناز؛ "اول باید قول بدی که قبول کنی و عصبی نشی"
مجید؛ "باشه قول میدم، بگید دیگه نصفه جونم کردین"
ایمان؛ "راستش امشب مهمون داریم...د..دایی...ح..حامد اینا قراره بیان و اینکه میخوایم شما دوتا رو...آ...آشتی بدیم"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳
مجید
با شنیدن حرف ایمان اخمام رفت تو هم خیلی عصبی شدم ولی چون به آیناز قول دادم سعی کردم فرو کشش کنم، حانیه هم اومد پیش ما.
مجید؛ "میشه بگین کی اونو دعوت کرده اینجا؟ "
حانیه؛ "مجیددد داداشمه هاا "
مجید؛ "میدونم منم نگفتم که باباته"
صدامو یکم بردم بالا.
مجید؛ "کی دعوتش کردهه"
حانیه؛ "من داداشمه دوست داشتم دعوتش کردم، فقطم داداشم نیس خواهرتو نازنین هم هستن"
مجید؛ "اون دوتا که قدمشون رو جفت چشمام ولی اون حامد حق نداره پاشو بزاره تو خونهٔ من"
حانیه؛ " واقعا که "
حانیه رفت تو اتاق و درو محکم بست.
آیناز؛ "بابا تو قول داده بودی"
ایمان؛ "بابا یه سوال میپرسم راستشو بگو"
مجید؛ "ایمان ولم کن حوصله ندارم"
ایمان؛ دلتون واسه دایی حامد تنگ نشده؟"
به ایمان نگاه کردم و یکم فکر کردم.
مجید؛ "شده ولی مطمئنم که اون به اندازه یه ارزن هم دلش تنگ نشده"
آیناز؛ "شده، بخدا که شده، اصلا مگه میشه ادم دلش برای بهترین رفیقش تنگ نشه؟"
مجید؛ "ولی من دیگه بهترین رفیقش نیستم، نهایتش یه شوهر خواهر یا برادر زن سادم که از غریبه ها هم غریبه ترم براش"
آیناز؛ "قضاوتش نکن بابا شاید اینطور نباشه، بزار امشب بیان قول میدم همچی درست میشه"
یکم مکث کردم.
ایمان؛ "بابا"
مجید؛ "باشه برو به مامانت بگو "
آیناز؛ "الهی من قربونت برم"
آیناز پرید بغلم و منم از خوشحالیشون و لبخندی زدم و رفتن به حانیه گفتن، رفتم سمت اتاق و درو باز کردم، حانیه داشت میخندید ولی تا منو دید سریع خندش به اخم تبدیل شد، رفتم کنارش روی تخت نشستم و به بچه ها با چشم اشاره کردم که برن بیرون، از حالت قهر کردنش خندم گرفت.
مجید؛ "تو هم که مثل داداشت با من قهر کردی"
هیچ حرفی نزد و روش اونوری بود و نگاهم نمیکرد.
مجید؛ "ببخشید، میدونم زیاده روی کردم ولی من که الان راضی شدم دیگه چرا قهر میکنی؟ "
حانیه؛ " اولا که اگرم راضی نمیشدی داداشم میومد، دومن قهر نیستم.
مجید؛ "اولا داداشت خوش اومد، دومن اگه قهر نیستی چرا نگام نمیکنی؟ "
حانیه؛ "اونش به خودم مربوطه"
دستمو انداختم رو شونش و شقیقشو بوسیدم، اونم لبخند رضایت بخشی زد.
مجید؛ "خیله خب من یکم میخوابم که شب سرحال باشم"
حانیه؛ "باشه "