#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۱۳۰
حمید
نشسته بودم تو کافه و منتظر مهتاب بودم، وقتی اومد بلند شدم و صندلیش رو عقب کشیدم تا بشینه اونم نشست و منم سر جام نشستم.
حمید؛ "خوش اومدین، خوبین؟"
مهتاب؛ "ممنون شما خوبین؟"
حمید؛ "شما رو دیدم بله"
مهتاب؛ "کارتون با من چی بود؟"
حمید؛ "راستش میخواستم در مورد یه موضوعی باهاتون حرف بزنم"
مهتاب؛ "بفرمایید گوش میدم"
حمید؛ "راستش الان دو سالی میشه که من...از شما...خوشم اومده...ولی نشد که بگم، الان میخوام بدونم که شما هم از خوشتون میاد؟"
مهتاب
زیاد شوکه نشدم چون خب...خودمم ازش بدم نمیومد ولی مشکل بابا بود!
درسته بچه بودم ولی خواستگاری مونا رو یادمه، دلم نمیخواد حمید مثل حامد اذیت بشه اما خب منم دل دارم..
مهتاب؛ "بله"
حمید؛ "چی بله؟"
مهتاب؛ "منم از شما...خوشم میاد"
اشکان
تو اتاق تاریکم نشسته بودم که بابا در رو باز کرد.
آرش؛ "تو چرا دو سه روزه خودت رو حبس کردی تو اتاق؟"
اشکان؛ "ولم کن حوصله ندارم"
آرش؛ "خب چی شده؟"
اشکان؛ "مگه آقای حاتمی عزیز نگفته بهت؟"
آرش؛ "نه چی رو؟"
اشکان؛ "یعنی خبر نداری نازنین ازدواج کرده؟"
آرش؛ "پس واسه همین تو این چند روز هر چی عمل داشت گذاشت برای هفته بعدی...تو از کجا فهمیدی؟"
اشکان؛ "بچه های دانشگاه تو گروه تبریک گفتن"
چیزی نگفت و از اتاق رفت بیرون
اون قراره بود مال من باشه نه اون، یعنی الان پیش اون خوشه؟ معلومه که خوشه
دیگه راهی نیست..
دیگه کلا رفت..
کاریش نمیشه کرد ولی...قول میدم تا آخر عمرم عاشقش بمونم:)
'پایان فصل اول'
خب بگید ببینم تا اینجا نظرتون چی بود؟
فصل اول رو دوست داشتید؟
https://daigo.ir/secret/11372200212
همین؟ اگه اینطور پیش بره که فصل دومو بیخیال بشم همینجا تموم شه..
چون ناشناس خالیه خالیه💔
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
دوستان دعا کنید بابام راضی شه فردا برم بلیط بخرم قول میدم از طرف همه ی کسایی که به خاطر رمان حامجید استوری حرص میخورن بهارو بزنم😂🙏🏻