eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
نازی دیوونه کننده بود این حس.. اینکه بخوام وارد یه مکان بزرگ و شلوغ بشم اونم با آدمایی که اکثرشون رو میشناسم و باید نقاب خوشحالی رو صورتم بزنم تا بگم من بهترین زندگی رو دارم! در صورتی که.. امشب.. حالم از همیشه بدتره.. فقط دعا دعا میکنم امشب زودتر تموم بشه، وارد عمارت شدیم و با همه کسایی که اونجا بودن سلام و احوال پرسی کردیم، فکر کنم بابا رو بعد از یک ماه دیدم...شقیقه سفید چی میگه؟ این حامدِ منِ؟ این بابامِ؟ دستم درد بود ولی خیلی دلم بغل گرمش رو میخواست اما اگه بغلش میکردم بغضم میترکید پس فاصله بهترین راهِ! دم گوشم پچ زد. حامد؛ "چطوری آبنبات؟" نازی؛ "کنار شما مگه میشه بد باشم؟" حامد؛ "دلم برات تنگ شده بوداا" نازی؛ "من بیشتر زندگیم" حامد؛ "دلم برای این شیرین زبونیاتم تنگ شده بود" تو چشماش نگاه کردم و اونم نگاهش بین دوتا چشمام میچرخید که یهو لبخندش کمرنگ شد. حامد؛ "چشمای آبنباتم چرا اشکیه؟" نکن حامد.. نکن بابا.. اینجوری بغضم میترکه لو میرم بابا.. لو برم دوتایی وسط همین عمارت جوری میشکنیم که صداش کل دنیا رو برمیداره.. بغضم رو قورت دادم. نازی؛ "اشک؟ نه بابا چیزی نیست" حامد؛ "به من دروغ میگی؟" نازی؛ "نه بابا چه درو..." یهو یه آقایی نزدیکمون شد که اولین بار بود میدیدمش انگار همکار بابا بود ولی میشه گفت فرشته نجات بود چون از این موقعیت وحشتناک که ممکن بود لو برم نجاتم داد، مرد خوشتیپ و خوش چهره ای بود. متین؛ "حامد جان..." متین خواستم ادامه بدم که چشمم خورد به دختری که کنار حامد ایستاده بود، اولین بار بود میدیدمش قیافش غم عجیبی داشت ولی خودش سعی داشت پنهونش کنه...چرا وقتی سعی داشت پنهونش کنه من تونستم بفهمم؟ چشماش پر از حرف ناگفته بود.. حامد؛ "متین؟ متین؟ خوبی؟" با صدای حامد به خودم اومدم. متین؛ "جان؟ ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد" حامد؛ "فدا سرت، حالا چی میخواستی بگی؟" متین؛ "دخترتونن؟" حامد؛ "آره، نازی دخترمه" متین؛ "خوشبختم، خوبین؟" نازی؛ "مرسی منم همین طور، میتونم اسمتون رو بدونم؟" متین؛ "متین تاجیک هستم متخصص ارتوپد، یه لحظه اجازه بدین..." کارت مطبم رو از جیب داخل کتم دراوردم و سمتش گرفتم، لبخند زدم. متین؛ "مطبم، امیدوارم هیچوقت اونجا نبینمتون" یکم خندید اما کم ولی قشنگ.. حامد؛ "نگفتی چی میخواستی بگیااا" متین؛ "مجید کارت داشت" حامد؛ "آها باشه الان میرم" حامد رفت و نازی هم رفت توی بالکن چند ثانیه ای به جای خالیش نگاه کردم، انگار یکی دم گوشم میگفت: برو پیشش.. و رفتم..
ناشناس پر شه:)🎀
متین هوتن بود یا صابر ؟
فکر کنم هوتن
استوری آهنگی :))) ⌗ ₊·˚ ༘♡ ✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه… ⇢ جایی که دلم می‌خواد گم بشم! 𓂃 @AhangiLuna⊹ ꒰🌷꒱
۶ روز در هوایی نفس میکشیم که حامد نفس میکشه. برای ما فن ها این یعنی همه چیز، یعنی کل زندگی🙂🤌🏻>>
قراره اینجا پذیرای آهنگی باشیم 😍 𝕰𝖛𝖊𝖓 𝖎𝖋 𝖊𝖛𝖊𝖗𝖞𝖔𝖓𝖊 𝖎𝖘 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊 𝖓𝖔 𝖔𝖓𝖊 𝖜𝖎𝖑𝖑 𝖇𝖊 𝖞𝖔𝖚(: •𝕳𝖆𝖒𝖏𝖎𝖉'𝖘... 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕 𝖎𝖘 𝖆𝖓 𝖊𝖙𝖊𝖗𝖓𝖆𝖑 𝖋𝖗𝖎𝖊𝖓𝖉𝖘𝖍𝖎𝖕•💙🧡 @back_home