#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۲
حانیه
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم ایمان و آیناز از اتاقاشون اومدن بیرون.
حانیه؛ "به ما شما دوتا رو دیدیم"
ایمان؛ "جریان چیه؟ مهمون داریم؟ "
آیناز؛ "اره مامان؟ دایی اینا دارن میان؟ "
حانیه؛ "اره، باید کمک کنید باباتون رو راضی کنیم"
آیناز؛ "بابا راضی میشه "
ایمان؛ "آیناز راست میگه مامان، یادت رفته یه زمانی بابا و دایی جونشون به جون هم بند بود یه روز همو نمیدیدن کلافه و بی حوصله بودن، دل ادم بلاخره بعد از سه سال تنگ میشه دیگه"
آیناز؛ "اصلا راضی کردن بابا رو بسپار به منو ایمان، قلق بابا رو خوب بلدیم"
حانیه؛ "باشه، باباتون یکم دیگه از سر کار میاد شبم داییت اینا میان، کی بهش میگین؟ "
آیناز؛ "بعد ناهار"
حانیه؛ "باشه"
آیناز؛ "به نظرم بیاین تمرین کنیم"
ایمان؛ "موافقم، خب مامان مثلا تو بابایی منو آیناز الان میخوایم راضیت کنیم"
حانیه؛ "باشه"
آیناز و ایمان رفتن نشستن رو مبل و منم رفتم رو به روشون نشستم.
آیناز؛ "بابا راستش..."
آیناز خواست ادامه بده که صدای باز شدن در اومد و مجید وارد شد، همه سلام کردیم و خسته نباشید گفتیم، با تعجب به مایی که انگار جلسه گرفته بودیم نگاه میکرد.
مجید؛ "چیزی شده؟ "
حانیه؛ "نه چیزی نشده، برو لباسات رو عوض کن تا ناهار رو بکشم"
مجید؛ "باشه"
مجید رفت لباساش رو عوض کرد و اومد، همه دور میز نشستیم که غذا بخوریم، بعد از غذا من رفتم تو آشپز خونه که ظرف ها رو بشورم و مجید و ایمان و آیناز رو به روی تلویزیون نشستن و قرار بود که موضوع رو بهش بگن، منم سعی کردم که بشنوم چی میگن.
ایمان؛ "بابا"
مجید؛ "جانم"
آیناز؛ "بابا منو ایمان ازت یه چیزی میخوایم و امیدواریم که رویه ما رو زمین نندازی"
مجید؛ "اتفاقی افتاده؟ دارین نگرانم میکنین"
ایمان؛ "نه اتفاقی نیوفتاده فقط یه خواهش کوچولو ازت داریم"
مجید؛ "بگید"
آیناز؛ "اول باید قول بدی که قبول کنی و عصبی نشی"
مجید؛ "باشه قول میدم، بگید دیگه نصفه جونم کردین"
ایمان؛ "راستش امشب مهمون داریم...د..دایی...ح..حامد اینا قراره بیان و اینکه میخوایم شما دوتا رو...آ...آشتی بدیم"
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۳
مجید
با شنیدن حرف ایمان اخمام رفت تو هم خیلی عصبی شدم ولی چون به آیناز قول دادم سعی کردم فرو کشش کنم، حانیه هم اومد پیش ما.
مجید؛ "میشه بگین کی اونو دعوت کرده اینجا؟ "
حانیه؛ "مجیددد داداشمه هاا "
مجید؛ "میدونم منم نگفتم که باباته"
صدامو یکم بردم بالا.
مجید؛ "کی دعوتش کردهه"
حانیه؛ "من داداشمه دوست داشتم دعوتش کردم، فقطم داداشم نیس خواهرتو نازنین هم هستن"
مجید؛ "اون دوتا که قدمشون رو جفت چشمام ولی اون حامد حق نداره پاشو بزاره تو خونهٔ من"
حانیه؛ " واقعا که "
حانیه رفت تو اتاق و درو محکم بست.
آیناز؛ "بابا تو قول داده بودی"
ایمان؛ "بابا یه سوال میپرسم راستشو بگو"
مجید؛ "ایمان ولم کن حوصله ندارم"
ایمان؛ دلتون واسه دایی حامد تنگ نشده؟"
به ایمان نگاه کردم و یکم فکر کردم.
مجید؛ "شده ولی مطمئنم که اون به اندازه یه ارزن هم دلش تنگ نشده"
آیناز؛ "شده، بخدا که شده، اصلا مگه میشه ادم دلش برای بهترین رفیقش تنگ نشه؟"
مجید؛ "ولی من دیگه بهترین رفیقش نیستم، نهایتش یه شوهر خواهر یا برادر زن سادم که از غریبه ها هم غریبه ترم براش"
آیناز؛ "قضاوتش نکن بابا شاید اینطور نباشه، بزار امشب بیان قول میدم همچی درست میشه"
یکم مکث کردم.
ایمان؛ "بابا"
مجید؛ "باشه برو به مامانت بگو "
آیناز؛ "الهی من قربونت برم"
آیناز پرید بغلم و منم از خوشحالیشون و لبخندی زدم و رفتن به حانیه گفتن، رفتم سمت اتاق و درو باز کردم، حانیه داشت میخندید ولی تا منو دید سریع خندش به اخم تبدیل شد، رفتم کنارش روی تخت نشستم و به بچه ها با چشم اشاره کردم که برن بیرون، از حالت قهر کردنش خندم گرفت.
مجید؛ "تو هم که مثل داداشت با من قهر کردی"
هیچ حرفی نزد و روش اونوری بود و نگاهم نمیکرد.
مجید؛ "ببخشید، میدونم زیاده روی کردم ولی من که الان راضی شدم دیگه چرا قهر میکنی؟ "
حانیه؛ " اولا که اگرم راضی نمیشدی داداشم میومد، دومن قهر نیستم.
مجید؛ "اولا داداشت خوش اومد، دومن اگه قهر نیستی چرا نگام نمیکنی؟ "
حانیه؛ "اونش به خودم مربوطه"
دستمو انداختم رو شونش و شقیقشو بوسیدم، اونم لبخند رضایت بخشی زد.
مجید؛ "خیله خب من یکم میخوابم که شب سرحال باشم"
حانیه؛ "باشه "
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۴
نازنین
نشسته بودم رو مبل و داشتم به این فکر میکردم که چجوری به بابا بگم که راضی بشه، اگه چیزی که مامان بگه بشه چی؟ اگه راضی نشه؟ ولی من راضیش میکنم، با صدای مامان از فکر در اومدم.
مونا؛ "به چی فکر میکنی؟ "
نازنین؛ "به اینکه چجوری بابا رو راضی کنم"
یهو صدای در اومد و در باز شد، مامان هل شد و سریع رفت توی آشپز خونه، منم لبخندی روی لبم گذاشتم و رفتم سمت بابا.
نازنین؛ "سلام، خسته نباشی بابای قشنگم"
مونا؛ "سلام حامد خسته نباشی"
بابا با تعجب داشت نگاهم میکرد.
حامد؛ "سلام مرسی، خبریه؟ "
نازنین؛ "نه چرا؟ "
حامد؛ "مهربون شدی! "
نازنین؛ "وا بابااا من که همیشه مهربون بودم"
بابا خندید.
حامد؛ " تو هر وقت مهربون بودی به ما هم خبر بده"
نازنین؛ "عهه مامان نمیخوای یه چیزی به شوهرت بگی؟ "
مونا؛ "اذیت نکن بچمو، برو لباساتو عوض کن تا ناهار بخوریم"
نازنین؛ "اره بابا برو زود بیا که خبر خوب برات دارم"
حامد؛ "اهااا پس واسه همینه مهربون شدی"
نازنین؛ "باباااا"
حامد؛ "باشه باشه"
بابا لباساش رو عوض کرد و اومد، دور میز نشستیم که ناهار بخوریم و قرار بود موقع غذا خوردن بهش بگم، از صورتش خستگی میبارید یه لحظه داشتم پشیمون میشدم ولی دلمو زدم به دریا و تصمیم گرفتم بهش بگم.
حامد؛ "خب نازی نگفتی خبر خوبت چیه؟ "
نازنین؛ "امشب مهمونی دعوتیم"
حامد؛ "بسلامتی، کجا؟ "
نازنین؛ "خونهٔ د..دایی م..مجید"
بابا داشت میخندید که خندش آروم آروم تبدیل شد به اخم و کم کم داشت عصبی میشد و آبروهاش به هم بدجوری گره خورد، از روی صندلی بلند شد که بره توی اتاق منم سریع بلند شدم و رفتم جلوش وایسادم،مامانم اومد کنارم.
نازنین؛ "بابا یه دقیقه صبر کن"
حامد؛ "نازنین برو اونور میخوام برم بخوابم"
مونا؛ "یعنی ما بخاطر قهر بچگانهٔ شما دوتا نمیتونیم همو ببینیم؟ "
حامد؛ "من مشکلی ندارم میخواید شما دوتا برید، ولی من نمیام "
مونا؛ "حامد چرا اینجوری میکنی؟ تو که انقد کینه ای نبودی"
حامد؛ "اره نبودم و نیستم، ولی کاری که داداشت کرد قابل بخشیدن نیست"
کم کم صداشون داشت میرفت بالا.
مونا؛ "بخاطر یه تصادف؟"
حامد؛ "همون تصادف باعث شد بچمو از دست بدم، زنم افسردگی بگیره، دخترم جفت پاهاش بشکنه"
مونا؛ "الان که من افسرده نیستم و نازی هم ماشالله دوتا پاهاش سالمن مشکلت چیه؟... نکنه بچه میخوای؟ باشه بچه دار میشیم"
بابا همینطور که از عصبانیت سرش پایین بود یهو سرشو اورد بالا و با چشمایی که غمو فریاد میزدن ولی سعی در مخفی کردنش داشت به مامان نگاه میکرد، از این حرف مامان هر دومون شوکه شدیم.
حامد؛ "نازی بیا تو اتاق"
بعد از این حرف رفت توی اتاقش و درو بست، منم رفتم درو باز کردم دیدم نشسته رو لبهٔ تخت و سرش پایینه و چون عصبی بود از روی عادت داشت لباشو گاز میگرفت و پوست لبشو میخورد،تا منو دید نگاهم کرد.
حامد؛ "بشین"
روی صندلی رو به روش نشستم.
حامد؛ "تو پیشنهاد دادی بریم خونه داییت؟ "
سرمو انداختم پایین.
نازنین؛ "اره"
حامد؛ "تو که از همه چی خبر داری چرا همچین پیشنهادی دادی، میدونی من نمیخوام ببینمش"
نازنین؛ "چون از این وضعیت که سه ساله گرفتارش شدیم خسته شدم، من دوست دارم دوباره مثل قدیما دور هم جمع بشیم و بگیم و بخندیم بابا ما همیشه خونهٔ هم بودیم یا اونا میومدن یا ما میرفتیم، من اون بابا و دایی مجیدِ قبلو میخوام که همیشه قربون صدقه هم میرفتن و گاهی وقتا کل کل میکردن"
حامد؛ "ببخشید نازی، ولی دیگه نمیتونی اون بابا و دایی رو ببینی"
نازنین؛ "چرا اگه شما کوتاه بیاین میشه"
حامد؛ "نمیتونم نمیشه، نشنیدی الان مادرت چی گفت؟ همه این اتفاقا تقصیر داییته"
نازنین؛ "نه نیست، تقصیر هیچکس نیست، خودت الان داری میگی اتفاق، اینا همش یه اتفاق بود که تموم شد"
حامد؛ "نازی این رفاقت خیلی وقته تموم شده، هیچ جوره هم درست نمیشه زور الکی نزن"
نازنین؛ "تموم نشده، یه لحظه به خاطراتی که با دایی مجید داشتی فکر کن، دوست نداری دوباره تکرار بشه؟ یعنی اصلا دلت براش تنگ نشده بابا؟ "
بابا دوباره سرشو انداخت پایین و یکم فکر کرد.
نازنین؛ " بابایی! "
حامد؛ " جانم؟ "
نازنین؛ "بریم امشب؟ "
کمی مکث کرد.
حامد؛ "اره بریم"
با لبخند رفتم سمتش و بغلش کردم.
نازنین؛ "قربونت برم من بابای قشنگم "
بابا هم بلاخره بعد از اون همه اخم خندید و منم از بغلش در اومدم.
حامد؛ "رفتی بیرون چراغو خاموش کن من یکم بخوابم "
نازنین؛ "ناهار نمیخوری؟ "
حامد؛ "نه گشنم نیست،درم ببند"
نازنین؛ "چشم حامد خان"
حامد؛ "بچه پرووو"
با خنده از اتاق اومدم بیرون دیدم مامان نشسته رو مبل و داره گریه میکنه، رفتم پیشش نشستم.
نازنین؛ "مامان چرا گریه میکنی؟ بابا راضی شد میریم"
مونا؛ "راست میگی؟ "
لبخندی روی لبام گذاشتم.
نازنین؛ "اره"
لپشو بوسیدم و اونم لبخند زد و خوشحال شد.